رسانه
رسانه

دفتریادداشت منツ



هفت روز طلایی

درخواست حذف اطلاعات

هفت روز طلایی و موثر برای من ،که هنوز بیش از یک روز وکمتر از دو روز دیگه من زمان دارم هنوز وجود داره

بلا ه زمان آزمون نزدیک شد ، همین هفته ،3آذر ماه

استرس کم و بیش با نوسانی این روزا داشتم اما تقریبا متعادل بود به حدی که فاطمه ونگار حداقل روزی یه بار به من زنگ میزنن و به قول خودشون با حرف زدن با من آروم میشن(خواهری حرص میخوره ومیگه بهامین جواب دوستات نده اونا  به تو موج منفی میدن ناخواسته اما من به خواهری میگم اینجور نیست ومن خوشحالم میتونم آروم کنم  و استرس ازشون دور کنم )


اما الان  خودم ....داشتم کیفری میخوندم  که دلشوره  گرفتم،البته از خستگی هم هست ،و یهو به ذهنم اومد چرا من اینقدر دور بودم از نوشتن از دفتر یادداشتم

واینکه اومدم بنویسم ....


ساعت 9 صبح آزمون من شروع میشه،دعام کنید  حتی در حد 1ثانیه :)

+دلم برای نوشتن ،برای همگی شما دوستان خوبم تنگ شده ،اما نتونستم بیام وبلاگ

+مامان میگه  بهامین امسال خیلی خوندنش بهتراز پارسال ،پارسال آزمون جدی نگرفته بود ،کاملا درست میگه مامان (واقعا این راسته مادرا همه چی را خوب میفهمن ان )

+بابا میگه بهامین فکر نمی اینقدر  جدی باشی واسه  امسال (به بابا میگم بابا دعا کن واسم خاص ،بابا میگه دعا میکنم اما یادت باشه خدا گاهی صلاح را در دعا ما

نمی دونه،بعدم شاید یکم غم از اینکه یه درصد من قبول نشم توی چشمام دید که گفت ،قبولی خانوم نگران نباش ،جایزه  خیلی خوبی داری از من)

+داداشی یکشنبه بود تماس گرفت گفت برای شام همگی بیاین بریم شام رستوران بعدم  یکم ید ،مامان و بابا حرفی برای رفتن نداشتن اما من گفتم نه  چون وقت واقعا برام حکم کیمیا داره ، به مامان و بابا گفتم شما برید گفتن دلمون نمیاد تو نیایی وما بریم

داداشی میگه  من بخاطر تو این پیشنهاد دادم بهش گفتم مرسی داداش جونم ،من از هر ی بیشتر دوست دارم برم برون و ید  اما آزمونه بعد آزمون حتما


+گاهی شب ها درست مثل ب که مامان متوجه شد، بدون بالشت  ،سرم زیر دستم وخوابم برده ، ب درواقع 4صبح  این حدودا مامان واسه بیدار شده بود  ،دیدم بالاسرمه میگه چرا اینجور خو دی بدون پتو و بالشت ،برو رو تخت بخواب ،اینجور سرما میخوری   ،اونقدر خسته بودم حتی نمی تونستم با مامان حرف بزنم فقط متوجه شدم  پتو مرتب کرد و پیشونیم بوسید و رفت


+ روضه خونه نرفتم و خواهری میگفت همه  سوال داشتن چرا بهامین نیست ،(فکر نمی اینقدر مهم باشم خخخ)

+منوببخشید که نتونستم به وبلاگ ها ونوشته هاتون سر بزنم ، بعد آزمون حتما میخونم   امیدوارم تایمی که من نبودم  ح ون خوب خوب باشه

+ممنون بابت کامنت های خوبتون و شرمنده اگر نگران شدین 


ع ی   ب گرفتم

آذر ماه



من تلاشم وتا دقیقه 90 یعنی فردا  هم باز مطالعه وجمع بندی مطالب را ادامه میدم

باقیش توکل بخدا ،من تلاشم و این 1ماه  واقعا با جون و دل درس خوندم وباقیش توکل بخدا

پارسال با وجود اینکه به این شکل آماده نبودم مدام به قبولیم فکر می اما امسال اصلا به نتیجه فکر نمیکنم  وقتی بخوام فکر کنم دچار دلشوره میشم

خدای خوبم توکلم به شماست ،این روزهای گذشته تایمی بود که تا 5صبح بیدار بودم  ،روزی بود که 4ساعت خو دم

خودت کمکم کن ومیدونم تنهام نمیزاری


+من برم مجدد درس بخونم

+واسه موفق شدنم دعا کنید




امیدوارم ح خوب باشه

درخواست حذف اطلاعات

خداراشکر میگفتم که حال و باقی دوستام  خوبه  و سلامت 

تو ذهنم مرور می   از حال همه  به نوعی باخبر شدم و خداراشکر  که اتفاقی واسشون رخ نداده

تااینکه یه لحظه   مثل یه  جرقه یادش افتادم

پریسا....

