رسانه
رسانه

ویار تکلم



غرضی ِ بی غرض

درخواست حذف اطلاعات

سیدمحمد غرضی هم که رد صلاحیت شد یا به قول خودشان صلاحیتش احراز نشد و در این انتخابات غایب است. این که در این چهار سال چه اتفاقی افتاده که صلاحیتش از تایید به رد میل کرده مهم نیست. لااقل برای من مهم نیست اما اعتقاد دارم اگر او میبود، شایستهی رایهای بسیاری بود. بسیار بسیار بیشتر از آن چه که چهارسال قبل به دست آورد. چرا؟:

1) نزدیک به چهل سال حکومت در دست چپ و راست جابهجا شده و این اوضاع کنونی ماست. جا داشت یکبار هم که شده ی فارغ از چپ و راست و احزابگرایی انتخاب میشد. وضع بدتر میشد؟ قطعا خیر. فوق فوقش تغییری نمیکرد. چیزی که چند دهه است شاهد آن هستیم.

2) تفاوت غرضی با سایر رئسای جمهور چیست؟ آن ها مثلا نخبه هستند و او نیست؟ آنها پستهای مهم کشور را در گذشته بر عهده داشتهاند و او نداشته است؟ سواد و مدرک تحصیلی آن ها بیشتر از او بوده؟ آن‏ها با دردهای کف خیابانهای جامعه آشنا هستند و او نیست؟ دقیقا آنها چه فاکتور مهمی داشتهاند که او ندارد؟ باور کنید هیچ!

3) حتی اگر غرضی نسبت به دوره گذشته یک رای و فقط یک رای بیشتر ب میکرد؛ این برای حکومت و تصمیم گیرندهگان آن یک پیغام آشکار داشت: در این چهار سال، ما -ولو به تعداد یک نفر- از چپ و راست خسته شدهایم.

4) غرضی تنها ی است که هم از چپ میخورد و هم از راست. یعنی هیچ پایگاه حزبی که حامی او باشد را پشت خود نمیدید که بعدها مجبور باشد که جواب حمایتهایشان را با پست و مقام بدهد. نتیجه؟ مردمیترین ت تاریخ بعد از انقلاب

5) غرضی: چپ نمیتواند ت نگه دارد، راست نمیتواند ملت نگه دارد!




چشم هایش

درخواست حذف اطلاعات

چند روزی شده که فارغ از استرس اعلام نتیجه، باز هم توانستهام کتابخواندن را از سر بگیرم. و این بار از بزرگ علوی. چشمهایش بزرگ علوی. آن هم بدون هیچ دلیل خاصی صرفا به خاطر اینکه این کتاب را در خانه تکانی دم عید دم دست پیدا . البته قبلترها کمی از آن را از طریق نسخه الکترونیکیش خوانده بودم اما خب نور و شارژ و تاچ کجا، ورق زدن و صدای کاغذ و بوی آن کجا؟

سیستم مطالعاتی من اینطور است که هرگاه بخواهم اولین کار از نویسندهای را بخوانم اول اطلاعاتی اجمالی از نویسنده و زنده‎گانی و نقل قولهاش را میخوانم. به این استدلال که تا حدودی با فضای فکری و شخصیتی او آشنا شوم. چرا که باور دارم هیچ نویسندهای جدای از نوشتههاش نیست و مطالعهی زنده‎گینامهی نویسنده، آدم را به درک درستتر و عمیقتر نوشتههاش سوق میدهد. از همین رو هم با بزرگ علوی سر کتاب میرزا تا حدودی آشنایی داشتم و تا حدودی میدانستم با چه اثری احتمالا روبه رو هستم و که بعد از پایان کتاب توی ذوقم نخورد! حالا هم بد ندیدم چند خطی نظراتم را در مورد این کتاب مکتوب کنم. در سه بخشِ نثر، محتوا و نتیجه.

نثر: از همان زمانی که سند یک سوال امتحانات پایان ترم و تاریخادبیات کنکور به نام آثار بزرگ علوی زده میشد، به خاطر این تکرر، انتظار داشتم با نثر فوق العادهای مواجه شوم اما با خواندن اولین کتاب علوی فهمیدم به هیچ وجه از این خبرها نیست. البته این به هیچ وجه به معنای بد بودن آن نیست. اتفاقا نثر روان و خواندنی دارد که اصلا حوصله سر بر نیست اما خب با نثر شاهکاری که گوشه گوشه آن جملات و عباراتی باشد که ارزش حاشیهنویسی و یا حفظ داشته باشد فاصله دارد. یعنی سرو ته کتاب را بزنی شاید بشود کلا چند جمله از این دست را پیدا کرد. مثلا من آن تعبیر شکل رود بودن که فرنگیس زن اول قصه برای توجیه تناقضات زندگیش استفاده کرد و یا تفسیر فرنگیس از خوشبختی با این مضمون که خوشبختی نه به پول است و نه به شوهر و نه به چیز دیگری. گاهی باید مشکلات را بغل کرد تا خوشبختی از دور برای انسان چشمک بزند را پسندیدم. البته باید زمان نگارش این را هم در نظر گرفت و فراموش نکرد این نوع نثر و حتی قصه، نوعی خطشکنی و سنتشکنی برای جامعهی ادبی آن زمان بوده. نوعی پیشگامی در نثر داستاننویسی، در کنار هدایت و جمالزاده و...

محتوا: اگر بخواهم کتاب را در چند عبارت خلاصه کنم میشود: عشق/نفرت دختری ثروتمند به نام فرنگیس به ماکان، نقاشی (در طول خواندن داستان، باربط یا بیربط همهش به کمالالملک فکر می ) که به طور مخفیانه علیه حکومت وقت (رضاخان) مبارزه میکند. موضوعی که به خودی خود موضوعی خواندنی و جذاب است که با پرداخت نسبتا خوب و معماگونهی علوی خواندنیتر هم شده. اما همین داستان عشق بعضی جاهاش حس میلنگد و زیادی باو ذیر نیست. مثلا چه‎گونه جملهی چند کلمهای به دختر که او را از خود میرنجاند زندگی او را به کلی نابود میکند! اما همین جمله بعدها سبب عشق آتشین دختر به او میشود؟ یا مثلا کتاب میخواهد از عشق ناکام دختر به حرف بزند اما در عمل دختر موفق به کامجویی از می‎شود! و یا اینکه گاهی توصیفات دختر از خودش به قول مسعود فراستی در نیامده بود و آن حس عشق واقعی را به مخاطب القا نمیکرد. یا این که تا آ داستان دلیل اضطراب اغراق گونه دختر به خواننده تفهیم نمیشود. و...

