رسانه
رسانه

ماهی ها بی صدا می ند



کمی از این روزهایم :))

درخواست حذف اطلاعات


+ یه روزایی بود که از دلتنگی داشتم می مردم واسه خواهرم و شبها تنهایی سر می تا خوابم ببره اما حالا بعد از چند روز باز ریتم زندگی به اولش برگشت و رمانتیک بودن رو کنار گذاشتیم و همونجور خیلی شیک توی سر هم میزنیم و چند دفعه هم دعوا کردیم و امشب هم دیگه جای خوابمو تغییر دادم و این است زندگی پس به ناله های دلتنگیِ بعدم دقت نفرمایید :))

+ مامانم طفلی ازم خواهش میکنه که شبها زود بخوام تا صبح ها زود بیدار شم اما عایا مادر من درک میکنی که من عاشقانه شب ها رو دوس دارم و ترجیح میدم از آرامش شب لذت ببرم کتاب بخونم و ببینم و بنویسم و فکر کنم ؟ نه خب درک نمیکنی :| (و در همین لحظه خواهرم با در دست داشتن نصف یک عدد انار وارد اتاق میشه و میگه میخوری ؟ و منم میگم آره آخ جون تازه گشنم شده بود و مادر جان با تاسفی عمیق کلا اتاقو ترک میکنه و من هم انار رو میخورم :)) )

+ تا حالا شده که اونقدر از گوش دادن به درد و دل های یه نفر به اوج ناراحتی برسین که سردرد ولتون نکنه ؟ :|

+ چقدر زیاد دلم میخواد سرم رو بذارم روی پای یکی و همون یکی موهامو نوازش کنه و برام کتاب قصه بخونه :| عجیبه نه ؟ ولی کودک درونم اینو میخواد !

+ بالا ه تصمیم گرفتم کتاب ملت عشق رو بخونم و از همون چند صفحه ی اول هم جذبش شدم ... اونقدر همه جا از این کتاب تعریف شنیدم و پاراگراف هاش رو هی توی کانالها خوندم که نگو و نپرس، ی خوندش؟




غبار غم برود حال خوش شود ....

درخواست حذف اطلاعات


+ اینم از ربیع الاولمون که اومد ، مبارک :)

+ جوونامون میرن که داشته باشن مسابقات برگزاری مراسم ازدواجشونو :)))

+ خواهرک هم راهی شد ...

+ هدرمون هم رونمایی شد با زحمت حریر بانو جان مهربان ^_^




دلبرِ نارنجی

درخواست حذف اطلاعات



خِرچ خِرچ پوستش رو می کَنم و از این صدا لذت میبرم عطرش میره توی عمق دستهام و بوش رو تا چند دقیقه با خودم اینور اونور میبرم ،خوشمزه تر از خودش حسیه که بهم میده ! درسته همین اولش بگم که این یه پست عاشقانه برای نارنگیِ ! همین نارنجی دلبر و گِرد که روزایی که سبزه دلم نمیخوادش و چشم انتظار رنگ به رنگ شدنش میشینم تا بیاد و منو ببره به همون سالهای پاییزی مدرسه و حس و حال خوردنش روی نیمکت های چوبی که قیژ قیژ صدا میداد همون موقعها که بوش لوت میداد وقتی کَنده میشد و کل کلاس سر برمیگردوندن و باید باهاشون شریک میش همون وقتا که مامان تغذیه میذاشت توی کیفم و نارنگی ها رو کنار لقمه ی نون و پنیر یا تخم مرغ آپزم جا میداد و چه حس خوبی داشت اگه فرداش یه نارنگی باقیمونده از روز قبلو کف کیفم پیدا می ... ببین یه نارنگی معجزه می کنه میتونه یه شب تو رو ببره به بیست سال پیش مثل همین روزا میتونه ببرت و بنشونت روی همون نیمکت های چوبی و با روپوش های خا تری و مقنعه ی سفید و الفبا بخونی و بیست بگیری و شاد و خندون کیفتو برداری و راهی مسیر خونه بشی و زودتر بتونی کارتون های مورد علاقه تو ببینی ... هایدی، آنه شرلی یا دو قلوهای افسانه ای ...