وای خدای من ، (الانم نفسم بند اومده ،بغض راه گلوم بسته  )

پریسا هم کرمانشاهی بود ، رفتم سراغ گوشی وناامید که  نکنه شماره اش پاک کرده باشم  خداراشکر شماره اش داشتم اما خاموش بود :(

100 بار زنگش زدم خاموشه

یه لحظه از ذهنم بیرون نمیره ،نگراااااااااااانشم


نگران خودش ،پسر کوچولوش

از صبح تا الان هیچ کاری ن فقط دستم به گوشی

تلگرام چک از 10 آبان نت نبوده

خدایا حالش خوب باشه

حال خودش و  پسر کوچولوش خوب باشه

پریسا نگرانتم تو روخدا گوشیت روشن کن





خوب نیستم

درخواست حذف اطلاعات

مهمون کوچولو امشب برای من شارژ حس های خوب بود ،پسته بهم خیلی انرژی داد

با کلی عشق و انرژی از مهد رفتن و دوستاش و شعر هایی که یاد گرفته بود واسم میگفت

ازم میخواست واسش شعر بخونم  کاش خوابش نمیبرد هنوزم  بیدار بود بهم انرژی می داد (داداشی اومد دنبالش )


 کلا بهامین همیشه نیستم.کلافه ام ،از فکر پریسا نمیام بیرون.هربار تی وی نگاه میکنم غم دوباره به سراغم میاد واقعا برای هم وطنام ناراحتم :(

فاطمه میگه بهامین کتک میخوای؟؟چرا اینجوری خب ،حالش خوبه نگران نباش :(

نگار بهم زنگ زده  میگه چرا  مثل همیشه نیستی؟؟صدات گرفته گریه کردی؟؟گفتم نه گریه نه اما دلم گرفته :(


دلم میخواست الان میرفتم پیاده روی  ،بابا مامان گاهی شب ها پیاده روی میرن اما از خوش شانسی من امشب تصمیم به رفتن ندارن:(

تنهایی هم که این موقع نمیشه رفت پیاده روی  :(

درست 10 روزه آ آزمون باید من اینجور بشم

:(

خدایا حکمتت را شکر






خوشحالم

درخواست حذف اطلاعات

پریسا جواب داد

گوشیش مشکل پیدا کرده بود  و از قضا مصادف با این اتفاقات


خداراشکر حال خودش  وخانواده اش همگی خوبه

بی نهایت خوشحاااااالم که حالش خوبه.

ته قلبم ، دلم قرص بود اما دوست داشتم مطمئن بشم  والان مطمئن شدم

ممنونم خدا :)


+ممنونم از همگی شما دوستان بامحبت ومهربان  که با کامنت های خوبتون  واقعا انرژی  خوبی دادین .یک دنیا ممنونم از همگی


نمی دونم  با چه  واژه یا کلمه ای  مهربونی ومحبت شمارا یادداشت کنم

نمی دونم شمارا چطور توصیف کنم

فقط میشه بگم ممنونم که اینقدر خوبیید همگی شما

حرفها وکامنت های خوبتون برای من  باررزش ترین بود

ممنونم یه دنیاااااااااااااااااااا




خوب نیستم

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



ز له

درخواست حذف اطلاعات

دوباره واسم  به قطعیت رسید اینکه  گاهی بعضی مواقع گفته میشه آدمی از یک دقیقه بعد از خودش بی خبره واقعا همینه.

قصه و اتفاق تلخ و شاید عجیبی بود ،در یه لحظه لرزش  زمین از کربلا تا تهران چندیدن استان و شهر

عمده این فاجعه کرمانشاه :(

فقط مدام دعام این بود خدایا خودت به این مردم رحم کن ،سردی وحشتناک هوا که مطمئنم غرب کشور بیشتره ،اینکه باید شب رو   تا صبح بیرون باشی

اینکه غصه از دست دادن دوست یا همشهری خودت  به عینه ببینی

اینکه  خسارت و ویرانی  دوباره ساختن   پیش روی تو باشه.

حرف به حرف های که الان تایپ شده بازم  نمیشه توصیف کنه این اتفاقات تلخ را

:(


خدایا از صمیم قلبم فقط دعام اینه

فقط خود شما خدای خوبم

معجزه کن .


