رسانه
رسانه

هشت بهشت زندگی



مادرانه ١

درخواست حذف اطلاعات

توى این پنج هفته هیچوقت ما رو اینقدر نزدیک به خودم نخوابانده بودم که حالا. از سر شب یا بیدار است یا خواب گوشى مى رود. حالا هم که بعد از چند بار شیر خوردن و  خو دن و بیدار شدن؛ به جاى زیادى شیر دادنش کنار نفسم خواباندم و غرهایش به دقیقه نکشید که خوابش برد.

نمى دانم دل دردى چیزی داشت؟ یا دنبال بهانه اى براى نگهداشتن من در کنار خودش بود؟




وقت رفتن رسیده

درخواست حذف اطلاعات

با اینکه مى دونم دلم براى این روزها تنگ میشه اما خوشحالم که میروم سر خانه و زندگى خودم. وقتى تو خونه خودت نباشى؛ همه برات تعیین تکلیف مى کنند. دور از جان شما؛ روم به دیوار؛ به قول بابا مهمان ِ صاحب خونه است.


اپیزود اول: ( ) شب فوت عمو پدرک گفت نیازى نیست با این ح در مراسم ها حاضر شوى آن وقت خواهرک بدون اینکه بداند پدرک چه گفته و من نظرم چیست؟ خودش فکر کرده بود که بنده زائو با یک فسقل بچه، چطور در مراسم حاضر شوم که یک وقت به دیگران بى احترامى نشود و گفت من در ماشین با بچه مى مانم و تو در مراسم حاضر شو. آخ که عصبانى شده بودم که شاه بخشیده و نبخشیده. البته که خودش به این نوع احترامها خیلى مقید است . صد البته که رفتنم به مراسم خیلى قابل تجلیل بود با این شرایطم و خیلى تشکر د و در کل خوب شد که رفتم :)

ا 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




درهم برهم

درخواست حذف اطلاعات

از همه حرفها که بگذریم! مواردى هم هست که با گفتنش میشه بعدها به این روزها خندید. 


دوشنبه: عصرى که ماه اک تو بغل مادر گریه مى کرد و شیر مى خواست؛نزدیکش که  شدم آروم شد و همون صدایى که اغلب بچه ها  وقتى به وصال شیر مى رسند رو از خودشون در میارند را درآورد. من ته دلم قنج رفت و به مادر گفتم مى فهمه من نزدیکش شدم. مادر گفت این غریزیه. با همه اینطوره و حالا که خسته ام و ماه ام غر مى زنه؛ دارم گریه مى کنم که چرا مادر مى گه غریزیه؟ یعنى ماه ام بین من و بقیه فرقى قائل نیست؟


: مرداد که  رفته بودم آرایشگاه وقتى سریر با آن هیکل روى فرمش و تیپ  دلچسبش وارد شد براى اولین و آ ین بار توی دوران باردارى دلم خواست شکم من هم قلبمه نبود و لباس شیک تری میتونستم تن کنم. آنوقت امروز توی راه آرایشگاه یاد آن روز و آن حس افتادم و زدم زیر گریه که چه حس احمقانه ای را آن روز به خودم راه دادم در حالیکه سالها آرزوی داشتن آن شکم بزرگ و دوست راشتنی راداشتم و فقط چند ماه کوتاه فرصت تجربه اش را داشتم. گریه که چرا دیگر شکمم قلمبه نیست. اگرچه ماه اک را دوست دارم اما بسیار دلتنگ روزهای بارداری شده ام این دو سه روز.


+ راستش حال دلم خوب نیست. غمگین نیستم اما شاد هم نیستم. هوای این وقت از سال و شاید تبعات زایمان، احساسم را به ناکجا آبادی می برد که نمی شناسم اما غریبه هم نیست. این حس های ناخوشایند نمی دانم از کجا روی دلم هوار شده اند به خصوص عصرها و شبها.


+ چقدر تا هفته قبل له له می زدم برای نوشتن از شیرینی این روزها اما کم خو و رسیدگی به ماه اک حوصله و وقتم را می گرفت و حالا وقتم بیشتر نیست  فقط کمى به وضع جدید عادت کرده ام اما حال ناخوش ناخوانده اجازه نمیدهد شیرین بنویسم


+ ب اولین شبی بود که باید بدون کمک به ماه اک رسیدگی می . سخت بود. البته بی خو بیش از حدش اما موفق شدیم هردویمان؛ من و ماه اک.


+ درست بعد از خواب بعد از ظهر اولین روزى که رسیدیم خانه گردن درد گرفتم و بغل ماه اک تشدیدش مى کرد تا دیروز که اوضاع رو به بهبود گذاشته است.


+ ماه دردانه ام دو ساعتی است که کنارم خو ده است و من با عجله یک سری انتقال فایل انجام داده ام پست گذاشتم و لباس شستم و حالا باید فکری به حال ناهار کنم تا بیدار نشده


+ دلم تنگ شده براى روال عادى زندگیمان. براى خانه مان که درش هم هستم؛ هم نیستم و فرصت رسیدگى دلچسب به اش را ندارم. منتظرم فقط من باشم و ماه اک و همسرک و پیدا کنم روش مدیریت این زندگى سه نفره شیرین را آن وقت خانه دارى کنم و لذت ببرم. مادرى هم که مى کنیم آن موقع ادامه بدهم و حظ؟! وافر ببرم. همسرى کنم و به خودم ببالم و احساس غرور کنم از این مدیریت یک تنه و زیبا


+ این پست فقط محض اعلام وجود است و ارزش دیگری ندارد




ظهرنوشت

درخواست حذف اطلاعات

داخل آژانس نشسته ام و چقدر دلم میخواهد که یکى از این همه پست نیمه کاره آرشیو را تمام کنم و دکمه انتشار را بزنم.