نتیجه: با این تفاسیر چشمهایش به هیچ وجه اثر ضعیفی نیست که ارزش خواندهشدن را نداشته باشد. مخصوصا آن که کتاب تا حدودی انسان را با حال و هوای آن دوران آشنا میکند. شاید اگر همین کتاب را نویسندهای گمنام و در روزگار فعلی مینوشت الان ع هاش را روی جلد مجله های عامه کمیاب میشد اما چه میشود کرد که علوی نه گمنام است و نه کوچک. خلاصه اینکه چشم‎هایش ارزش یکبار خواندهشدن را دارد.

به روال سیستم امتیازدهی این روزها متداول مجازی: سه از پنج!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم




خش الی و بلوف!

درخواست حذف اطلاعات


یک) چند ساعتی می‎شد که فرصت ثبت نام برای شورای شهر تمام شده بود و داشتم لیست انی را که برای این دوره شرکت کرده بودند، نگاه می‎ . نفر اول لیست، خواننده‎ی مراسمات عروسی بود و نفر دوم دبیر فیزیک! بقیه را هم که بررسی دریغ از یک نفر که تخصص‎ش مربوط به حوزه شهر و شهرداری باشد.

دو) ی که حاضر نیست به نیازمندان شهرش هزار تومان کمک کند چه طور حاضر می‎شود برای پیروزی در انتخابات شورای شهر و خدمت به مردم! صد میلیون تومان هزینه کند؟ این پول چه هزینه‎ی شخصی نام‎زد باشد چه اسپانسر مالی آن را تامین کرده باشد، نباید هر طور که شده به جیب صاحب‎ش برگردد؟

سه) «نصب دکه‎ی فروش بلیت مترو جهت اشتغال‎زایی برای جوانان» از برنامه‎های نام‎زد شورای شهرِ شهری است که بعید است تا صد سال دیگر ریل قطار هم به آن جا کشیده‎شود چه برسد به مترو! این مدل شعار دادن برای شما آشنا نیست؟

چهار) اعضای شورای شهر را خودمان انتخاب می‎کنیم، حالا یا بر اساس این که به نظرمان فرد صالح‎تر است یا این که فرد فامیل‎تر است و یا ... . اگر مشکلات شهر حل نمی‎شود، نقص از آن‎ها نیست، از خود ماست. به هر صورت آن‎ها هم برای انتخابات ج کرده‎اند، توقع ندارید که آن ها این وسط ضرر کنند؟!

پنج) ما تشنه‎گان قدرت‎یم نه شیفته‎گان خدمت

شش) خدایا کشورم را از چهار بلا محفوظ دار: دشمن، خشک سالی، دروغ و احساس تکلیف!

پ. ن: بی انصافی است که همه را تشنه‎ی قدرت دانست و زحمات انی که شیفته‎ی خدمت هستند را نادیده گرفت.

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم




؛ خاری در گلوی نظام

درخواست حذف اطلاعات

عادت به بیادبی ندارم، ولی به قول دوستی سیخی است در...بگذریم؛ خاری است در گلوی نظام! به حال خود رها ش کار درستی نیست، فرو بردنش مکافاتی است و در کشیدنش هزار و یک مکافات! باور کنید همین گونه است. از قهر یازده روزه و خانهنشینی گرفته تا عدم حضور در نشستهای مجمع تشخیص مصلحت و این آ ی هم شرکت در انتخابات و کارهایی که معلوم نیست دقیقاً چه هدفی پشت سرشان است. هر روز یک بازی مس ه و یک شوآف مضحک!

البته من خیلی اعتقاد به فساد و انحراف عجیب و غریب احمدینژاد در دوره ریاست جمهوریاش ندارم. چه بسا اگر کارنامهی هر کدام از روسای جمهور را منصفانه بررسی کنیم و رَبّ و رُبّشان را در بیاوریم، آنچنان هم بیعیبتر از احمدینژاد نباشند! اما آنچه احمدینژاد را متمایز و فسادهای تش را دوچندان نمایان میکند، ادعای عد طلبی و درد محرومین بود که خودش و هوادارنش دائم آن را در بوق و کرنا می د. اگر هاشمی با شعار سازندهگی به میدان آمد، اگر خاتمی دم از و اصلاحات میزد، شعار احمدینژاد عد بود، عد ! و چه حلقه مفقودهای بود این عد در ت احمدینژاد!