+ م ،چند نفری از دوستام اهل این دیارن و من هنوز از حال چند نفری بیخبرم :(

خیلی نگرانم و تا خود صبح نتونستم  بخوابم چون فکرم منطقه ای بود که میدونم دوستام و م در اون شرایط ان

جز دعا کاری نمی  تونستم انجام بدم

خدایا معجزه کن

+هم وطن تسلیت




هم وطن تسلیت

درخواست حذف اطلاعات



هیچ واژه ای یافت ن

هرچه یاد گرفته بودم ،شنیده بودم ،تجربه کرده بودم

همه کوچک بودن در برابر غم شما ،حتی تسلیت:(


پس سکوت میکنم تا فریاد دلم را بشنوی هم وطن



+ هم وطن تسلیت :(




امیدوارم ح خوب باشه

درخواست حذف اطلاعات

خداراشکر میگفتم که حال و باقی دوستام  خوب بود و سلامت ان

تااینکه یه لحظه   مثل یه  جرقه یادش افتادم

پریسا

وای خدای من ، (الانم نفسم بند اومده ،بغض راه گلوم بسته  )

پریسا هم کرمانشاهی بود ، رفتم سراغ گوشی وناامید که  نکنه شماره اش پاک کرده باشم  خداراشکر شماره اش داشتم اما خاموش بود :(

100 بار زنگش زدم خاموشه :(

یه لحظه از ذهنم بیرون نمیره ،نگراااااااااااانشم

نگران خودش ،پسر کوچولوش

از صبح تا الان هیچ کاری ن فقط دستم به گوشی

تلگرام چک از 10 آبان نت نبوده

خدایا حالش خوب باشه

حال خودش و  پسر کوچولوش خوب باشه

پریسا نگرانتم تو روخدا گوشیت روشن کن





بخشش

درخواست حذف اطلاعات

به واسطه نگار ازم عذرخواهی کرد.

نگار میگه بهامین پشیمونه از رفتار و حرف بچه گانه اش

نگار میگه گفتم بهامین مهربونه میبخشه

گفتم کار خوبی کردی:)

دلخور وناراحت ازش هستم.مثل قبل   نیستم باهاش اما حتی اگه عذرخواهی هم نمی کرد بخشیده بودمش (اینو به نگار نگفتم )

شاید گذشت سخت باشه ؛شاید نه ،گذشت کلا سخته.بخشش و گذشت واقعا سخته

اما همیشه سعی میکنم راحت ببخشم

به نگار گفتم بخشیدمش اما باید بدونه همه مثل من نیستن راحت ببخشن بهتره سنجیده رفتار کنه


جالبه گاهی سخت بخشیده شدم توسط دیگران اما باز دلم نمیاد  نبخشم یا سخت بگیرم وقتی خودم در شرایطی ام که میتونم آدما را نبخشم

اما می بخشم .


یادمه وقتی  کوچولو بودم باخواهری قهر می کردیم من خیلی زود میرفتم سراغ آشتی اما خواهری زود آشتی نمی  کرد ومن چقدررررر تایم قهر زمان واسم کند پیش می رفت

هنوزم به خواهری  میگم  خیلی قبلا بد بودیا خخخخ  زود آشتی نمی کردی  خخخ





واقعبینانه با خودم

درخواست حذف اطلاعات

گاهی خوبه با خودمون  روراست باشیم ،واقعبینانه به شرایط نگاه کنیم به یه جمع بندی برسیم .

اولین باری که آزمون شرکت سال 94 بود ،وقتی دانشجو   ارشد بودم و هدفم فقط اون موقع  آشنا شدن با جو آزمون بود ، در واقع جز سیاه لشکر آزمون بودم اونموقع من 3روز درهفته کلاس داشتم درگیر مقاله و  واحد سمینار  و شاید فقط1ماه مطالعه داشتم بااین وجود رتبه ام زیر 600 شد و نسبت به دوستای دیگه ام که 2000 یا حتی 3000 بودن من امیدوارکننده بود رتبه  و درصد هام

سال 95 جدی تر قصد شرکت واسه آزمون داشتم ،مطالعه داشتم اما با کم وکاستی هایی،همزمان مشغول پایان نامه نویسی هم بودم،رتبه ام زیر 120 شد وظرفیت پذیرش  زیر 100 بود و من قبول نشدم ،به قول نگار همیشه میگه بهامین اگر پارسال 10 تست  بیشتر جواب داده  بودی شاید الان قبول بودی.

توگذشته و اما واگر ها سیر ،هیچ نقطه مثبتی نداره  

والان سال 96 حدود 2هفته دیگه من زمان دارم  به آزمون و از نتیجه بی خبرم ،تمام تلاشم برای این 14 روز طلایی  صرف میکنم

اما به خودم مرور میکنم که بهامین دوح بیشتر نداره :

اول ح بدش بگم من قبول نشم

دوم ح خوبش من قبول میشم

آزمون هایی مثل همین آزمون ، درست مثل دو ماراتن می مونه باید صبر کرد و خودمون را باقدرت باقی داوطلبا مقایسه کنیم

یه سال ممکنه نفر اول همه سوالات 100 بزنه یک سال نه

کاملا رقابتی این آزمون

اما یه نکته مهم اینه  برای من،برای بهامین

وک هدف منه نه آرزو  و رویا

ومن حتی اگر امسال هم موفق نشم ،100 درصد ناراحت میشم اما تلاش و هدفم باز دنبال میکنم.