دیروز براى ید یادبود ایلشمه ماه اک رفته بودیم. اما طفلکم چند دقیقه بعد از رفتن من بیدار شده بود و حسابى گریه کرده بود. کارمان را در بازار نیمه کاره رها کردیم و برگشتیم تا به داد دردانه ام برسم. امروزماه اک را کردیم که بخوابد و من بتوانم کارم را انجام بدهم. وقتى داخل در بغل مامانجانش شسته میشد گریه اى سر داده بود که اگر خج نمى کشیدم در را باز مى و از دست مامانجانش میگرفتم و به قلبم مى چسباندمش. وقتى در باز شد ماه اک طفلکم آنقدر قرمز شده بود که کم مانده بود گریه کنم. حوله را دورش پیچیدم و همین به خودم چسباندمش گریه اش تمام شد و فقط یک زن مى فهمد چه حسى دارد اینکه بچه اش در آغوش دیگران گریه کند و  فقط وقتى به او مى چسبد آرام بگیرد. این یکى از بى نظیرترین حسهاى دنیاست. 


+ بار الها این حس بى نظیر را قسمت تمام آرزومندانش کن




خوشى هاى شیریناما ناکامل

درخواست حذف اطلاعات

هنوز دور و برم شلوغ است و دوباره چند روزى است که خانه نیستم؛ چقدر خوب است و چقدر بد!!! خوب است چون هنوز هم آن حال و هواى ناخوش عصرهاى پاییز اگر کمى سرم خلوت باشد؛ خِرم را مى گیرد و رویم چنبره مى زند و بهم ام مى ریزد؛ و بد است چون دوباره عزیزترینم دور است و تنهاست و من و ماه اک نمى بینیم اش. دوباره ماه ام را نگاه مى کنم، دلم ضعف مى رود و ته دلم غمى لانه مى کند که چرا همسرک نیست تا حظ ببرد و کیف کند از بزرگ شدن دردانه مان. 

همین روزها مهمانى تولد ماه اک است ولى شیرینى این مهمانى برایم کامل نیست. کامل نیست چون هیچکدام از نزدیکترین هایم امکان حضور در این مهمانى ندارند. راه دور است و ارتباط ها از نوع رودربایستى است. حتى همسر هم نمى تواند باشد و اینجاست که با تمام مثبت شى ام میگویم این دورى لعنتى :(

مى گویند عصر ارتباطات است و فاصله ها بى معنى شده اند اما حقیقت را از من بشنوید. دروغ مى گویند. هزار بار تماس تصویرى در روز؛ ده هزار بار تماس صوتى در روز، طعم یک لحظه حضور حقیقى را ندارد.


غ ز ل واره:

+ ناف دخترها را با ناز بریده اند

+ گردن درد  به قوت خودش باقى است

+ ماه اک دارد با تمام توان دست و پایش را در بغلم تکان مى دهد نمیدانم قصدش چیست. حس بى نوجهى درش هست که گوشى بدستم؟ یا نه؟

+ خیلى حرف دارم اما یا خوابم مى آید؛ یا عذاب وحدان دارم که به ماه ام کم توجه شوم، یا که سرمان شلوغ است و صدا به صدا نمى رسد




خداى رحمان و بنده هاى نارحمان

درخواست حذف اطلاعات

هنوز  فراموش نکرده بودم سختیهایى که در اثر تصمیم اشتباهش تو زندگیمون کشیدیم. هنوز دلم پُر بود از دعوایى که تو مهمونى پر زحمت مامان اینا راه افتاد. هنوز خیلى چیزها بود که ازش ناراحت بودم آنقدر که گاهى خودم قاضی می شدم و حکم صادر مى . اما حقیقت این بود که اون حیوونکى نزدیک پنج سال بود که زمین گیر شده بود و قطعا تمام گناهانش در اثر عدم توانایى تکلم و بى حرکت بودن تنش اش و عفونتها و زخم بستر پاک شده بود. اما همچنان دلخوریها ته دلم رخ مى نمود

تا امشب که سر ماه اک را روى شانه ام گذاشته بودم تا باد گلویش را بگیرم و طبق معمول ناموفق بودم! مادرک گفت امروز وقتى تن بى جانش را روى زمین قبرستان گذاشتند؛ فلانى گفت ایشان چند دقیقه بیشتر مهمان ما نیست؛ لطفا اگر دلخورى ازش دارید حلالش کنید. چشمانم حلقه اشک شد و دلم ش ت که من چقدر بى رحمم که بعد از آن همه درد و رنجى که کشید؛ هنوز حقم را حلالش ن . یکباره بخشیدم و حلال  و با هر نفسِ ماه اک قطره اشکى صیقل دهنده دلم شد. ماه اک را محکم در آغوش فشردم و موهایش را غرق بوسه  و خطاهایم را مرور و رحمانیت اویى که با این همه خطا در دلم معجزه کرد و ماه اک را در آغوشم نهاد را مرور . آنگاه دوباره و دوباره بخشیدم و حلال همه آنچه که پیش از این نبخشیده بودم را


غ ز ل واره:

+ دارم سعى میکنم صبورتر شوم و بزرگتر. تا ببخشم و چشم بپوشم. البته سعى مى کنم. هنوز امتحان پس نداده ام.




