رسانه
رسانه

چند حرف دَر به دَر...



تو اگر خنده کنی دل ضربان می گیرد.

درخواست حذف اطلاعات

+آقای فامیل به مادر می گفت برای گرفتن امتیاز...مجبور شد حدود ۱۰ میلیون پیشنهاد رشوه بدهد با این حال امتیازش را بدست نیاورد. وقتی مهمان های عید بیشتر از نیم ساعت بنشینند دچار اختلالات گفتاری می شوند و نباید به حرف هایشان توجه کرد. این آقای فامیل از گروه «بیشتر از نیم ساعت» بود. البته از این گروه «بیشتر از نیم ساعت» آدم های دیگری مثل گروه ناله کنندگان امتیاز اختلالی بیشتری را خواهند گرفت._ به نظر من آدم هایی که بلند غر می زند وضعیت زندگی بهتری نسبت به آدم هایی که غر نمی زنند، دارند و یکی از علت هایش ایجاد نکته انحرافی در مورد وضعیت زندگی شان است_

+خانم فامیل بعد از ۱۲سال سرگردانی بین رشته های صنایع شیمیایی و آمار و کامپیوتر بالا ه رشته مورد علاقه خود را انتخاب کرد. تحصیل در رشته پزشکی آزاد. البته هزینه تحصیل این رشته در غیر تی را نمی دانم ولی احتمالا به همین سادگی نیست وقتی می خواهد خانه اش را بفروشد.

+ آقای فامیل...

... اگر ادامه دهم احتمالا خودش کت شود. نتوانستم ربط چندانی بین این جمله ها در ذهنم پیدا کنم. ذهنم پر بود از جمله های مبهم تر از آدم ها. از بین همه جمله ها و آدم ها یکی به دلم نشست...

+ انسان هایی که ضریب هوشی بالاتری از سطح عادی جامعه دارند_البته منظورم ضریب هوشی واقعی است نه آنچه مشهورات می گوید._( شهرت ... خیلی از اتفاقا ها می تواند از همین دسته ای باشد که در این کتاب می خواندم. و البته ضریب هوشی آدم ها هم می تواند از همین توهمات مشهور باشد). هر چند در روابط اجتماعی دچار معضلاتی هستند و هر چند خیلی از رفتارهای شخصی شأن قابل درک نیست و هر چند در بیشتر مواقع به قول معروف روی مخ هستند و...اما وقتی پای دوست داشتن انسانی دیگر در زندگی شان باز شود _برخلاف توقع دیگران که فکر می کنند باید عاشق ی شوند که از نظر هوشی هم رتبه آن ها باشد و دوست داشتن پیچیده ای داشته باشند_ ساده و بدیهی می شوند. توانایی دوست داشتن ساده یک امتیاز است. در زندگی انسان ها، دوست داشتن ها پر از شرط و تبصره های اجتماعی و فرهنگی و خیال بافی است و برای فرار از این توهمات راه های پیچیده ای می روند اما وقتی بتوان دوست داشتن را ساده نگاه کرد جبران همه خستگی های دنیا می شود.




ولی بناست بمیرم به حال مضطر خویش...

درخواست حذف اطلاعات

م: "بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی..." به هر حال عیدت مبارک. راستی منظورش رو فهمیدی؟

لیلاج: بی خیال. عیدت مبارک.

م: می دونی چیه؟ همیشه اون قدر سرم شلوغ بوده که حواسم به نکاتی که در باب زندگی می گفت جمع نشد. هر وقت فکر می تونم به زندگی که اون می گه فکر کنم هزار و یک مشکل داشتم. حالا بعد از حرف هاش به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت جدی به حرف هاش فکر ن .

لیلاج: شاعر می گه"اگر دنیا مرا چندی بگریاند ملالی نیست..." ملالی نیست!




چند جرعه دوستی...

درخواست حذف اطلاعات

آقاجان همیشه میگفت؛

عید آدم وقتیه ک حال دلش خوب میشه ..

.

.

.

خدایا! احسن الحال پیش خودته ...

هل دادن و چرخوندن حال ما هم، دست خودته ...

اینام ک دراز شدن تا ب آسمونت برسن دستای ماست...

# یه دوست...




28 اسفند-مرغ حق-آنچه گوش می دادم را عوض ...