البته من ناامید نیستم وتا دقیقه نود تلاش میکنم

به قول نگار میگه قبولی این آزمون بستگی به خیلی موارد داره :اول خواست ومصلحت خدا بعد شانس،بعد  استرس نداشتن بعد مدیریت زمان و بعدشم تمرکز


"راه حل موفقیت این است که اشتیاق به پیروزی بیشتر از ش ت باشد"



+خونه خواهری  نیم ساعتی پیش همه بودم ،همه  دور  هم جمع بودیم اما بعد از خوردن میوه و چایی رفتم اتاق خواب خواهری و درس خوندم  و دوباره برای خوردن شام رفتم  پیش همه

،فندق چند باری  اومد پیشم و گفتش آزمون تموم شد دوباره بیا خونمون بامن بازی کن :)

چون امشب با پسته مشغول بود خیلی حواسش به من نبود.

خواهری میگفت من اصلا ندیدمت ،کی ازمون میدی تو؟؟؟!!!

از الان قول گرفته بعد آزمون یه روز برم خونه شون  :)

  خونه خواهری

+الانم تا جایی که خواب بهم غلبه نکنه بیدارم درس میخونم

همین الان  اتاقم





خوب نیستم

درخواست حذف اطلاعات

گاهی مجموعه عوامل دست به یکی میکنن که کلا روز بدی واست رقم بخوره

شنبه های دوست داشتنی برای من شد یه روز تلخ ،تلخ تر از تلخی که بعد از تاخیر که واسه  خوردن لیموشیرین  ،شیرینی لیموشیرین را بدترین طعم ممکن میکنه

ت ر بود .


قبل از شرح حال این روز بد ،من با این همه وجود  سعی با شنیدن فایل صوتی درسی،  از برنامه ام دور نمونم  و الانم درس میخونم با علاقه

اما....

نمی دونم از رفتار  پر از تناقض دوستم یادداشت کنم یا از بد بودن حالم  و سردرد  الان

فقط باید حرف  به حرف تایپ کنم شاید  کمی ذهنم به آرامش برسه ...

یکی از دوستای خوبم که مثل خواهر بود برام ، امروز فهمیدم خیلی بچگانه رفتار میکنه و چقدررررررر به من حسادت

 من اشتباه برداشت   راجعش خیلی اشتباه

مزد محبتم خیلی خوب داد خیلی

اما هیچ وقت  نمی تونم مثل اون آدما برخورد کنم

نگاربهم میگه بهامین این قدر خوبی  درحق همه خوب نیست

 به نگار گفتم ،اگه بخوام بلدم ومیتونم اما نمی خواااام مثل اونا رفتار کنم من مثل خودم بهامین رفتار میکنم



 اون به ظاهر دوست با حرفی که بهم زد ،بیشتر بهت زده بودم که چرا اینجور شد این آدم (واقعا خیلی بچه اس بااینکه یه دختر بالغ اما خیلی خیلی بچه اس

من همیشه فکر می خودم دختر حساسی باشم  اما وقتی اون را دیدم  نظرم به کل برگشت ....خیلی برداشت بچگانه و حساس ،  درست جایی که مصداق این حساس بودن ها هم نیست )

با نگار صحبت می   نگار  هم باورش نمی شد ،چه خوب که نگار  بود 1ساعتی باهام صحبت کردیم و واسم خوب بود

+این وسط  ،  فاطمه ناراحته که بهامین چرا فایل درسی ها واسم نفرستادی...یهو یادم اومد خدای من قرار بوده واسش بفرستم

کلی عذرخواهی بخدا کلا فراموش وحالم خوب نبود  اما هنوز باهام قهره  :(

من الان باید چیکار کنم؟؟!!!

همه کلا بچه شدن ...

+سرم شدید درد میکنه ، نگار میگه بخاطر اینه امروز حرص خوردی

نگار میگه دمنوش گل زبون  بخور  خوبه،امیدوارم موثر باشه .

البته بخاطر کم خو هم هست ،اما خواب از چشمام قهر کرده شاید بخاطر فکر ازمون ،نمی دونم


+یکم تست میخونم

+دم نوش






اربعین حسینی( دل نوشته با حس و حال حسینی +روزانه نویسی امروز)

درخواست حذف اطلاعات

چهل روز گذشت

اما به دلش تگی مادرانه ات،سوگند هنوز کربلا بیاد دارد تورا که میان خیمه های عطش،ملتمس جرعه ای آب برای لب های ترک خورده گل شش ماهه برادرت بودی چقدر پشت به خیمه ای که عمودش ش ته  بود می نشستی وچشم به راه علقمه می دوختی تاشاید عموی دلاور خیمه ها برای او آبی بیاورد.

اما جز سایه خمیده حسین(ع)که کمر ش ته از کنار فرات باز میگشت چیزی ندیدی و آنگاه دریافتی دیگر بازگشتی برای دست های بریده ساقی ومشک تیر خورده اش نیست.