کی این همه گذشت که شد خاطره ؟ اصلا چطور یه نارنگی میتونه این همه خاطره با خودش بیاره ؟




رادیو طوری :))

درخواست حذف اطلاعات


بچه ها اگه شما هم دوس داشتین و یه نمه ذوق رادیویی و این صوبتا دارین میتونین برید به رادیوبلاگیها و توی این دوتا فراخوان شرکت کنین

من برای فراخوان دوم صدامو دادم رفت :)))

و از اونجایی که میتونم یه نفرو دعوت کنم از حریر بانو جانمون میخوام بیاد تو میدون ^_^

و البته که همه ی شماهایی که این پست رو میخونید و مایلید :)




عشق با گرفت :)

درخواست حذف اطلاعات


همیشه اولین ها قشنگه اول ربیع، اول آذر، اول بارون ... خدا امروز مهمونمون کرد به یه بارون قشنگ ، چشم که باز یه حسی توی اتاق پیچیده بود که داشت میگفت امروز قشنگترینه ص به قشنگی یه ملودی گوش نواز داشت از پنجره ی نیمه باز میومد پتو رو زدم کنار و پ سمت پنجره اینکه شرشر داشت میبارید و در و دیوارا رو برق انداخته بود یعنی خود امید خود زندگی خود نعمت ... ناباورانه زل زده بودم به پنجره و همش میگفتم مااااماااان این بارون واقعیه یعنی ؟:))) انصاف نبود تو خونه نشستن پس شال و کلاه و زدم به خیابون اولش یه لباس زمستونه یدم تا خودمو آماده یه سرمای اساسی کنم بعد هم رفیق جان زد روی گاز و زدیم به جاده ^_^ سرخوشانه آهنگ آآآآهای بارون پاااااییزی کی گفته تو غم انگیزی رو فریاد میزدیمو میرفتیم که ذرت مکزیکی بزنیم بر بدن :))) و همچنان نم نم داشت میبارید و میبارید ... یه روز کامل میدونید یعنی چییی؟؟ یعنی خودِ خودِ عشق :)


+عین دیوونه ها هی از بچه م بارون ع انداختم امروز :))))





قیصر جانمان :)

درخواست حذف اطلاعات


+ از اونجایی که عاشق شعرهای قیصر امین پور هستم دوست داشتم چند بیتشو امشب با شماها شریک شم اینجا اما دیدم دلم نمیاد از سر و تهش بزنم پس کاملشو گذاشتم ؛)

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

کاری ندارم کجایی چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

+ روحش شاد ...




قشنگترین، عشق ترین :)

درخواست حذف اطلاعات


+ از قشنگترین صبح های تاریخ میشه به امروز اشاره کرد وقتی که بعد از هشت ماه نبرد با گرما چشم باز از پنجره ی بازِ اتاق ابرها رو دیدم و با شیرجه رفتم پای پنجره و زمین خیس کوچه ذوق مرگم کرد و بعلهههه بارون تشریف فرما شده بود :)))) پروردگارا شکرت که به این جنگ پایان دادی و ماست میکنم که پایدار باشه :(

+ از عشق ترین اتفاق های عمر آدم هم میشه به داشتن یه برادر زاده ی موفرفری اشاره کرد که با ناز بهت بگه ههه و دستاتو بگیره و ببره پای میز کامپیوتر و بگه برام انیمیشن موآنا بذار و اینجور دلبر بشینه و تماشا کنه :))





عنوانم نمیاد :/

درخواست حذف اطلاعات


ب و امروز غمناک و سیاه گذشت ... دلم پیش خواهرکم بود که توی خوابگاه سر میکرد و لحظه ی ز له داشت با من تلفنی حرف میزد و یک آن صدا فقط صدای جیغ بود و وحشت و من شوک زده همه ی فکرهای بدتر از بد از مغزم عبور کرد و میخکوب شدم و همون موقع خودم هم حس سرگیجه و ت خاصی رو حس که فکر می سرگیجه گرفتم بخاطر این شوک اما بعد از چند دقیقه خبر پشت خبر از ز له ای بود که خیلی از جاها رو لرزونده بود و امروز دلم برای آمارِ این همه کشته و ع ها و خبرها مچاله شد و روز رو به شب رسوندم تا الان که بالا ه خواهرم بعد چهل و چند روز کنارم اینجا خوابِ خوابِ و این بهترین اتفاقه ...