حالا باز پا به میدان گذاشته. به رغم نظر رهبری و به خلاف وعدهای که چند وقت پیش در رابطه با عدم شرکت و هر گونه فعالیت انتخاباتی اعم از حمایت از ک داتوری خاص و ...دادهبود. خب هر این کار احمدینژاد را به گونهای تحلیل می کند. عدهای آن را کمک به برای رسیدن به قدرت دوباره و انتقامکشی احمدینژاد از یاران دیرینش تلقی میکنند؛ عدهای آن را برآورد احمدینژاد از میزان محبوبیت( یا شاید منفوریت)ش میدانند؛ عدهای مثل آمدنیوز از تقابل علنی احمدینژاد با رهبری صورتشان گل انداخته و از خوشحالی اینکه آرای اصولگرایان با ورود احمدینژاد بیش از پیش ش ته و تقسیم میشود با دمشان گردو میشکنند و عدهای متوهم مثل رجانیوز هم این کار را بازی پیچیده سرویس جاسوسی انگلیس میدانند! خود احمدینژاد و اعوان و انصارش هم مثل همیشه دست به توجیه و فرافکنی زدهاند و در استدلالی ک نه و مضحک این کار خود را در جهت خواست رهبری مبنی بر عدم دوقطبی شدن فضای انتخابات دانستهاند. آنها میخواهند با القای دوقطبی کاذب رئیسی- ، حضور خود را به عنوان قطب سوم و برای رفع دوقطبی حاکم توجیه کنند. غافل از اینکه آنچه اکنون بر فضای و انتخاباتی کشور حاکم است صرفا یک دو دستگی ساده است و نه دو قطبی نامطلوب! در هر دوره از انتخابات، مردم به چند دسته تقسیم شدهاند، هر کدام برای ک دای محبوب خود تبلیغ کرده و آراء خود را به صندوقها ریختهاند و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده. اتفاقا این کار باعث گرمتر شدن تنور انتخابات و مشارکت بیشتر مردم هم شده. ولی فقط حضور احمدینژاد است که مردم را مقابل هم قرار میدهد و جامعه را به سمت ایجاد دو قطب معارض با یکدیگر میکشاند. نیاز به درایت خیلی زیادی نیست تا بدانیم اگر در ایران فقط یک نفر در انتخابات شرکت کند و آن یک نفر احمدینژاد باشد باز هم فضای دو قطبی ایجاد میشود. دوقطبی میان موافقینی که دور سرش هالهی نور میبینند و مخالفینی که او را دجال زمان میدانند! پس احمدینژاد با ورود خود به عرصهی انتخابات دوقطبی فرضی را تبدیل به سهقطبی نمی کند. بلکه یک چند دستهگی معمولی انتخاباتی را به یک شکاف بسیار بزرگ و دوقطبی پر آشوب میان موافقین و مخالفینش تبدیل میکند. البته من بعید میدانم آقای احمدینژاد که چندین سال در راس سیاست این مملکت بوده همچین مسئلهی واضحی را نداند و درک نکند. اما اینکه چرا این گونه رفتار میکند واقعا جای سوال دارد.

بهتر است آقای احمدینژاد به جای این رفتار های کجدار و مریز در قبال نظام و رهبری، یک بار برای همیشه از لاک خودش بیرون بیاید و ماهیت واقعی خود را نشان بدهد. امثال و و منتظری اگر با تقابل صریح و ظاهراً شجاعانه با رهبری، پیش چهار نفر محبوبیت داشتند، احمدینژاد با این قبیل رفتارهای مزوّرانه، روز به روز بر نفرت عمومی جامعه از خود و حلقه اطرافش میافزاید. بهتر نیست آقای احمدینژاد به جای توسل به چنین توجیهات مس های، پایش را از میدان انتخابات بیرون بکشد و بیش از پیش عملکرد خود را زیر سوال نبرد و تنها برگ برندهی هوادارانش را که مدعی ولایتپذیری او هستند، نسوزاند؟!




کمپین تحریم انتخابات

درخواست حذف اطلاعات

ریاست محترم سازمان صداوسیما جناب آقای عبدالعلی علی عسکری


با سلام و تقدیم احترام فراوان


همین اول کار بگذارید کمی به عقب برگردیم؛ با این که نزدیک به هشت سالی می‎شود که از آن مناظره‎های معروف فاصله گرفته‎ایم ‎اما هنوز که هنوز است آن روحیه‎ی نشاط و شاد که حاصل آن مناظرات بود را فراموش نکرده‎ایم و طعم شیرین‎ش از زیر زبان‎مان از بین نرفته‎است. هنوز که هنوز است کلیپ‎های‎ش را در گوشی‎های‎مان داریم و هنوز که هنوز است وقتی که غبار غم و اندوه و خسته‎گی این روزگار ناجوان‎مرد بر روح و تن‎مان می‎نشیند، این تماشای آن است که همه‎ی آن غم و اندوه و خستگی را می‎زداید و ما را به زندگی امیدوار می‎کند. هنوز هم که هنوز است خیلی‎های‎مان کلید واژه‎های «سوتی‎های شیخ+مناظرات 88» و «چیز+مناظرات 88» را به یاد داریم و آن را استفاده می‎کنیم. و به جرئت آن شور و نشاط و شادی که آن مناظرات به خانه‎های ما آورد را نه ‎خندوانه توانست و می‎تواند و نه دورهمی! و اما اصل کلام:

همان‎گونه که در خبرها آمده و مستحضر هستید، متاسفانه قرار بر این شده که مناظرات این دوره از انتخابات ریاست جمهوری نه به صورت زنده و شفاف که به صورت ضبط شده و شاید مقداری حرج و تعدیل پخش شود. یعنی دیگر ما نه تنها شاهد « الخلیج العربیه» و «ننه جون من هم تورم را می‎فهمد» و «چیز» نیستیم که حتی همان اندک ادعای حقوق‎دانی و در آوردن کلید از جیب و تئوری ای ی کشور و سخنان شاذ را هم را هم از دست می‎دهیم و چه مصیبتی بدتر از این؟! چرا که این نه به نفع جامعه‎ی ناشاد و در غم فرورفته‎ی ماست و نه به نفع صداوسیمای این روزها از رونق افتاده‎ی شما. پس برای همین هم از شما تقاضا داریم به هیچ عنوان نه تنها زیر بار این امر نروید که حتی با این گروه پنج نفره‎ی مخالف هم مقابله کنید و مانع از این ظلم و ستم آشکار به مردم این کشور شوید.

اما اگر و اگر، خ ناکرده و خ ناکرده نتوانستید، پیش‎نهادات زیر را در دستورات کار آینده‎ی خویش قرار دهید. چرا که اقل واکنش ما در قبال نه شما به این پیش‎نهادات، نه قاطعانه ما به انتخابات می‎باشد. باشد عمل به یکی از وظایف سازمان تحت امر شما که همان تزریق امید و شادی به جامعه:

1) دعوت از آن‎ها برای حضور هفته‎ای یک‎بار در برنامه های دورهمی و خندوانه

2) پخش زنده و کامل محاکمه احتمالی آن‎ها در آینده

3) مصاحبه با آن‎ها به صورت لایو استوری و یا پخش به صورت میان‎برنامه

و در آ تاکید می‎کنم، این مناظرات بی‎حضور شیخ و چیز هیچ‎گاه برای ما مناظره نخواهدشد.