چقدر تو ومادر دل سوخته اش با دستان خسته تان گهواره اش راتکان می دادید وبرایش لالایی غربت را می خو د تاشاید لحظه ای چشمانش را خواب ببرد وسوز عطش از یادش برود ،چقدر صورتش را به سمت فرات می گرفتید تاشاید باخنکای نسیمی  که از فرات می وزد سوز تب رخسارش کم شود،همه آنچه در توانتان بود به کار بستید تا کار به آنجا نرسد که کودک بر سر دستان حسین(ع)باخون گلو سیراب شود !اما ماجرای کربلا را طور دیگر رقم زده بودند وشما می دانستید که باید صبور باشید.


نفرین خدا برحرمله که رشته امیدتان را گسست وبند دلتان را نمود.

 

چشم گشودید ودیدید دست حسین (ع)پراز خون شده خونی که بر آسمان ها پاشیده شد ،بی آنکه فطره ای از آن به زمین باز گردد.

میدانستید که ارج وقرب شماازهاجر کمترنبود ونه شان ومنزلت کودکتا ن از اسماعیل کم بهاتر!فقط کافی بود تاپای برزمین بکوبید تاهمه صحراکربلا چشمه زمزمی شود از اشک چشم فرشتگان به پای علی اصغر(ع).

اماشما پای بردلتان گذاشتید تااوچون اسماعیل قربانی عشق خداگردد.

40روز از شهادت حسین وعزیزانش درکربلا می گذرد

تسلیت باد برشما این روز حزن.


+روزه ام و سحر  متفاوتی بود امروز چون توی اتاق و بین حجم انبوده کتاب و تست  برای خودم سفره سحری یه نفره پهن .

+خواهری تماس گرفت شام بریم خونه شون  امیدوارم فندق بزاره من درس بخونم  که بعید می دونم

+ نذری آش رشته داشتن و  دختر جان با شوهرش واسمون اوردن(خواهر همون دختر جان خخخ) ،لحظه شماری میکنم افطار بشه برم آش رشته بخورم

+مادرانه یعنی اینکه  مامان آش رشته نخورد گفت بعدا با تو میخورم :)

+جالب بود که  واسه صبحونه داداشی غافل گیرانانه برای ماهم آَش  یده بود و وقتی  متوجه شد با صحبت مامان  من روزه ام کلی ناراحت که نمی تونم بخورم  ،من اون موقع خواب و بیدار بودم فقط تو ذهنمه   یه لحظه اومد در اتاقم باز کرد و گفت بهامین زدی توی ذوقم خوب من دوست داشتم آ ین زیارت عاشورا   ختم 40 روزه را روزه باشم.


جالب تر اینکه مامان و بابا صبحونه نون پنیر خوردن و دست به آش نزدن (آخه من خیلی آَش دوست دارم  البته من قلبا دوست داشتم آش میخوردن  واسه صبحونه و بهشون گفتم که چرا نخوردین :(  و گفتم منو ناراحت کردین






اربعین

درخواست حذف اطلاعات

دلم هوای کوچه های کربلا را کرده است
نمیدانم چگونه هستند
خودم ندیدم اما میگویند : حال و هوای عجیبی دارد
میگویند : آدمی عاشق تر میشود
میگویند : هر کجایش را نگاه کنی حسین را میبینی
  حسینم..

منتظر می مانم تا روزی من هم  عازم و طلبیده بشم برای زیارت

میدانم صدایم میکنی

نمیدونم توی زندگیتون تا حالا چقدر انتظار کشیدین؟؟
نمیدونم تا حالا فکر کردین که اگه یه روز دعوت شین برین کربلا، چقدر نفستون تنگ میشه؟؟
اگه یه روز برم کربلا و برسم به بین الحرمین ، حتما تا برسم به ضریح حسین ، هزار بار مردم و زنده شدم.
وای چه احساس قشنگیه.
آدم بره کربلا.خیلی قشنگه.


+زینب  ،مسافر کربلا  ،  الان کربلا هستن

امیدوارم در حد 1ثانیه ،یه لحظه بیاد بهامین باشین.

فردا دوباره به رسم هرساله ختم 40 روزه زیارت عاشورا من تمام میشه

آرزو دارم روزی کربلا زیارت عاشورا شروع کنم و اگر اربیعین قسمتم نشه هر زمانی که طلبیده بشه ختم 40 روزه ای را شروع میکنم

+امروز قسمت شد مجدد تلفنی به رضا  عرض سلام و ادب  داشته باشم ،حس خوبی بود

وفهمیدم اینکه میگن قسمت باشه واقعا درسته  ،به این دلیل که من گوشیم  شارژش تمام شد و خودش خود به خود خاموش وقتی متوجه شدم وبه شارژ وصل شد و روشن شد همون موقع مسافر مهربون بامن تماس گرفت ،تو شوک بودم که واقعا قسمت یعنی همین


+فردا  روزه می گیرم  احتمالا تا خود سحر هم بیدار بمونم و درس بخونم  که ترجیحا سحری هم بخورم که بتونم درس بخونم






دوستانه

درخواست حذف اطلاعات

امروز  بعدظهر دوباره نگار بهم زنگ زد

اول منتظر بودم سوال درسی داشته باشه اما مجدد استرس و ناامیدی به سراغش اومده بود.میگفت قلبم درد میگیره