تنم به وقت سرما

درخواست حذف اطلاعات

سرماخورده ام. از درون احساس سرما مى کنم. به جز یک بسته قرص سرماخوردگىو سرم شستشو و یک قطره تجویز دیگرى نکرده چون شیر مى دهم.

ماه اک در کنارم به خواب عمیقى رفته و گویا فهمیده است که من توان رسیدگى زیاد به او را ندارم.

مادرک هم سرماخورده است و باید سعى کنم کمى کمتر موجب زحمتش شوم اما تن دردناکم یارى نمى کند




چشماى تو

درخواست حذف اطلاعات

چراغ مطالعه را که مربوط به مراقبت هاى بعد از زایمان است روشن کرده ام و با یک ملافه سپید نشسته ام. گروه سون مى خواند: " چه جورى نگاهى ساده تبدیل شد به این عشق ... شدى تو اولین و آ ین عشق ... نذاشتى جلو چشمات برم از دست ... چقدر چشماى تو تعیین کننده است" و خیالم پر مى کشد تا خانه عشقمان. در خیالم همسرک را مى بینم که در یک نور کم از خستگى لم داده روى کاناپه و گوشى به دست چشم دوخته به یکى از ع هاى ماه اک یا شاید به آن ع ى که من و ماه اک توى خواب بودیم و همسرک شکارش کرده بود و وقتى بیدار شدم با چشمهاى براق و حس غرورى که در چهره اش موج مى زند از شکار آن لحظه؛ ع را به من نشان داد و  من قربان صدقه ذوق و شوق اش رفتم و او خندید. شاید هم چشم دوخته به دست کوچک ماه اک که محکم انگشت اشاره همسرک را در خواب گرفته و احساس مى کنم در این تنهایى ها حتما بارها چشمانش خیس شده. راستش من به جز دوبار در بحثهاى خیلى شدیدمان گریه همسرک را ندیده ام و مى دانم اهل گریه نیست. شاید فقط نَمى به چشمانش نشسته باشد اما این یعنى خیلى سخت مى گذرد.

از وقتى ماه اک آمده اشکم را لحظه خداحافظى نمیتوانم پنهان کنم و بغضم آنقدر شدید است که جواب خداحافظى اش را با سر و چشمانم مى دهم. از زمانى که آمدم بارها از سر دلتنگى براى همسرک و خانه مان باریده ام. قفل صفحه موبایلم شده یکى از ع هاى دوست داشتنى همسرک اما دواى درد من خودش است نه ع اش.

حالا اما لحظه رفتن نزدیک است و من با همه دلتنگى ام  براى خانه و زمدگى ام، به اینجا و حمایتهاى خانواده ام خصوصا مادرک و خواهرک به طرز فجیعى عادت کرده ام و با خودم فکر مى کنم آیا با این عادت به تنبلى و کار ن چند هفته اى و یک خانومچه بلا؛ از پس خانه دارى و آشپزى برخواهم آمد؟ همین که من نیاز شدید به خواب داشته باشم ماه اک در آغوش مادرک و خواهرک است و من نه آرام اما با همان دلواپسى براى بچه اکم کمى مى خوابم.  غذا همیشه حاضر آماده است و من اغلب مواقع به خصوص این دو روز که سرماخورده ام یا ماه اک را شیر میدهم یا یک گوشه در حال چرت زدنم.

چراغ مطالعه تعادلش را ازدست میدهد و روى پایم مى افتد. ساق پایم از حر مى سوزد و رشته تمام افکارم مى شود. از سوزش پایم حرصم مى گیرد. چراغ را خاموش مى کنم و عطای حرارت بیشترش را به لقایش مى بخشم. 


+ لباس گرم پوشیده ام اما از درون مى لرزم.

+ هنوز ناموفق ام در گرفتن باد گلوى ماه اک و امروز هرچه شیر خورد بالا آورد :((. نمیدانم این موضوع نگران کننده است؟ یا اغلب بچه ها همینطور اند؟ فکر کنم دلش هم درد مى کند چون نمى خوابد و زور مى زند.

+باید بیشتر از احساسم بنویسم. راستش گاهى حس مى کنم گُم اش کرده ام




وقت رفتن رسیده

درخواست حذف اطلاعات

با اینکه مى دونم دلم براى این روزها تنگ میشه اما خوشحالم که میروم سر خانه و زندگى خودم. وقتى تو خونه خودت نباشى؛ همه برات تعیین تکلیف مى کنند. دور از جان شما؛ روم به دیوار؛ به قول بابا مهمان ِ صاحب خونه است.


اپیزود اول: ( ) شب فوت عمو پدرک گفت نیازى نیست با این ح در مراسم ها حاضر شوى آن وقت خواهرک بدون اینکه بداند پدرک چه گفته و من نظرم چیست؟ خودش فکر کرده بود که بنده زائو با یک فسقل بچه، چطور در مراسم حاضر شوم که یک وقت به دیگران بى احترامى نشود و گفت من در ماشین با بچه مى مانم و تو در مراسم حاضر شو. آخ که عصبانى شده بودم که شاه بخشیده و نبخشیده. البته که خودش به این نوع احترامها خیلى مقید است . صد البته که رفتنم به مراسم خیلى قابل تجلیل بود با این شرایطم و خیلى تشکر د و در کل خوب شد که رفتم :)


اپیزود دوم:  (شنبه) مادر همسرک زنگ زده براى عرض تسلیت. آن وقت تسلیت گفته و نگفته مى گوید غ ز ل باید موهایت را رنگ کنى ها! (به خاطر مهمانى که در پیش است). با اینکه مى دانم من هم جاهایى حرفهایى مى زنم  که او ناراحت میشود اما این یک فقره حسابى به من برخورده. درست است که من با این عمو رابطه عاطفى نداشتم اما فکر نکنم مادر همسرک  در این رابطه چیزى مى دانست.  البته من مى دانستم قبل از رفتن به خانه پدرى همسرک لازم است موهایم را رنگ کنم و مى اما از این فاصله یک دقیقه اى بین تسلیت گفتن و دستور رنگ مو دلخورم کرده بود.