ارادت مند شما




کیفیت ارتکاب عشق

درخواست حذف اطلاعات

دوستی ادیبی داشتم که می گفت: «تو دنیا هیچ کلمه ی هم قافیه ای برای کلمه‎ی عشق پیدا نمی شه به جز یک کلمه؛ دمشق! می فهمی یعنی چی؟ یعنی بین این همه‎ی حرف بی خاصیتی که و همه مردم این کُره استفاده می کنیم فقط یه کلمه می تونه جفتِ عشق بشه. فقط یک کلمه! می دونی یعنی چی؟ یعنی فقط یک نفر می تونه برای تو شبیه عشق باشه. اون عشق باشه و تو دمشق. بیش از یک نفر هوسه، طمعه، حرصه...هرچیزی می تونه باشه اما عشق نیست!»




بار دیگر مردی که دوست میداشتیم

درخواست حذف اطلاعات

خوشبختانه یا بدبختانه، منصفانه یا غیرمنصفانه، جامعهی ما به سمتی رفته که اگر ی برای اعتقادش که در راستای دین و نظام است، کاری کند، اگر شانس بیاورد او را پاچه‎خار و ریاکار و به دنبال پست و منافع برچسب نزنند؛ قطعا او را در زمره بیهنر و بی‎خاصیت و بیعرضههایی قرار میدهند که نانش را از قِبلِ وابسته‎گی به دین و نظام در می‎آورد. اما خب همین، گاهی استثناهایی هم دارد که هرچه شبه‎روشنفکران زور بزنند و تقلا کنند، باز هم نمی‎توانند این قبیل صفات را به او بچسبانند؛ چرا که اساسا در چنان اوجی قرار دارد که بعدها تنها نام اوست که می‎ماند و نه شبه‎روشن‎فکران! درست مثل نادر ابراهیمی.

فعلا مستندِ «بار دیگر مردی که دوست می‎داشتیم» را ببینید و لذت ببرید تا بعدا در مورد نادر ابراهیمیِ دوست‎داشتنی، به طور مفصل بنویسم.

مستند بار دیگر مردی که دوست می‎داشتیم






چند روایت معتبر درباره سگ!

درخواست حذف اطلاعات

یک) نفسم بالا نمی آمد. دستهام عرق کرده بودند و هر لحظه امکان فرارم بود. فکر می به قدر کافی راهم را کج کردهام و با او برخوردی نخواهم داشت اما داشت به سمتم میآمد. خشکم زده بود. یک آن خودم را کنار کشیدم و از کنارم رد شد و خود را انداخت در آغوش دختربچهای که دست بالا پنج سالش بود و مشغول ابراز احساسات به هم شدند. از این صحنه عاشقانهتر ندیده بودم در عمرم. عاشقانههای دختربچه و سگش!

دو) بهش میگفتند حاج خانم. اما این که واقعا حج رفته بود یا به خاطر سن بالا و سکنات و احتمالا تمکن مالی و دست به خیر بودن‎ش به این نام صداش میزدند معلوم نبود. سگش را آورده بود پیکنیک و او را در باغچهی خانهاش رها کردهبود. صدای درِ خانه که بلند شد، دم گوش سگش گفت: همین جا باش، الآن برمیگردم. جایی نری! به در که رسید، با دست چپ شالش را جلو کشید و با دست راست، چند تار موی طلایی و درازش را که بیرون افتاده بود، با تعهد خاصی به داخل شالش هول داد و گفت: کیه؟

سه) پسربچه در حالی که نفس نفس میزد و احتمالا عرق میریخت، ملتمسانه گفت: «بابا! بابا! میشه یه کم آرومتر؟ خسته شدم! پدرش در جواب گفت: «چیزی نمونده الان میرسیم پسرم». و سگش را در آغوشش محکمتر فشارداد.

چهار) تا تصویر پست جدید اینستاگرامش بالا بیاید، کپشنِ پستش را خواندم: این دخترم فلانیه! نبینم ی باهاش بدحرف بزنه! تصویر بالا آمد. هرچه‎قدر دقت می به جز پوزه‎ی یک سگ، چیزی نمیدیدم.

پنج) همین چندشب پیش بود که در یک برنامهی تلویزیونی زیر و بم زندگیش را بیرون ریختهبود و حس گریستهبود و از مردم گریه گرفتهبود. همین چندشب پیش بود که پست‎های خدادوستانه‎ای را در صفحه‎ی اینستاگرام‎ش به اشتراک گذاشته‎بود. و همین چند‎شب پیش بود که داشت عبادت خالصانه‎اش را در ماه رمضان به تصویر می‎کشید. خودش، چادر ش، سجاده‎ی ش و سگ‎ش!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم




یک دیالوگ آشنا

درخواست حذف اطلاعات

دوست، با دست، زنی را که آن طرف خیابان با یک دست چادرش و با دست دیگرش چند پلاستیک میوه را گرفتهبود و احتمالا از شدت گرمای نیمروزی عرق کردهبود را نشانداد و گفت: «نگاهش کنید. دمش گرم! با این شرایط باز هم دست از چادرش برنمیدارد». دوستِ دوستم فورا جواب داد: «دوستِ جان! این قدر ساده نباش!ً تو از کجا میدانی زیر این چادر چهها که نمیشود. چه فسادها و ی که صورت نمیگیرد و چه خلافهایی که زیرش رخ نمیدهد. الآن دیگر چادر شده ابزاری برای پنهان باطن بد آدمها». دوست گفت: «جوری در مورد چادر حرف میزنی که انگار چادر لباس فرم هاست و هر ی که چادری باشد اهل برنامه است. دوستِ دوست جان! نمیدانم تو چه دیده ای که بر اساسش حکم میدهی اما تا جایی که من میدانم در آن کوچه و آن خیابانی که راستهی هاست؛ جز نی با مانتوهای چسبان و صورتهایی با آرایش غلیظ و پاهایی که با شبیه پاچهی مرغ میشوند چیزی دیده نمی شود و اساسا آنجا هر رنگ و صبغهای قابل مشاهده است الا مشکی»! بعد با دست، اشارهکرد به آنطرف خیابان که دختر جوان با دوتا بوق و چندبار جلو و عقب شدن ماشین سوارشد!