میگفت بهامین چیکار کنم؟؟؟اگه قبول نشم؟؟میگفت من 5سال درگیر این آزمونم

بهش گفتم :اولا که من مطمئنم قبولی دوما خ نکرده قبول نشی .چرا نگران حرف دیگرانی

من نوعی یا باقی دوستات یا فامیل  دو سه روز متوجه این مساله هستن ،اینکه کی قبول شد و کی نشد.بعد  همه چی فراموش میشه

بهش گفتم :این قصه  برای تو تنها نیست

منم قبول نشم این حرفا زده میشه

بهش گفتم میدونی دختر من که خودش دانشجو ی به من چی میگه؟؟

بهم  می گفت :بهامین حقو ق که حفظی کاری نداره باید قبول بشی اون لحظه دلم میخواست  کتابام بود بهش نشون بدم  اما فقط توضیح دادم که دختر جان چه حفظی عزیز من؟؟ اخه از چه نظر میگی حفظیه؟؟؟


حقوق استباطه ،یه سوالش ممکنه 5یا 6 خط فقط تعریف صورت مساله باشه



+(خواهشا با اطلاع قضاوت کنیم  واسه سختی یا آسونی هر رشته ای)

+من به شخصه معتقدم هر رشته ای سختی خودش داره 


خلاصه حدود 40 دقیقه ای باهاش صحبت   بعد گفتم خوبی؟؟گفت اره بخدا الان عالیه ام ،گفت هم خندیدم با تو وهم حس خوبی گرفتم

خوشحال بودم موثر بودم :)

بعدم میگفت چرا تو آزمون مشاوران آخه شرکت نکردی؟؟

به سمیرا میگفتم بهامین باید شرکت می کرد

اخه این ازمون مشاوران  امتحانش  سراسری برگزار میشه و فقط یه شهر  وازمون فقط تهران برگزار میشه ،میگفت کاش بودی توهم

بعد ازمون میخوایم بریم تهران گردی

بهش گفتم خوب دل منو آب کن

الان چه فایده؟؟؟ من که موقع ثبت نام به خودت وحتی سمیرا گفتم ثبت نام نمیکنم . باید اون موقع میگفتی

شما برید خوش باشید منم ع اتون  بعدا لایک میکنم  

بعدش گفت شایدم منم نرم امتحان بدم







کتاب

درخواست حذف اطلاعات

همیشه با اولین روز از شروع سال جدید ،برگه مخصوصی را برمیدارم  و اه و آرزو ها وخواسته های یه سال گذشته را چک میکنم

اه و آرزوهایی  بهش اضافه میکنم و به انچه که رسیدم و آرزوی روزهای قبلم بوده فکر میکنم

خیلی از دعا و آرزوها و اه هر سال تکرار میشه وخیلی ها  به فعل رسیده و خط میخوره

امروز بایدبرم سراغ اون برگه مخصوص و یکی از  اه را خط  بزنم.

خدا را شاکرم بار دیگه  موفق شدم و باعث افتخاری برای پدر ومادرم ، برای خانوادم

زمانی که این موضوع انتخاب و تصویب شد ،  حدودا بهمن ماه سال 1393  ،تو ذهنم این جرقه  خورد من باید  کت بنویسم ،بخاطر همین هدف ،  حرف به حرف از این مجموعه را خودم تایپ وخودم بسط دادم. زمانی یادمه ناامیدی بهم غلبه میکرد و من ناامید از هرجا بودم  اما دوباره یاعلی میگفتم و شروع می .

درست مثل حال واحوال این روزهام 

خوشحالم مجوز فیپا و شناسه کتابشناسی ملی ، برای من ،برای بهامین هم  صادر شد .

خوشحالم که در سن 26 سالگی  موفق شدم کتاب کاملا تخصصی را چاپ کنم

خوشحالم 26 سالگی واسم بخاطر این رخداد خوش یمن و خاص  شد 

خوشحالم و خدارا هزار بار شکر

و باهمه وجودم کتابم را تقدیم به پدر ومادر و تنها خواهر  و برادرم .

اما.....

+ای کاش توهم بودی "مرد رویاهای من"این شرایط هم بیادتم و اگر بودی  با همه عشق و محبت کت که واسم خیلی عزیزه را در کنار تمام عزیزانم به تو تقدیم می

البته باید بگم این اول راه و من  ایده های در ذهنم دارم برای نوشتن کتب دیگه و موضوعات دیگر و مطمئتن باش تقدیمی اون کتاب ها فقط و فقط برای تو خواهد بود :)


+وقتی تمام سختی و تلاش روزای قبل را می بینم و چشمم به کتابم میخوره  تمام اون خستگی ها واسم بی رنگ میشه و امیدم بیشتر برای تلاش بیشتر