اپیزود سوم: (دوشنبه) برنامه حرکتمان را از دو هفته پیش مشخص کرده بودیم .من و همسرک اهل رانندگى در شب نیستیم حالا مراسم هفت عمو دو ساعت بعد از زمانى است که قصد حرکت داشتیم تا به شب نخوریم و دو روز پیش پدرک مخالفت کرد با آمدن مادر که باید کل مراسم را حضور داشته باشى و نمى شود بروى مگر بمانید شب خودم رانندگى کنم و صبح برگردم. من هم رودروایسى ن و حرفم را زدم اما از لحن و کلام پدر ناراحت شده بودم


اپیزود چهارم: ( ) تمام شب قبل از عصر تا ١:٣٠ شب بجز چند دقیقه شام و یک دوش گرفتن مشغول ماه اک بودم که دل درد داشت. دوباره از ٢:٢٠ تا ٥ صبح. از ٥ تا ٨ خو دم و دوباره از ٨ تا ١٢ قبل از ظهر مشغول ماه اک بودم و گرسنه. به همسرک گفتم بچه برایم وقت یک لقمه غذا نگذاشته و بعد دیدم همه اهل خانه ناراحتند که چرا من به همسرک گفته ام گرسنه ام. در خانه همه چیز براى خوردن هست.


اپیزود پنجم: ( ) از شدت کم خوابى چشمام مى سوزه و براى یک ساعت خواب له میزنم. ظهر مادرک سر موضوعى داشت من را قضاوت مى کرد که من آن لحظه از ناراحتى وقتى کلمه قضاوت به ذهنم نرسید گفتم دارى تهمت مى زنى. بعدش مادرک قهر کرد و بابا چند بار از صبح گفته خانوم من را مى برى اذیت نکنى ها.

فکرم بهم ریخته است. مادرک در اینجور موارد معمولا میگوید تو نمى خواستى فلان کار را انجام بدهى در حالیکه من چنین قصدى نداشتم و فقط فراموش کرده بودم. اما سفت سخت پافشارى داشت روى نظرش و من ناراحت شدم.

تمام سه هفته بعد از به دنیا آمدن ماه اک را درونم مرور مى کنم و با خودم مى گویم من سعى حرف نزنم. غیبت نکنم و روش زندگى ام را تغییر دهم پس چرا حالا همه طورى برخورد مى کنند که در تصورم فقط یک چیز مى گنجد: "که من آدم خیلى بدى هستم اما خودم نمى دانم و حالا همه با تذکر مرا بدرقه مى کنند" دلم حسابى گرفته است. بعد از شش هفته شلوغى نیاز مبرم به چند روز تنهایى دارم که هنوز میسر نیست.

واقعا تاسف بار است که همه تلاشت را براى خوب بودن ى ولى با یکى دو کلمه حرف یا رفتار بشوى نه من شیرده و به چشم همه گنا ار صرف به نظر برسى.


همه اینها را گفتم  که بگویم حتى اگر هم نخواهم وقت رفتن رسیده است. مهمان یک روز، دو روز، نه چند هفته!!. حالا کم کم یا آنها از من دلخور مى شوند یا من از آنها. دیگر هر ى باید سر زندگى خودش باشد و مختار برنامه ها و تصمیم هایش.

گفتم که بگویم این مدت اینجا با همه دلتنگى هایى که داشتم روزهاى خوبى کنار خانواده ام داشتم. دلم براى همه روزهاى گذشته این مدت تنگ مى شود اما زمان در گذر است و باید با زمان حرکت کرد که از زندگى جا نمانیم.


غ ز ل واره:

خوب است که گاهى سلام ها به خداحافظى ختم مى شوند؛ حتى اگر خدا حافظى تلخ باشد؛  بسیار شیرین تر از دلخورى هاى پى در پى یک سلام بدون خداحافظى است.




میم مثل مادر

درخواست حذف اطلاعات

این روزها و لحظه ها همان روزها و لحظه هایى است که تمام عمر رویایش را مى بافتم و آرزویش را در دل داشتم. رویاى شکمى که به خاطر بزرگ شدن جنین درونش، وقت به پهلو خو دن روى زمین قرار میگیرد. رویاى مثل اردک راه رفتن به خاطر بالا رفتن ماه هاى باردارى و سنگین شدن. رویاى پوشیدن لباسهاى گشاد به خاطر بزرگ شدن شکم ام. رویاى به دنیا آوردن فرشته اى که ثمره عشق من و مردى است که لایق پدر شدن است. رویاى زایمان

ى که لحظه دنیا آمدن طفلک دردانه ام را ببینم. رویاى همراهى پدر نوزادم از مرحله اول تا مرحله آ زایمان. رویاى لحظه اى که بزرگترین معجزه زندگى مشترک ام را در آغوشم بگذارند. رویاى شیر دادن به دردانه رویاهایم. رویاى ...