؛ خاری در گلوی نظام

درخواست حذف اطلاعات

عادت به بیادبی ندارم، ولی به قول دوستی سیخی است در...بگذریم؛ خاری است در گلوی نظام! به حال خود رها ش کار درستی نیست، فرو بردنش مکافاتی است و در کشیدنش هزار و یک مکافات! باور کنید همین گونه است. از قهر یازده روزه و خانهنشینی گرفته تا عدم حضور در نشستهای مجمع تشخیص مصلحت و این آ ی هم شرکت در انتخابات و کارهایی که معلوم نیست دقیقاً چه هدفی پشت سرشان است. هر روز یک بازی مس ه و یک شوآف مضحک!

البته من خیلی اعتقاد به فساد و انحراف عجیب و غریب احمدینژاد در دوره ریاست جمهوریاش ندارم. چه بسا اگر کارنامهی هر کدام از روسای جمهور را منصفانه بررسی کنیم و رَبّ و رُبّشان را در بیاوریم، آنچنان هم بیعیبتر از احمدینژاد نباشند! اما آنچه احمدینژاد را متمایز و فسادهای تش را دوچندان نمایان میکند، ادعای عد طلبی و درد محرومین بود که خودش و هوادارنش دائم آن را در بوق و کرنا می د. اگر هاشمی با شعار سازندهگی به میدان آمد، اگر خاتمی دم از و اصلاحات میزد، شعار احمدینژاد عد بود، عد ! و چه حلقه مفقودهای بود این عد در ت احمدینژاد!

حالا باز پا به میدان گذاشته. به رغم نظر رهبری و به خلاف وعدهای که چند وقت پیش در رابطه با عدم شرکت و هر گونه فعالیت انتخاباتی اعم از حمایت از ک داتوری خاص و ...دادهبود. خب هر این کار احمدینژاد را به گونهای تحلیل می کند. عدهای آن را کمک به برای رسیدن به قدرت دوباره و انتقامکشی احمدینژاد از یاران دیرینش تلقی میکنند؛ عدهای آن را برآورد احمدینژاد از میزان محبوبیت( یا شاید منفوریت)ش میدانند؛ عدهای مثل آمدنیوز از تقابل علنی احمدینژاد با رهبری صورتشان گل انداخته و از خوشحالی اینکه آرای اصولگرایان با ورود احمدینژاد بیش از پیش ش ته و تقسیم میشود با دمشان گردو میشکنند و عدهای متوهم مثل رجانیوز هم این کار را بازی پیچیده سرویس جاسوسی انگلیس میدانند! خود احمدینژاد و اعوان و انصارش هم مثل همیشه دست به توجیه و فرافکنی زدهاند و در استدلالی ک نه و مضحک این کار خود را در جهت خواست رهبری مبنی بر عدم دوقطبی شدن فضای انتخابات دانستهاند. آنها میخواهند با القای دوقطبی کاذب رئیسی- ، حضور خود را به عنوان قطب سوم و برای رفع دوقطبی حاکم توجیه کنند. غافل از اینکه آنچه اکنون بر فضای و انتخاباتی کشور حاکم است صرفا یک دو دستگی ساده است و نه دو قطبی نامطلوب! در هر دوره از انتخابات، مردم به چند دسته تقسیم شدهاند، هر کدام برای ک دای محبوب خود تبلیغ کرده و آراء خود را به صندوقها ریختهاند و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده. اتفاقا این کار باعث گرمتر شدن تنور انتخابات و مشارکت بیشتر مردم هم شده. ولی فقط حضور احمدینژاد است که مردم را مقابل هم قرار میدهد و جامعه را به سمت ایجاد دو قطب معارض با یکدیگر میکشاند. نیاز به درایت خیلی زیادی نیست تا بدانیم اگر در ایران فقط یک نفر در انتخابات شرکت کند و آن یک نفر احمدینژاد باشد باز هم فضای دو قطبی ایجاد میشود. دوقطبی میان موافقینی که دور سرش هالهی نور میبینند و مخالفینی که او را دجال زمان میدانند! پس احمدینژاد با ورود خود به عرصهی انتخابات دوقطبی فرضی را تبدیل به سهقطبی نمی کند. بلکه یک چند دستهگی معمولی انتخاباتی را به یک شکاف بسیار بزرگ و دوقطبی پر آشوب میان موافقین و مخالفینش تبدیل میکند. البته من بعید میدانم آقای احمدینژاد که چندین سال در راس سیاست این مملکت بوده همچین مسئلهی واضحی را نداند و درک نکند. اما اینکه چرا این گونه رفتار میکند واقعا جای سوال دارد.

بهتر است آقای احمدینژاد به جای این رفتار های کجدار و مریز با نظام و رهبری، یک بار برای همیشه از لاک خودش بیرون بیاید و ماهیت واقعی خود را نشان بدهد. امثال و و منتظری اگر با تقابل صریح و ظاهراً شجاعانه با رهبری، پیش چهار نفر محبوبیت داشتند، احمدینژاد با این قبیل رفتارهای مزوّرانه، روز به روز بر نفرت عمومی جامعه از خود و حلقه اطرافش میافزاید. بهتر نیست آقای احمدینژاد به جای توسل به چنین توجیهات مس های، پایش را از میدان انتخابات بیرون بکشد و بیش از پیش عملکرد خود را زیر سوال نبرد و تنها برگ برندهی هوادارانش را که مدعی ولایتپذیری او هستند، نسوزاند؟!




نان فروتن بلاگستان

درخواست حذف اطلاعات

سالها زندگی بلاگری بهم فهمانده که ادعا و هوچیگریهای هر بلاگر وما نشاندهندهی توانایی‎هایش نیست. چه بسا وبلاگهای پرسروصدا و پرمدعایی هستند که اگر در آن ها کمی مداقه کنیم خیلی راحت میفهمیم که چیز خاصی در چنته ندارند و چه بساتر وبلاگهای آرام و بی ادعایی که هم چون اقیانوس بیانتها خودت باید لذت کشفشان را بکشی! مثلا از محمدرضا امانی و قناری معدنش گرفته که سابقهی برنده شدن در مسابقهی داستاننویسی هم‎شهری جوان و جیم را دارد گرفته تا رجبعلی محبی و دردهای خا تریاش که جایزه میبرد وقتی که جایزه بردن مُد نبود! و حتی امید حسینی و آهستانش که به تعداد پستهای خیلی از همان مدعیان، جایزه گرفتهاست و روزی در بین ده وبلاگ پر بازدید جهان قرار داشت و مشترک مورد نظر محمد مبینی که مدتهاست دیگر نمینویسد!