خدایا بلا دور از حالِ خوبمون باشه و به بازمندگان این ز له صبر بده :(

آمین


پی نوشت : آمار میگه ۹۰۰ روز از عمر اینجا میگذره :)




کمی از این روزهایم :))

درخواست حذف اطلاعات


+ یه روزایی بود که از دلتنگی داشتم می مردم واسه خواهرم و شبها تنهایی سر می تا خوابم ببره اما حالا بعد از چند روز باز ریتم زندگی به اولش برگشت و رمانتیک بودن رو کنار گذاشتیم و همونجور خیلی شیک توی سر هم میزنیم و چند دفعه هم دعوا کردیم و امشب هم دیگه جای خوابمو تغییر دادم و این است زندگی پس به ناله های دلتنگیِ بعدم دقت نفرمایید :))

+ مامانم طفلی ازم خواهش میکنه که شبها زود بخوام تا صبح ها زود بیدار شم اما عایا مادر من درک میکنی که من عاشقانه شب ها رو دوس دارم و ترجیح میدم از آرامش شب لذت ببرم کتاب بخونم و ببینم و بنویسم و فکر کنم ؟ نه خب درک نمیکنی :| (و در همین لحظه خواهرم با در دست داشتن نصف یک عدد انار وارد اتاق میشه و میگه میخوری ؟ و منم میگم آره آخ جون تازه گشنم شده بود و مادر جان با تاسفی عمیق کلا اتاقو ترک میکنه و من هم انار رو میخورم :)) )

+ تا حالا شده که اونقدر از گوش دادن به درد و دل های یه نفر به اوج ناراحتی برسین که سردرد ولتون نکنه ؟ :|

+ چقدر زیاد دلم میخواد سرم رو بذارم روی پای یکی و همون یکی موهامو نوازش کنه و برام کتاب قصه بخونه :| عجیبه نه ؟ ولی کودک درونمو اینو میخواد !

+ بالا ه تصمیم گرفتم کتاب ملت عشق رو بخونم و از همون چند صفحه ی اول هم جذبش شدم ... این کتاب رو اونقدر همه جا ازش تعریف شنیدم و پاراگراف هاش رو چند جایی هی خوندم که نگو و نپرس، ی خوندش؟




نمد دوزون داشتم :))

درخواست حذف اطلاعات


یکی که تولدش نزدیکه و امیدوارم اینجا رو نخونه این روزا که اینا رو ببینه، عاشق مینیونه ! و منم اینو براش درست


این گل سر هم ابتکار خودمه ولی نمیدونم چرا با برگاش کنار نمیام و حس میکنم اضافه س :))) حالا خوشش نیومد هم بکَنش:))))






چی میشه بازم مهربونی کنی ...

درخواست حذف اطلاعات


+ این روزا هیچ انصاف نیست فقط تماشاگر باشی ... تماشاگرِ این همه عشق که اطراف حرم آقا حسین موج میزنه که دلمو میبره با خودش اونجا و حسِ جامونده از یه قافله بهم دست میده ...


+ با شنیدنِ این آهنگ سبک میشم انگار همش حرفای منِ

:(


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



در گذر

درخواست حذف اطلاعات


+ روز مو سریال دیدم کامل و بر غروب دلگیرش غلبه :))

+ آهنگ های دوس داشتنیمو گوش دادم و شاد شدم :)

+ با مامان پیاده روی کردیم و رفتیم دید و بازدید فامیل کلی گفتیمو شنیدیم و بازم شاد شدم :)

+ صدای خواهرم پر انرژی تر از همیشه از پشت تلفن شنیده میشد و ناخودآگاه همه ی انرژیو بهم منتقل و شارژتر از قبل شدم :))

+ و در آ اینکه کارتم پر پول شد و اینترنت عزیز هم شارژ شد و انگیزه ام دوچندان گشت :))

+ همه اینا رو گفتم که بگم همیشه این نیز بگذرد و بس !

+ اینو هم الان تو یه کانال خوندم :

«داشتم فکر می به همین روزهایم در سال قبل،اینکه براى چه چیزها دلم بیقرار بود و حالا نسبت به آنها بى تفاوتم!..میدانید چه میخواهم بگویم؟ میخواهم بگویم زیاد از غصه ى امروز دلتان نگیرد، شاید یک سال دیگر یادآورى اش برایتان خنده دار باشد! #سیما_ خانی»




کی گفته سرماخوردگی است ؟؟!!