واقعا خواستن توانستن است

   همونطور که وقتی خواستم راه رفتن را یادبگیرم وقتی نه ماه بیشتر نداشتم  هربار زمین خوردن ها منو  با انگیزه تر می کرد یا حتی وقتی میخواستم دوچرخه سواری را یاد بگیرم

همه ما همون بچه های کوچولو  گذشته ایم  که با ذوق و شوق 32 حرف الفبا را از بر شدیم تو سن 6 یا 7 سالگی

تنها شاید اراده زمان بچگی را نداریم اما باید یا علی بگیم و دوباره  برای اه بجنگیم  :)



+باید اعتراف کنم وقتی اسمم رو جلد کتاب می بینم خیلی ذوق میکنم :)


+حدودا از  اواسط مرداد  ماه پیگیر   کتاب  بحث   سپری شدن مراحل و مجوز بودم وخواستم وقتی قطعی و چاپ شد  داخل دفتر یادداشت  ،یادداشت کنم





یه روز جدید

درخواست حذف اطلاعات

هر روز از زندگی رو مثل پله ای از نردبون بزرگی که به آرزوهامون ختم میشه ببینیم

هر روزی که بیدار میشیم، ی رو خوشحال میکنیم و چیز جدیدی یاد میگیریم، 

روزیه که توی زندگیمون تا ابد به حساب میاد.

 پس لحظه لحظه این روزهای خوب آبان ماه  رو قدر بدونیم 

 و خودمون  رو برای  روزهای  پر ماجرا آماده کنیم.

صبح بخیررررررر





کتاب

درخواست حذف اطلاعات

همیشه با اولین روز از شروع سال جدید ،برگه مخصوصی را برمیدارم  و اه و آرزو ها وخواسته های یه سال گذشته را چک میکنم

خیلی از دعا و آرزوها و اه هر سال تکرار میشه وخیلی ها  به فعل رسیده و خط میخوره

امروز بایدبرم سراغ اون برگه مخصوص و یکی از  اه را خط  بزنم.

خدا را شاکرم بار دیگه  موفق شدم و باعث افتخاری برای پدر ومادرم ، برای خانوادم

زمانی که این موضوع انتخاب و تصویب شد ،  حدودا بهمن ماه سال 1393  ،تو ذهنم این جرقه  خورد من باید  کت بنویسم ،بخاطر همین هدف ،  حرف به حرف از این مجموعه را خودم تایپ وخودم بسط دادم. زمانی یادمه ناامیدی بهم غلبه میکرد و من ناامید از هرجا بودم  اما دوباره یاعلی میگفتم و شروع می .

درست مثل حال واحوال این روزهام 

خوشحالم مجوز فیپا و شناسه کتابشناسی ملی ، برای من ،برای بهامین هم  صادر شد .

خوشحالم که در سن 26 سالگی  موفق شدم کتاب کاملا تخصصی را چاپ کنم

خوشحالم 26 سالگی واسم بخاطر این رخداد خوش یمن و خاص  شد 

خوشحالم و خدارا هزار بار شکر

و باهمه وجودم کتابم را تقدیم به پدر ومادر و تنها وخواهر  وتنها برادرم .

اما.....

+ای کاش توهم بودی "مرد رویاهای من"این شرایط هم بیادتم و اگر بودی  با همه عشق و محبت کت که واسم خیلی عزیزه را در کنار تمام عزیزانم به تو تقدیم می

البته باید بگم این اول راه و من  ایده های در ذهنم دارم برای نوشتن کتب دیگه و موضوعات دیگر و مطمئتن باش تقدیمی اون کتاب ها فقط و فقط برای تو خواهد بود :)


+وقتی تمام سختی و تلاش روزای قبل را می بینم و چشمم به کتابم میخوره  تمام اون خستگی ها واسم بی رنگ میشه و امیدم بیشتر برای تلاش بیشتر

واقعا خواستن توانستن است

   همونطور که وقتی خواستم راه رفتن را یادبگیرم وقتی نه ماه بیشتر نداشتم  هربار زمین خوردن ها منو  با انگیزه تر می کرد یا حتی وقتی میخواستم دوچرخه سواری را یاد بگیرم

همه ما همون بچه های کوچولو  گذشته ایم  که با ذوق و شوق 32 حرف الفبا را از بر شدیم تو سن 6 یا 7 سالگی

تنها شاید اراده زمان بچگی را نداریم اما باید یا علی بگیم و دوباره  برای اه بجنگیم  :)





دوستانه

درخواست حذف اطلاعات

امروز  بعدظهر دوباره نگار بهم زنگ زد

اول منتظر بودم سوال درسی داشته باشه اما مجدد استرس و ناامیدی به سراغش اومده بود.میگفت قلبم درد میگیره

میگفت بهامین چیکار کنم؟؟؟اگه قبول نشم؟؟میگفت من 5سال درگیر این آزمونم

بهش گفتم :اولا که من مطمئنم قبولی دوما خ نکرده قبول نشی .چرا نگران حرف دیگرانی

من نوعی یا باقی دوستات یا فامیل  دو سه روز متوجه این مساله هستن ،اینکه کی قبول شد و کی نشد.بعد  همه چی فراموش میشه