آنقدر رویا و خیال بافته بودم براى زندگى ام که باورم شده بود رویایى بیش نیستند و حالا همه آن رویاها و آرزوها را این روزها به چشم مى بینم و هنوز در باورم نمى گنجد که همه خیالات به واقعیت تبدیل شده اند و حالا من شده ام مادر! ... مادر! ...مادر!  آه چه مسئولیت عظیمى است. خدا کند که از عهده اش بربیایم

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



هداى رحمان و بنده هاى نارحمان

درخواست حذف اطلاعات

هنوز  فراموش نکرده بودم سختیهایى که در اثر تصمیم اشتباهش تو زندگیمون کشیدیم. هنوز دلم پُر بود از دعوایى که تو مهمونى پر زحمت مامان اینا راه افتاد. هنوز خیلى چیزها بود که ازش ناراحت بودم آنقدر که گاهى خودم قاضی می شدم و حکم صادر مى . اما حقیقت این بود که اون حیوونکى نزدیک پنج سال بود که زمین گیر شده بود و قطعا تمام گناهانش در اثر عدم توانایى تکلم و بى حرکت بودن تنش اش و عفونتها و زخم بستر پاک شده بود. اما همچنان دلخوریها ته دلم رخ مى نمود

تا امشب که ماه اک سر ماه اک را روى شانه ام گذاشته بودم تا باد گلویش را بگیرم و طبق معمول ناموفق بودم! مادرک گفت امروز وقتى تن بى جانش را روى زمین گذاشتند؛ فلانى گفت ایشان چند دقیقه بیشتر مهمان ما نیست؛ لطفا اگر دلخورى ازش دارید حلالش کنید. چشمانم حلقه اشک شد و دلم ش ت که من چقدر بى رحمم که بعد از آن همه درد و رنجى که کشید؛ هنوز حقم را حلالش ن  و بخشیدم و حلال  و با هر نفس ماه اک قطره اشکى صیقل دهنده دلم شد. ماه اک را محکم در آغوش فشردم و موهایش را غرق بوسه دوباره بهشیدم و حلال




میم مثل مادر

درخواست حذف اطلاعات

این روزها و لحظه ها همان روزها و لحظه هایى است که تمام عمر رویایش را مى بافتم و آرزویش را در دل داشتم. رویاى شکمى که به خاطر بزرگ شدن جنین درونش، وقت به پهلو خو دن روى زمین قرار میگیرد. رویاى مثل اردک راه رفتن به خاطر بالا رفتن ماه هاى باردارى و سنگین شدن. رویاى پوشیدن لباسهاى گشاد به خاطر بزرگ شدن شکم ام. رویاى به دنیا آوردن فرشته اى که ثمره عشق من و مردى است که لایق پدر شدن است. رویاى زایمان طبیعى که لحظه دنیا آمدن طفلک دردانه ام را ببینم. رویاى همراهى پدر نوزادم از مرحله اول تا مرحله آ زایمان. رویاى لحظه اى که بزرگترین معجزه زندگى مشترک ام را در آغوشم بگذارند. رویاى شیر دادن به دردانه رویاهایم. رویاى ...

آنقدر رویا و خیال بافته بودم براى زندگى ام که باورم شده بود رویایى بیش نیستند و حالا همه آن رویاها و آرزوها را این روزها به چشم مى بینم و هنوز در باورم نمى گنجد که همه خیالات به واقعیت تبدیل شده اند و حالا من شده ام مادر! ... مادر! ...مادر!  آه چه مسئولیت عظیمى است. خدا کند که از عهده اش بربیایم

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




تغییرات بزرگ

درخواست حذف اطلاعات

روبروى آینه ایستاده بودم و شکم کمى برآمده ام را نگاه مى که به خواهرک گفتم مى ترسم از بزرگ شدن شکمم و خواهرک گفت تو خیلى غلط کردى که با این فکرها استرس به بچه ام وارد میکنى. اگر شکم ات بزرگ نشود بچه چطور رشد کند؟ چقدر زود گذشت آن روزها. ایام عید بود و تقریبا سه ماهه بودم. چشم روى هم گذاشتم و شش ماه دیگر هم گذشت. از کى سرعت گذر روزها اینقدر زیاد شد؟

فکر کنم اولین بارى که به ملاقات رفتم ٢٠ بهمن بود. آنقدر همه خانمها ادرک طور راه مى رفتند که امر بر من مشتبه شده بود که من هم باید همانطور راه بروم و با همسرک مى خندیدیم. اولین سونو گرافى را ٢ اسفند رفتم. همان روزى که براى اولین بار صداى ضعیف قلب کوچکمان را شنیدیم و در اثر سونوى داخلى وضعیتى پیش آمد که با قیافه اى وحشت زده و چشمهاى اشکى بیرون آمدم و با همسرک بدو بدو با آن حال و روز دنبال متخصص میگشتیم که براى مشکل پیش آمده کمکمان کند. آ آن روزها ماشین نداشتیم و تا صارم راه زیادى بود که خودم به وضعیت رسیدگى کند. شیاف نوشت و گفت چهل روز استفاده کن. من اما بعد از تمام شدن لکه بینى ها فقط یکى دوبار که کمردرد شدید گرفتم استفاده و خودم هم با روش من موافق بود.

روزها میگذشت و هربار ماری من را مى دید میگفت پس شکم ات کو؟ آ مارى با اینکه یک ماه کمتر داشت اما حسابى چاق شده بود. من لاغر بودم و تهوع ماههاى اول لاغرترم کرده بود اما ماه اک کم کم بزرگ میشد و همسرک از اینکه فقط شکم ام بزرگ شده بود سند بود و مى گفت همینطور ادامه بده.