درخواست حذف اطلاعات


+ همونجور که قبلا عرض و غر زدم به جون هوا و این صوبتا الان تلافیشو سرم درآورد و قشنگ ناک اوتم کرد و انداختم تو رختخواب و گفت بفرما برو سرمایِ (نداشته ی) پاییزو بخور تا بفهمی خیلی هم پاییزم خیلی هم آبانم :))

+ نه اینکه عقده ای باشم :)) نههه :)) حالا درسته که تنهام و دیگه دارم از بی حوصلگی دیوونه میشم و داداشم و ابجیم نیستن یه کم تو سر هم بزنیم اما همه ی محبت مامان و بابا مال خودمه ( آی بد :دی) واسه شام چنان آشی پختن برام که انگشتامم خوردم :))) بعدم رفتن با همدیگه میوه یدن و آب گرفتن و خوروندن بهم حالا هم که مامان اومده کنارم خو ده و جعبه ی دستمال کاغذیو گذاشته کنارم، خ ش اینجاست که میگن الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی :))))

+ بچه وسطی ها رو درک کنین یه کم کمبود دارن :)))




قیصر جانمان :)

درخواست حذف اطلاعات


+ از اونجایی که عاشق شعرهای قیصر امین پور هستم دوست داشتم چند بیتشو امشب با شماها شریک شم اینجا اما دیدم دلم نمیاد از سر و تهش بزنم پس کاملشو گذاشتم ؛)

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گ و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

+ روحش شاد ...




برای دلتنگی چاره ای هست ؟

درخواست حذف اطلاعات


سی و دو روز از آ ین قطره های اشکی که پنهونی ریختم گذشته و من همچنان مقاوم بودم، اون با همه سختیش گریه کرد و من همچنان لبخند مس ه میزدم و هر روز از این درواون در حرف میزدم براش ، امشت مامانم داشت پشت تلفن به ی با ناراحتی میگفت از قدیم گفتن خونه پر از دشمن باشه اما خالی نباشه ! من گوش تیز و عمیقا این حرفشو لمس این مدت همه ی راه های ممکن رو امتحان کرده بودم و به بهترین شکل خودم رو نجات داده بودم و حتی همین امشب از یه جشن تولد خیلی باحال هم برگشته بودم و داشتم لاک های ناخنم رو پاک می و از کیک خوشمزه ش میخوردم و لبم میخندید اما یک هو تمام شد و رفتم توی اتاق با خودم فکر چیکار کنم که باز فرار کنم شارژ نت هم تمام شده و هیچ پولی هم برام نمونده بود که شارژش کنم با خودم گفتم این راه نجاتمم پرید امشب ! در نهایت یه پلی و هی به حرف مامان فکر می و هی از دلتنگی مچاله تر میشدم توی خودم خیلی مقاومت اما چراغها رو خاموش دستمالا رو کنارم گذاشتم و شروع به اشک ریختن اونقدر که بند نمیومد و مامان فکر میکرد باز هم دارم برای گریه میکنم و این بهترین اتفاق ممکن بود توی اون لحظه ...





منفجر و خسته و تنها :/

درخواست حذف اطلاعات


+ هیچی دلچسب تر از این نیست که بعد از یه روز شلوغ و خستگی تن و دوری از خونه بیای به رختخواب و جا و مکان خودِ خودت :))

+ مثلا اومدم این بسته ی انرژی آ هفته ی نت رو شارژ هیچیش خونه نبودم :/

+ اصلا هم یادم نبود با مامان و بابا تو خونه تنهام و فقط خودم یه تنه باید پنج گیگو تو دو روز مصرف کنم :/

+ خواهر برادرم هر کدوم رفتن یه ور دنیا :( نمیگن من دارم دق میکنم از تنهایی :(

+ دربی هم با اون همه سروصدا و جار و جنجالش گذشت و رفت ! فقط امیدوارم تلفات نده :/ به قول یه دوستی که امروز میگفت : خوبه نهایتا سالی دو دفعه س وگرنه کلی آدم ناقص و سکته ای و شل و پل رو باید جمع کردیم و یه بنیاد میزدیم :/ :))))))





اندر احوالات هوا

درخواست حذف اطلاعات


+ سقف داریم تا سقف ، آسمون داریم تا آسمون خونه داریم تا خونه ! اینا رو گفتم که بگم توی اولین روزهای آبان منو مامان جان رو به آسمون سورمه ای رنگ خدا خو دیم و داریم از هوای خنک و دلچسبش لذت میبریم و چشمام همین الان گرمِ خوابه ! در حالی که هنوز خیلیا کولرو هم روشن میکنن اینجا اما قانون خونه ی ما توی آبان ماه همینه ، حیاط و آسمون :)

+ وقتی ع های دوستان کلاه به سر و دستکش به دست و دماغ قرمزمو میبینمو و لایک میکنم همش میگم جلل الخالق ببین یه خط استوا و بالا و پایین بودنش چه کارا که نمیکنه با یه کشور :))))

+ مامانِ دوست جانِ اردبیلیم داره برام یه بافت خوشگل میبافه و فکر میکنه اینجا چه خبره :)) نمیدونه که من حالا فکرشو هم نمیکنم :/

+ راستش برام این هوا بهترینه ، نه خبری از گرمای سوزان هست و نه سرمای خشک و یخ ، اصلا آبان ترینه این روزا :)




شب ...