بهش گفتم :این قصه  برای تو تنها نیست

منم قبول نشم این حرفا زده میشه

بهش گفتم میدونی دختر من که خودش دانشجو ی به من چی میگه؟؟

بهم  می گفت :بهامین حقو ق که حفظی کاری نداره باید قبول بشی اون لحظه دلم میخواست  کتابام بود بهش نشون بدم  اما فقط توضیح دادم که دختر جان چه حفظی عزیز من؟؟ اخه از چه نظر میگی حفظیه؟؟؟


وک وحقوق استباطه ،یه سوالش ممکنه 5یا 6 خط فقط تعریف صورت مساله باشه



+(خواهشا با اطلاع قضاوت کنیم  واسه سختی یا آسونی هر رشته ای)

+من به شخصه معتقدم هر رشته ای سختی خودش داره 


خلاصه حدود 40 دقیقه ای باهاش صحبت   بعد گفتم خوبی؟؟گفت اره بخدا الان عالیه ام ،گفت هم خندیدم با تو وهم حس خوبی گرفتم

خوشحال بودم موثر بودم :)

بعدم میگفت چرا تو آزمون مشاوران آخه شرکت نکردی؟؟

به سمیرا میگفتم بهامین باید شرکت می کرد

اخه این ازمون مشاوران  امتحانش  سراسری برگزار میشه و فقط یه شهر  وازمون فقط تهران برگزار میشه ،میگفت کاش بودی توهم

بعد ازمون میخوایم بریم تهران گردی

بهش گفتم خوب دل منو آب کن

الان چه فایده؟؟؟ من که موقع ثبت نام به خودت وحتی سمیرا گفتم ثبت نام نمیکنم . باید اون موقع میگفتی

شما برید خوش باشید منم ع اتون  بعدا لایک میکنم  

بعدش گفت شایدم منم نرم امتحان بدم







مسافر کربلا

درخواست حذف اطلاعات

دیروز بهم پیام داد

گفت بهامین دعا کن برم کربلا ،گفت تا ا تایم اداری  مشخص میشه بشه برم یا نه

گفت دلم میخواد برم سبک بشم اونم با زیارت کربلا

خیلی یهوویی  شد ومن شوک بودم اینقدر یهویی قسمتش شده بره زیارت و کربلا

خوش به سعادتت

یادم اومد دوباره امسال هم ختم 40 روز زیارت عاشورا باید از دور به حسین سلام بگم و مثل همیشه جا موندم :(

باز هم لیاقت نداشتم برای زیارت

تمام دیروز منتظر بودم که بهم خبر بده ،بهش گفتم بهم اطلاع بدیا

شب شد ، مغرب خوندم ،قرآن و زیارت عاشورا خوندم ،همین طور سر سجاده گوشی برداشتم بهش پیام دادم که چی شد؟؟

گفت قسمت شد برم در حال چمدون بستنم

بغض درست مثل الان

چشمام بارونی شد مثل الان

دوست داشتم منم مثل  او و  همه مسافرا کربلا  ،زائر  حرم عشق بودم ، مسافر کربلا بودم

بهش گقتم منم دعا کن ،سفرت بی خطر مسافر کربلا

ب خواب می دیدم با مامان بابا دارم میرم کربلا ....کاش  خوابم ادامه دار بود

 

مطمئنم روزی که طلبیده بشم واسه کربلا ،وقتی بین الحرمین باشم ،مطمئنم  قلبم  بی نهایت میزنه مطمئنم  بغض راه گلو می بنده

مطمئنم میخکوب چند دقیقه ای فقط نظارگر میشم به گنبد

مطمئنم فکر  میکنم خیاله  که طلبیده شدم

نمی دونم چرا الانم چشمام اشکی.....

 

السلام علی الحسین  و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین




خوشبختی

درخواست حذف اطلاعات

خوشبختی  از نظر من یه حسه  نه یه موقعیت

خوشبختی  رو میشه خیلی ساده حس کرد ،فقط با مرور داشته ها ،گاهی اونقدرررررررررررر غرق نداشته ها میشیم که به کل خوشبختی  رو که میشه با لحظه لحظه های روزهای که میتونه در نگاهی جز  معمولی ترین روزها باشه ،از دست میدیم

خوشبختی  درست وقتیه که فندق من ،عشق کوچواو بهامین بهم یه دستبند هدیه میده

دستبندی که داخل جعبه شانسی که یده بود خخخخ

ازم خواست دستم کنم ،با وجود اینکه اصلا  استفاده نمیکنم اما به عشق فندق دستم ،البته موقت تا زمانی که خونمون بودن که ذوق کنه بخاطر هدیه اش به من

محبت ومهربونیش  از چشمای معصمومش  همیشه برق میزنه  :)

تصویر دستبند



+همچنان بیدارم  و دارم تست میزنم