٢٠ فروردین بود که نتیجه غربالگرى اول را دید و به خاطر ریسک سندروم داوون  برایم آزمایش نیفتى را نوشت و از آن روز چه استرسى تحمل کردیم من و همسرک و خانواده ام. به خانواده همسرک نگفتیم چون مادر همسرک به شدت کم طاقت و دلواپس است و البته ترسیدیم از نگرانى برایش مشکلى پیش بیاید. ٢ اردیبهشت بود که با مادر عزیزتر از جانم راهى آزمایشگاه شدیم و براى اولین بار خیابان بهار را چرخ کوچکى زدیم و ده روز بعد از آزمایشگاه زنگ زدند و گفتند دخترتان سالم است و من نمیدانستم از خوشحالى سلامتی اش پرواز کنم؟ یا از دختر بودنش؟ و چه شب شیرینى شد براى من و همسرک

با خیال راحت و خوشحالى وصف نشدنى سرمان را روى بالش گذاشتیم و خواب راحتى رفتیم که بچه مان نه تنها سالم است بلکه دختر است.

حالا میشد ید کرد. یدهای دخترانه. اولین لباسش را ١٣ اسفند که منتظر جواب آزمایش تایید باردارى بودم یدم و چند تا بادى در ایام عید. تا همان ١٢ اردیبهشت که جواب آزمایش نیفتى آمد و برایش گل سر فیروزه ایی و جوراب صورتی یدم. هیجان یدها حال خوشى داشت. ١٣ داد تخت و کمدش را سفارش دادیم و تقریبا تا اواسط مرداد یدها تمام شد. البته که ما خیلى زبده ید کردیم اما هر چه یدیم به لطف خدا خوبش را یدیم.

از همان ایام عید گاهى حس می راه رفتنم تغییر کرده اما بقیه میگفتند نه و من هم سعى می عادى راه بروم. تا ١١ مرداد که با همسرک داخل پارک بودیم. پرسیدم من اردک شدم؟ گفت دقت ن و وقتى جلوتر از او قدم زدم خندید و گفت آره. اما نمیدانم از کى این اتفاق افتاده بود!

به مرور شکمم بزرگ مى شد و من لبخند میزدم به خلقت و کرامت خدا که این نه ماه را نه فقط براى رشد جنین در نظر گرفته بلکه دارد شرایط و محیط و آدمها را هم براى آمدن این فرشته هاى کوچک آماده مى کند. دیگر از بزرگ شدن شکمم نمى ترسیدم. نگاهش می و دلم ضعف می رفت و به مرور عاشق همین قلمبگى شدم. وقتى از همسرک می پرسیدم شکمم بزرگ شده؟ مى خندید و مى گفت بزرگ نه گنده شده. پنجشنبه ٣٠ شهریور بود که جلوى آینه ایستاده بودم و شکمم را برانداز می . در همان آینه که عید با اضطراب نگاهش می و براى اولین بار تغییرات را نسبت به یک هفته قبل اش حس می . شکمم در عرض یک هفته از ٢٣ شهریور تا ٣٠ شهریور به طرز واضحى بزرگتر شده و من که یک روز با ترس در همین آینه به شکمم نگاه می حالا با عشق روى شکمم دست می کشیدم که ماه اک مان اینقدر بزرگ شده است و انگار تازه احساس زنهاى حامله در درونم جان مى گرفت. این تغییر آنقدر مشهود است که مدرس کلاس باردارى اول مهر گفت شکم ات با هفته قبل کاملا تغییر کرده. مشخص است که دارد مهیا مى شود براى زایمان و همسرک از من می پرسد یعنى چند روز دیگر؟

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



روزهاى آ

درخواست حذف اطلاعات

نشانه اى دیده ام که ماما گفت ٩٩ درصد موارد چیزى نیست اما یک در صد احتمال دار مشکل قلبى براى جنین پیش آمد کند. محض احتیاط همین امروز برو بیمارستان و یک نوار قبب از جنین بگیر.

آنقدر هول کرده ام که حال تهوع گرفتم و نمی توانم غذا بخورم. برایمان دعا کنید.




خانمانه با رمز ١٢٣

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



و همه چیز در یک لحظه زیر و رو شد

درخواست حذف اطلاعات
و تن کوچکش را که توى بغلم گذاشتند؛ من فقط گیج و منگ از اثر داروها و درد نگاهش . یک دقیقه بعد که آرامتر بودم؛ گفتم عزیزم خوش آمدى و سوره حمد را به شکرانه سلامتى اش خواندم.و همسرک که از ترس اش تا به حال نوزاد در آغوش نگرفته بود؛  وقتى گفتند بدهید بغل بابایش بدون هیچ تردیدى بغل اش کرد و من خوشحال و متعجب به تمام آن لحظه هاى دردناکى شیدم که فکر مى هر لحظه ممکن است همسرجان اتاق زایمان را ترک کند اما مردانگى کرد و تا آ ین لحظه کنارم ماند



یک عصر پر دلهره

درخواست حذف اطلاعات

nst ( نوار قلب جنین ) نوشته بود. ساعت پنج بود که رسیدیم بیمارستان. بیمارستان بزرگ خلوت و جدیدى که اولین بار بود واردش می شدم. چقدر عالى است که دیگر بیمارستانهاى جدید بوى گند الکل و بیمارى نمی دهند وگرنه نیامده باید دنبال راهى براى دوام آوردن در بیمارستان مى گشتم. کاور کفش پوشیدم و وارد اتاق ادمیت شدم، همان اتاقى که مدرس کلاسهاى باردارى گفته بود براى پذیرش در زایشگاه باید به آنجا مراجعه کنیم. ماما گفت همین جا بمان و بگو همراهت دو تا آب آناناس ب د و  بخور و راه برو تا بیست دقیقه بگذرد. یاد سونوى غربالگرى اول افتاده بودم که گفت یک آبمیوه شیرین بخور و ره برو تا بچه موقع سونو تکان بخورد و همین که مانیتور را به سمت من چرخاند؛ ماه اک چرخید و پشتش را به من کرد. 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