درخواست حذف اطلاعات


* ع از محموعه ی ک شان من :)


روز

با کلمات روشن حرف میزند

عصر

با کلمات مبهم

شب

سخن نمی گوید

حکم می کند

«شمس لنگرودی»





مای لاوِ کی بودی تو؟!

درخواست حذف اطلاعات


بعضی وقتا هم هست که یه جوری میشم که هر ی از راه رسید( حداقل هفته ای یه بار اینو ازم میخوان گاهی هم دو بار) و گفت الهام بیا باهام بریم بیرون نه بهشون نمیگم شال و کلاه میکنم و چندرقاز پولی که همیشه سعی دارم پس اندازش کنم رو میذارم توی کیفم و میرم بیخود میچرخم با طرف (:دی) و کلی تز میدم و بهش راهنمایی میرسونم تا یدشو کنه و هی هم عاشق یه چیزمیزایی میشم که نمیتونم ب مشون و در نهایت جهت شادی و انرژیِ ید درمانی یه گل سر هزار تومنی هم که شده می م واسه خودم که خوشحال باشم :)) حالا این وسطا حتما حتما یه چیز هم باید بخوریم ! که در بیشتر موارد یا مهمون خودشون میشم یا خب خودم می م که در این بین ذرت مکزیکی حرف اول رو میزنه مخصوصا از این فصل به بعد ( از شدت علاقم به این ماجرا اشاره کنم که یه بار اولای تابستون با ناراحتی رفتم به اقاهه گفتم عههه این بساط ذرت مکزیکیتون کوووو؟؟ که اونم گفت خااانم تابستونه دیگههه الان بستنی داریم فقط ! ضایع شدم و ش ت عشقی ِ بدی رو تجربه !!) از اینم بگم که همراهان گرامی انگار با یه چیز ماورائی مواجه شده باشن همیشه از دیدن ذوق من برای بخار دلنشینِ ذرتها چشمهاشون گرد میشد و با تردید نگام می و اینجور شد که درنهایت میگفتن جهنمو ضرر ماهم میخوریم (سه نفرو ذرت خور ) و این چنین شد که حالا دیگه اول میگن بریم ذرت مکزیکی بعد بازار هم یه چرخی میزنیم :)))))) روایت داریم که حتی تو خود مکزیک هم این همه کشته مرده نداره :))))

اینم از جیره ی امروزمون ! که اولین بار بود تستش می و فکر کنم مشتریشون شدم چون خوشمزه و تازه بود اما خب پونصد تومن گرونتر میداد :/




اندر احوالات هوا

درخواست حذف اطلاعات


+ سقف داریم تا سقف ، آسمون داریم تا آسمون خونه داریم تا خونه ! اینا رو گفتم که بگم توی اولین روزهای آبان منو مامان جان رو به آسمون سورمه ای رنگ خدا خو دیم و داریم از هوای خنک و دلچسبش لذت میبریم و چشمام همین الان گرمِ خوابه ! در حالی که هنوز خیلیا کولرو هم روشن میکنن اینجا اما قانون خونه ی ما توی آبان ماه همینه ، حیاط و آسمون :)

+ وقتی ع های دوستان کلاه به سر و دستکش به دست و دماغ قرمزمو میبینمو و لایک میکنم همش میگم جلل الخالق ببین یه خط استوا و بالا و پایین بودنش چه کارا که نمیکنه با یه کشور :))))

+ مامانِ دوست جانِ اردبیلیم داره برام یه بافت خوشگل میبافه و حالا فکر میکنه اینجا چه خبره :)) نمیدونه که من حالا فکرشو هم نمیکنم :/

+ راستش برام این هوا بهترینه ، نه خبری از گرمای سوزان هست و نه سرمای خشک و یخ ، اصلا آبان ترینه این روزا :)