القصه، این ها را نوشتم تا برسم به این که امسال در جشنوارهی فرهنگی دانشجویان سراسر کشور، بلاگرهای بی ادعا گل کاشتند و سهم نسبتا خوبی را در تعداد نفراتی که به مرحلهی نهایی آن که چند روز دیگر در پردیس تئاتر تهران برگزار میشود داشته اند. نمونهاش همین کامل غلامی و آقای رایمونش که دو اثرش (یک ترانه و یک شعر نو) به مرحله نهایی راه پیدا کرده. آقای رایمون و سایر بلاگرها هم فعلا این تبریک مجازی من را داشته باشند تا پنجشنبه و عرض تبریک و رقابت حضوری!




یک دیالوگ آشنا

درخواست حذف اطلاعات

دوست، با دست، زنی را که آن طرف خیابان با یک دست چادرش و با دست دیگرش چند پلاستیک میوه را گرفته‎بود و احتمالا از شدت گرمای نیم‎روزی عرق کرده‎بود را نشان‎داد و گفت: «نگاه‎ش کنید. دم‎ش گرم! با این شرایط باز هم دست از چادرش برنمی‎دارد. دوستِ دوست‎م فورا جواب داد: «دوستِ جان! این قدر ساده نباش!ً تو از کجا می‎دانی زیر این #چادر چه‎ها که نمی‎شود. چه فسادها و ی که صورت نمی‎گیرد و چه خلاف‎هایی که زیرش رخ نمی‎دهد. الآن دیگر چادر شده ابزاری برای پنهان‎ باطن بد آدم‎ها. دوست گفت: «جوری در مورد چادر حرف می‎زنی که انگار چادر لباس فرم ‎هاست و هر ی که چادری باشد اهل برنامه است. دوستِ دوست جان! نمی‎دانم تو چه دیده ای که بر اساس‎ش حکم می‎دهی اما تا جایی که من می‎دانم در آن کوچه و آن خیابانی که راسته‎ی ‎هاست؛ جز نی با مانتوهای چسبان و صورت‎هایی با آرایش غلیظ و پاهایی که با شبیه پاچه‎ی مرغ می‎شوند چیزی دیده نمی شود و اساسا آن‎جا هر رنگ و صبغه‎ای قابل مشاهده است الا مشکی»! بعد با دست، اشاره‎کرد به آن‎طرف خیابان که دختر جوان با دوتا بوق و چندبار جلو و عقب شدن ماشین سوارشد!




نان فروتن بلاگستان

درخواست حذف اطلاعات

سالها زندگی بلاگری بهم فهمانده که ادعا و هوچیگریهای هر بلاگر وما نشاندهندهی تواناییهایش نیست. چه بسا وبلاگهای پرسروصدا و پرمدعایی هستند که اگر در آن ها کمی مداقه کنیم خیلی راحت میفهمیم که چیز خاصی در چنته ندارند و چه بساتر وبلاگهای آرام و بی ادعایی که هم چون اقیانوس بیانتها خودت باید لذت کشفشان را بکشی! مثلا از محمدرضا امانی و قناری معدنش گرفته که سابقهی برنده شدن در مسابقهی داستاننویسی هم‎شهری جوان و جیم را دارد گرفته تا رجبعلی محبی و دردهای خا تریاش که جایزه میبرد وقتی که جایزه بردن مُد نبود! و حتی امید حسینی و آهستانش که به تعداد پستهای خیلی از همان مدعیان، جایزه گرفتهاست و روزی در بین ده وبلاگ پر بازدید جهان قرار داشت و مشترک مورد نظر محمد مبینی که مدتهاست دیگر نمینویسد!

القصه، این ها را نوشتم تا برسم به این که امسال در جشنوارهی فرهنگی دانشجویان سراسر کشور، بلاگرهای بی ادعا گل کاشتند و سهم نسبتا خوبی را در تعداد نفراتی که به مرحلهی نهایی آن که چند روز دیگر در پردیس تئاتر تهران برگزار میشود داشته اند. نمونهاش همین کامل غلامی و آقای رایمونش که دو اثرش به مرحله نهایی راه پیدا کرده. آقای رایمون و سایر بلاگرها هم فعلا این تبریک مجازی من را داشته باشند تا پنجشنبه و عرض تبریک و رقابت حضوری!




چند روایت معتبر درباره سگ!

درخواست حذف اطلاعات

یک) نفسم بالا نمی آمد. دستهام عرق کرده بودند و هر لحظه امکان فرارم بود. فکر می به قدر کافی راهم را کج کردهام و با او برخوردی نخواهم داشت اما داشت به سمتم میآمد. خشکم زده بود. یک آن خودم را کنار کشیدم و از کنارم رد شد و خود را انداخت در آغوش دختربچهای که دست بالا پنج سالش بود و مشغول ابراز احساسات به هم شدند. از این صحنه عاشقانهتر ندیده بودم در عمرم. عاشقانههای دختربچه و سگش!

دو) بهش میگفتند حاج خانم. اما این که واقعا حج رفته بود یا به خاطر سن بالا و سکنات و احتمالا تمکن مالی و دست به خیر بودن‎ش به این نام صداش میزدند معلوم نبود. سگش را آورده بود پیکنیک و او را در باغچهی خانهاش رها کردهبود. صدای درِ خانه که بلند شد، دم گوش سگش گفت: همین جا باش، الآن برمیگردم. جایی نری! به در که رسید، با دست چپ شالش را جلو کشید و با دست راست، چند تار موی طلایی و درازش را که بیرون افتاده بود، با تعهد خاصی به داخل شالش هول داد و گفت: کیه؟

سه) پسربچه در حالی که نفس نفس میزد و احتمالا عرق میریخت، ملتمسانه گفت: «بابا! بابا! میشه یه کم آرومتر؟ خسته شدم! پدرش در جواب گفت: «چیزی نمونده الان میرسیم پسرم». و سگش را در آغوشش محکمتر فشارداد.

چهار) تا تصویر پست جدید اینستاگرامش بالا بیاید، کپشنِ پستش را خواندم: این دخترم فلانیه! نبینم ی باهاش بدحرف بزنه! تصویر بالا آمد. هرچه‎قدر دقت می به جز پوزه‎ی یک سگ، چیزی نمیدیدم.