تغییرات بزرگ

درخواست حذف اطلاعات

روبروى آینه ایستاده بودم و شکم کمى برآمده ام را نگاه مى که به خواهرک گفتم مى ترسم از بزرگ شدن شکمم و خواهرک گفت تو خیلى غلط کردى که با این فکرها استرس به بچه ام وارد میکنى. اگر شکم ات بزرگ نشود بچه چطور رشد کند؟ چقدر زود گذشت آن روزها. ایام عید بود و تقریبا سه ماهه بودم. چشم روى هم گذاشتم و شش ماه دیگر هم گذشت. از کى سرعت گذر روزها اینقدر زیاد شد؟

فکر کنم اولین بارى که به ملاقات رفتم ٢٠ بهمن بود. آنقدر همه خانمها ادرک طور راه مى رفتند که امر بر من مشتبه شده بود که من هم باید همانطور راه بروم و با همسرک مى خندیدیم. اولین سونو گرافى را ٢ اسفند رفتم. همان روزى که براى اولین بار صداى ضعیف قلب کوچکمان را شنیدیم و در اثر سونوى داخلى وضعیتى پیش آمد که با قیافه اى وحشت زده و چشمهاى اشکى بیرون آمدم و با همسرک بدو بدو با آن حال و روز دنبال متخصص میگشتیم که براى مشکل پیش آمده کمکمان کند. آ آن روزها ماشین نداشتیم و تا صارم راه زیادى بود که خودم به وضعیت رسیدگى کند. شیاف نوشت و گفت چهل روز استفاده کن. من اما بعد از تمام شدن لکه بینى ها فقط یکى دوبار که کمردرد شدید گرفتم استفاده و خودم هم با روش من موافق بود.

روزها میگذشت و هربار ماری من را مى دید میگفت پس شکم ات کو؟ آ مارى با اینکه یک ماه کمتر داشت اما حسابى چاق شده بود. من لاغر بودم و تهوع ماههاى اول لاغرترم کرده بود اما ماه اک کم کم بزرگ میشد و همسرک از اینکه فقط شکم ام بزرگ شده بود سند بود و مى گفت همینطور ادامه بده.

٢٠ فروردین بود که نتیجه غربالگرى اول را دید و به خاطر ریسک سندروم داوون  برایم آزمایش نیفتى را نوشت و از آن روز چه استرسى تحمل کردیم من و همسرک و خانواده ام. به خانواده همسرک نگفتیم چون مادر همسرک به شدت کم طاقت و دلواپس است و البته ترسیدیم از نگرانى برایش مشکلى پیش بیاید. ٢ اردیبهشت بود که با مادر عزیزتر از جانم راهى آزمایشگاه شدیم و براى اولین بار خیابان بهار را چرخ کوچکى زدیم و ده روز بعد از آزمایشگاه زنگ زدند و گفتند دخترتان سالم است و من نمیدانستم از خوشحالى سلامتی اش پرواز کنم؟ یا از دختر بودنش؟ و چه شب شیرینى شد براى من و همسرک

با خیال راحت و خوشحالى وصف نشدنى سرمان را روى بالش گذاشتیم و خواب راحتى رفتیم که بچه مان نه تنها سالم است بلکه دختر است.

حالا میشد ید کرد. یدهای دخترانه. اولین لباسش را ١٣ اسفند که منتظر جواب آزمایش تایید باردارى بودم یدم و چند تا بادى در ایام عید. تا همان ١٢ اردیبهشت که جواب آزمایش نیفتى آمد و برایش گل سر فیروزه ایی و جوراب صورتی یدم. هیجان یدها حال خوشى داشت. ١٣ داد تخت و کمدش را سفارش دادیم و تقریبا تا اواسط مرداد یدها تمام شد. البته که ما خیلى زبده ید کردیم اما هر چه یدیم به لطف خدا خوبش را یدیم.

از همان ایام عید گاهى حس می راه رفتنم تغییر کرده اما بقیه میگفتند نه و من هم سعى می عادى راه بروم. تا ١١ مرداد که با همسرک داخل پارک بودیم. پرسیدم من اردک شدم؟ گفت دقت ن و وقتى جلوتر از او قدم زدم خندید و گفت آره. اما نمیدانم از کى این اتفاق افتاده بود!

به مرور شکمم بزرگ مى شد و من لبخند میزدم به خلقت و کرامت خدا که این نه ماه را نه فقط براى رشد جنین در نظر گرفته بلکه دارد شرایط و محیط و آدمها را هم براى آمدن این فرشته هاى کوچک آماده مى کند. دیگر از بزرگ شدن شکمم نمى ترسیدم. نگاهش می و دلم ضعف می رفت و به مرور عاشق همین قلمبگى شدم. وقتى از همسرک می پرسیدم شکمم بزرگ شده؟ مى خندید و مى گفت بزرگ نه گنده شده. پنجشنبه ٣٠ شهریور بود که جلوى آینه ایستاده بودم و شکمم را برانداز می . در همان آینه که عید با اضطراب نگاهش می و براى اولین بار تغییرات را نسبت به یک هفته قبل اش حس می . شکمم در عرض یک هفته از ٢٣ شهریور تا ٣٠ شهریور به طرز واضحى بزرگتر شده و من که یک روز با ترس در همین آینه به شکمم نگاه می حالا با عشق روى شکمم دست می کشیدم که ماه اک مان اینقدر بزرگ شده است و انگار تازه احساس زنهاى حامله در درونم جان مى گرفت. این تغییر آنقدر مشهود است که مدرس کلاس باردارى اول مهر گفت شکم ات با هفته قبل کاملا تغییر کرده. مشخص است که دارد مهیا مى شود براى زایمان و همسرک از من می پرسد یعنى چند روز دیگر؟

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




آ ین روزهاى حضور ماه اک در دلم

درخواست حذف اطلاعات

ماه اک دردانه ام تا سه روز پیش یا شاید تا دوشنبه بود که زیاد تکان می خورد. زمان حضور در کلاس آنقدر وول خورد که دلم میخواست محکم فشارش بدهم این معجزه  کوچک اما بزرگ را. شاید این تکانها نتیجه آن شربت آبلیموى تازه اى بود که پذیرایى د. هر چه که بود در حین گوش دادن به مطالب کلاس تمام دلم براى کوچکمان ضعف رفته بود.

همان روز صبح بود که انقباض کوچک شکمم را حین معاینه حس کرد و پرسید؛ خودش را منقبض مى کند؟ گفتم زیاد و او گفت این نشانه خیلى خوبى است. گفتم کشاله رانم دردناک است. گفت طبیعى است. 

مدرس کلاسها خانمى است با سى سال تجربه کار در زایشگاه با لحن و بیانى گرم که باعث مى شود کل زمان کلاس به اندازه یک گپ کوتاه دوستانه به نظر برسد. آنقدر مطالب و آموزه هایش به دلم نشست! فضاى محل برگزارى کلاسها شیک و دلنشین است و به طرز عجیبى حال من را خوب مى کند. برنامه ورزشى ام این است که باید روزى دو بار به مدت ٤٥ دقیقه یا یک ساعت پیاده روى کنم و ٤ حرکت لگنى و ٣ حرکت دیگر را روزى دوبار صبح و عصر انجام دهم. امیدوارم نتیجه مطلوبى داشته باشد. حس مى کنم مرحله اى که همه دردناک و سخت برایم تجسم کرده بودند قرار است به راحتى و بدون استرس هاى مضاعف رخ دهد. مدرس کلاس مى گفت هر جا ترسیدید یاد صحبتهاى من بیفتید و سعى کنید با تکنیک هاى تنفسى و حرکات ورزشى هم دردتان را کنترل کنید هم اضطرابتان را.

راستش این روزها آنقدر حال فکر و دلم خوب است که دلم میخواهد کش بیایند و من و ماه اک بیشتر بهم چسبیده باشیم و فقط مال خود خود من باشد و چه آرزوى دست نیافتنى است ثبت حس این لحظه هاى دو نفره بی مثال که نه حس تکان هایش را می شود جایی ذخیره کرد نه کج و کوله شدن هاى شکم ام را.

بماند که این وسط ها هر که رسید به من گفت تو چرا پیرهن نپوشیدى! و من ب دیگر عصبانى شده بودم و دلم میخواست بگویم آ شماها شکمتان قلبمه شد به لباستان نظرى دادیم ما؟

حالا تکان هاى ماه اک کمتر شده و بیشتر از قبل خودش را محکم منقبض مى کند و گاهى چنان خودش را روى مثانه ام  مى اندازد که به سختى راه میروم. دیروز بعد از پیاده روى چنان دردى در لگن و کشاله رانم پیچیده بود که به سختى قدم برمى داشتم اما همه این دردها هم برایم شیرین است. براى تمامشان شکرگزارم.

 الهى به حق همین بخت و ساعت عزیز قبل از طلوع خدا دامن همه ن منتظر را سبز کند و معجزه هاى کوچک اما بزرگ در دلشان بکارد.


+ همچنان منتظر اسم هایتان براى لیست دعا هستم.

+ تمام مدتى که در حال نوشتن بودم ماه اک با قدرت تمام خودش را به این طرف آن طرف کوبید. طفلکم گرسنه است

+ امروز چهارمین روز و آ ین روز خوردن شیرخشت بود که شکر خدا تمام شد.

+ مادر همسرک مهمان خانه مان مى شود و همسرک در عوض همه کمکهاى نکرده؛ خانه را مرتب کرده.

+ رى هاى خانه دارد تکمیل مى شود. انگار همه شان بسته به تولد ماه مان بودند.

+ همچنان مشکل دسترسى به نت دارم




رفتى و ...

درخواست حذف اطلاعات
تک و تنها یک گوشه نشستم و به پستهاى نیمه کاره اى فکر مى کنم که نوشتم و حوصله ن تمامشان کنم. به نظراتى که تایىد نکرده ام. به روزى که چند ساعت توى بیمارستان بین زمین و هوا بودم. به این چند روز که همسرک لحظه به لحظه کنارم بود. به روزى چند ساعت پیاده روى که با همسرک داشتیم تا شاید ماه اک قصد آمدن کند. به حالا که رفته است. به دست هایى که حالا دیگر در دستم نیست تا احساس امنیت و آرامش کنم در این روزهاى پایانى انتظار. به دردهاى تیزى که گاهى میخکوبم مى کند و به این حال روانى ناخوش که امشب در قالب یک بغض گلویم را گرفته است.تا عصر حسابى روى فرم بودم اما همین که همسرک رفت تمام مرا به چالش کشید و ماه اک از بعد رفتن همسرک آنقدر تکان خورده که دوباره باید از گرسنگى شام بخورم.دلم گرفته امشب و دعا گوى تک تکتان هستم