پنج) همین چندشب پیش بود که در یک برنامهی تلویزیونی زیر و بم زندگیش را بیرون ریختهبود و حس گریستهبود و از مردم گریه گرفتهبود. همین چندشب پیش بود که پست‎های خدادوستانه‎ای را در صفحه‎ی اینستاگرام‎ش به اشتراک گذاشته‎بود. و همین چند‎شب پیش بود که داشت عبادت خالصانه‎اش را در ماه رمضان به تصویر می‎کشید. خودش، چادر ش، سجاده‎ی ش و سگ‎ش!




خش الی و بلوف!

درخواست حذف اطلاعات


یک) چند ساعتی می‎شد که فرصت ثبت نام برای شورای شهر تمام شده بود و داشتم لیست انی را که برای این دوره شرکت کرده بودند، نگاه می‎ . نفر اول لیست، خواننده‎ی مراسمات عروسی بود و نفر دوم دبیر فیزیک! بقیه را هم که بررسی دریغ از یک نفر که تخصص‎ش مربوط به حوزه شهر و شهرداری باشد.

دو) ی که حاضر نیست به نیازمندان شهرش هزار تومان کمک کند چه طور حاضر می‎شود برای پیروزی در انتخابات شورای شهر و خدمت به مردم! صد میلیون تومان هزینه کند؟ این پول چه هزینه‎ی شخصی نام‎زد باشد چه اسپانسر مالی آن را تامین کرده باشد، نباید هر طور که شده به جیب صاحب‎ش برگردد؟

سه) «نصب دکه‎ی فروش بلیت مترو جهت اشتغال‎زایی برای جوانان» از برنامه‎های نام‎زد شورای شهرِ شهری است که بعید است تا صد سال دیگر ریل قطار هم به آن جا کشیده‎شود چه برسد به مترو! این مدل شعار دادن برای شما آشنا نیست؟

چهار) اعضای شورای شهر را خودمان انتخاب می‎کنیم، حالا یا بر اساس این که به نظرمان فرد صالح‎تر است یا این که فرد فامیل‎تر است و یا ... . اگر مشکلات شهر حل نمی‎شود، نقص از آن‎ها نیست، از خود ماست. به هر صورت آن‎ها هم برای انتخابات ج کرده‎اند، توقع ندارید که آن ها این وسط ضرر کنند؟!

پنج) ما تشنه‎گان قدرت‎یم نه شیفته‎گان خدمت

شش) خدایا کشورم را از چهار بلا محفوظ دار: دشمن، خشک سالی، دروغ و احساس تکلیف!

پ. ن: بی انصافی است که همه را تشنه‎ی قدرت دانست و زحمات انی که شیفته‎ی خدمت هستند را نادیده گرفت.




فرضیات

درخواست حذف اطلاعات

آمار تعداد مجروجین و فوت شده­‎های مراسم چهارشنبه­‎سوری سال نودوپنج، پنجاه‎وهشت مصدوم (از سوخته­‎گی درجه اول گرفته تا قطع عضو) و هفت فوتی می‎­باشد. آن هم با کلی تبلیغ و کمپین برای نه به حادثه در این ایام به یاد ی آتش‎­نشان. فرض کنید چهارشنبه­سوری نه یک مراسم سنتی و ملی که یک مراسم مذهبی می­‎بود. نه با همین تعداد مجروح که حتی با نصف این مقدار. آیا آن وقت باز هم همه­‎ی این جماعتی که دم از وم فرهنگ‎سازی برای کاهش خطرات چهارشنبه‎­سوری می­زدند باز هم همین حرف‎­ها را تکرار می­ د یا به بهانه­‎ی خشونت‎­طلب بودنِ دین خواستار حذف آن می‎­شدند؟

آمار تعداد فوت­‎شده‎­های تصادفات سفرهای نوروزی به سمت شمال (فقط به سمت استان مازندران) در نوروز سال نودوپنج، سی‎­و­هفت نفر می­‎باشد. فرض کنید این تصادفات نه در محورهای منتج به شمال که در محورهای منتج به ای مذهبی، مثلا کربلا در ایام اربعین اتفاق می­‎افتاد. آن هم نه با همین مقدار کشته و مجروح. با مقداری بسیار کم‎­تر از این. آیا آن وقت باز هم همه‎­ی این جماعتی که دم از وم فرهنگ­‎سازی در راننده‎­گی و توجه به قوانین دارند باز هم همین حرف­‎ها را تکرار می‎­ د یا به بهانه‎­ی خطرناک بودن آن خواستار مسدودسازی راه های آن می­‎شدند؟

مقدار ت یب جنگل و سایر منابع طبیعی را در مراسم سیزده‎­به‎­در سال گذشته در نظر بگیرید. (چون معمولا این ت یب‎­ها را بر حسب عدد و رقم بیان نمی­‎کنند با نگاهی به اطراف خود در هنگام مراسم آن را در ذهن خود تقریب‎­سازی کنید). فرض کنید نصف این ت یب مثل حاصل یک گردهم‎آیی مذهبی می­‎بود. آیا آن وقت باز هم همه این جماعتی که دم از وم فرهنگ‎­سازی در احترام به محیط زیست دارند باز هم همین حرف­‎ها را تکرار می‎­ د یا به بهانه ضرر داشتن آن خواستار حذف آن می‎­شدند؟

مقدار صدای تولیدی در یک مراسم شادی، مثلا یک عروسی را در نظر بگیرید. آن را با صدای یک مراسم مذهبی، مثلا ایام عزاداری محرم مقایسه کنید. (میانگین عدد صدای تولیدی برای یک مراسم شادی، حول عدد صدوبیست‎­وشش دِسی‎­بِل می‎­چرخد که این برای نواحی مختلف، کمی متفاوت است. بدیهی است که این عدد برای ای غربی و کُرد مقداری بیش‎­تر از این عدد و برای ایی با بافت مذهبی شبیه یزد و کاشان کم­‎تر از این مقدار است. و میانگین صدای تولیدی برای یک مراسم مذهبی هم حول عدد صدوهفده دِسی­‎بِل می‎­چرخد که باز هم این برای نواحی مختلف کمی بالاو پایین دارد. مثلا ای مذهبی شبیه قم و کاشان بیش‎تر و برای بعضی مانند شیراز و سنندج و ارومیه کم‎­تر از این حد می­‎باشد). آیا این جماعتی که دم از یک شب، هزارشب نمی‎­شود و اصلا صداش بلند نیست و نه کجاش مُخل آسایش است می­‎زنند همین عبارات را در هنگام مراسمات مذهبی به کار می‎­برند؟

و...

پ. ن: باورم هست بی‎انصافی، بی‎­وجدانی و عدم حق­پذیری تا یک جایی وا‎م‎­دار شرایط اجتماعی شخص می‎­باشد اما یقین دارم از یک جایی به بعد باید قضیه را در نُطفه و لقمه­‎ی طرف جست‎­وجو کرد.

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم




بار دیگر مردی که دوست میداشتیم

درخواست حذف اطلاعات

خوشبختانه یا بدبختانه، منصفانه یا غیرمنصفانه، جامعهی ما به سمتی رفته که اگر ی برای اعتقادش که در راستای دین و نظام است، کاری کند، اگر شانس بیاورد او را پاچهخوار و ریاکار و به دنبال پست و منافع برچسب نزنند؛ قطعا او را در زمره بیهنر و بی‎خاصیت و بیعرضههایی قرار میدهند که نانش را از قِبلِ وابسته‎گی به دین و نظام در می‎آورد. اما خب همین، گاهی استثناهایی هم دارد که هرچه شبه‎روشنفکران زور بزنند و تقلا کنند، باز هم نمی‎توانند این قبیل صفات را به او بچسبانند؛ چرا که اساسا در چنان اوجی قرار دارد که بعدها تنها نام اوست که می‎ماند و نه شبه‎روشن‎فکران! درست مثل نادر ابراهیمی.

فعلا مستندِ «بار دیگر مردی که دوست می‎داشتیم» را ببینید و لذت ببرید تا بعدا در مورد نادر ابراهیمیِ دوست‎داشتنی، به طور مفصل بنویسم.

مستند بار دیگر مردی که دوست می‎داشتیم






چند روایت معتبر درباره سگ!

درخواست حذف اطلاعات

یک) نفسم بالا نمی آمد. دستهام عرق کرده بود و هر لحظه امکان فرارم بود. فکر می به قدر کافی راهم را کج کردهام و با او برخوردی نخواهم داشت اما داشت به سمتم میآمد. خشکم زده بود. یک آن خودم را کنار کشیدم و از کنارم رد شد و خود را انداخت در آغوش دختربچهای که دست بالا پنج سالش بود و مشغول ابراز احساسات به هم شدند. از این صحنه عاشقانهتر ندیده بودم در عمرم. عاشقانههای دختربچه و سگش!

دو) بهش میگفتند حاج خانم. اما این که واقعا حج رفته بود یا به خاطر سن بالا و سکنات و احتمالا تمکن مالی و دست به خیر بودن‎ش به این نام صداش میزدند معلوم نبود. سگش را آورده بود پیکنیک و او را در باغچهی خانهاش رها کردهبود. صدای درِ خانه که بلند شد، دم گوش سگش گفت: همین جا باش، الآن برمیگردم. جایی نری! به در که رسید، با دست چپ شالش را جلو کشید و با دست راست، چند تاری موی طلایی و درازش را که بیرون افتاده بود، با تعهد خاصی به داخل شالش هول داد و گفت: کیه؟

سه) پسربچه در حالی که نفس نفس میزد و احتمالا عرق میریخت، ملتمسانه گفت: «بابا! بابا! میشه یه کم آرومتر؟ خسته شدم! پدرش در جواب گفت: «چیزی نمونده الان میرسیم پسرم». و سگش را در آغوشش محکمتر فشارداد.

چهار) تا تصویر پست جدید اینستاگرامش بالا بیاید، کپشنِ پستش را خواندم: این دخترم فلانیه! نبینم ی باهاش بدحرف بزنه! تصویر بالا آمد. هرچه‎قدر دقت می به جز پوزه‎ی یک سگ، چیزی نمیدیدم.

پنج) همین چندشب پیش بود که در یک برنامهی تلویزیونی زیر و بم زندگیش را بیرون ریختهبود و حس گریستهبود و از مردم گریه گرفتهبود. همین چندشب پیش بود که پست‎های خدادوستانه‎ای را در صفحه‎ی اینستاگرام‎ش به اشتراک گذاشته‎بود. و همین چند‎شب بود که داشت عبادت خالصانه‎اش را در ماه رمضان به تصویر می‎کشید. خودش، چادر ش، سجاده‎ی ش و سگ‎ش!




دنیایی دیگر

درخواست حذف اطلاعات

چند وقتی می شود خانه ای دیگر ساخته ام، در دنیایی دیگر . خوش حال می شوم تشریف بیاورید. پیشاپیش قدمِ تاچ‎های‎تان روی چشم!

zaerezari@




بار دیگر مردی که دوست میداشتیم

درخواست حذف اطلاعات

خوشبختانه یا بدبختانه، منصفانه یا غیرمنصفانه، جامعهی ما به سمتی رفته که اگر ی برای اعتقادش که در راستای دین و نظام است، کاری کند، اگر شانس بیاورد او را پاچهخوار و ریاکار و به دنبال پست و منافع برچسب نزنند؛ قطعا او را در زمره بیهنر و بی‎خاصیت و بیعرضههایی قرار میدهند که نانش را از قِبلِ وابسته‎گی به دین و نظام در می‎آورد. اما خب همین، گاهی استثناهایی هم دارد که هرچه شبهه‎روشنفکران زور بزنند و تقلا کنند، باز هم نمی‎توانند این قبیل صفات را به او بچسبانند؛ چرا که اساسا در چنان اوجی قرار دارد که بعدها تنها نام اوست که می‎ماند و نه شبه‎روشن‎فکران! درست مثل نادر ابراهیمی.

فعلا مستندِ «بار دیگر مردی که دوست می‎داشتیم» را ببینید و لذت ببرید تا بعدا در مورد نادر ابراهیمیِ دوست‎داشتنی، به طور مفصل بنویسم.

مستند بار دیگر مردی که دوست می‎داشتیم