درخواست حذف اطلاعات
مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایین
چه بلای به سر اهل هنر می آید...
کاظم-بهمنی

#شاید می خواستم از نتیجه 15 روز گذشته و ماجراهایش بنویسم یا مثلا از تصمیم های عجیب و غریب "پاپا " یا مثلا از لباس های آبی و کفش های صورتی که به عنوان عیدانه به بچه های مدرسه داده بود یا مثلا از دغدغه های عجیب تر دیگر ون وقتی که نه درد مردم، درد آن هاست و نه درد آن ها، درد مردم! امشب به سرم زد که به وز وزهای مغزم گوش دهم اما به این نتیجه رسیدم تغییر کنم و کارهای متفاوتی انجام دهم و چیزهای متفاوتی بنویسم. تصمیم گرفتم به صدای کوبیده شدن هاونی که در دست مادر بود گوش دهم، تصمیم گرفتم اتاق را ترک کنم و یک دل سیر مادر را نگاه کنم وقتی شاعر گفته بود "الفت خوش را روزگار از ما گرفت" تصمیم گرفتم تا روزگاری هست دست های مادر را داشته باشم.

#امشب جغدها برگشته بودند...

خدا کند که نباشد ی دچار ی...




مثل دو شب مانده به عید!!

درخواست حذف اطلاعات
افتضاحم... تنشم... مثل دو شب مانده به عید!! علیرضا-آذر

#صبح با دیدن هوای بارانی فکر کارها و مطالعه انبار شده دیروز را از سرم بیرون و با آرامش بهاری خواب را ادامه دادم و غافل....خواهر جان و دخترش سه ساعت از وقتم را برای کمک در کارهایی قبل از عیدشان گرفتند. پدر به خاطر هوس کله پاچه در هوای بارانی دو کله زشت و سیاه را از قص حمید به خانه آورده بود. مادر به دعوت خانواده عمو به مراسم لباس نامزدی پسر عمو رفت. ما م م و دو کله زشت و سیاه با شکمی انباشته از بوی بد. نمی فهمم چرا مردها به پوست و شکم و مغز و چشم بز و علاقه دارند. حالا بعد از چهار ساعت کله ها و پاچه ها تمیز شده اند اما بوی بد و قیافه بز بدبخت از ذهنم پاک نمی شود. _خواهر موسیقی گذاشته بود که ذهنمان مشغول شود و کمتر به بوی بدشان فکر کنیم اما تجربه ثابت کرده است در آینده هر بار این موسیقی را بشنوم یاد کله پاچه در ذهنم زنده می شود._ و هنوز برای رهایی از کارهای دیگران دو ساعتی باید وقت بگذارم. با همه این ها... آ اسفند را بر روزهای اول عید ترجیح می دهم.



28 اسفند-مرغ حق-آنچه گوش می دادم را عوض ...

درخواست حذف اطلاعات
مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایین
چه بلای به سر اهل هنر می آید...
کاظم-بهمنی

#شاید می خواستم از نتیجه 15 روز گذشته و ماجراهایش بنویسم یا مثلا از تصمیم های عجیب و غریب "پاپا " یا مثلا از لباس های آبی و کفش های صورتی که به عنوان عیدانه به بچه های مدرسه داده بود یا مثلا از دغدغه های عجیب تر ون دیگر وقتی که نه درد مردم، درد آن ها و نه درد آن ها، درد مردم! امشب به سرم زد که یه وز وزهای سرم گوش دهم اما به این نتیجه رسیدم تغییر کنم و کارهای متفاوتی انجام دهم و چیزهای متفاوتی بنویسم. تصمیم گرفتم به صدای کوبیده شدن هاونی که در دست مادر بود گوش دهم، تصمیم گرفتم اتاق را ترگ کنم و یک دل سیر مادر را نگاه کنم وقتی شاعر گفته بود "الفت خوش را روزگار از ما گرفت" تصمیم گرفتم تا روزگاری هست آن را داشته باشم.
امشب جغدها برگشته بودند...

خدا کند که نباشد ی دچار ی...




27 اسفند- باران -نظرم را در مورد خودم و شما عوض ...

درخواست حذف اطلاعات


بعد از تو درِ خانه ی خود را نگشودم
بعد از تو ی را به کنارم ننشاندم
از پشت همین پنجره ی رو به تماشا
سمتی ن امیدم و چشمی نچراندم
برداشتم از گوشه ی رف کهنه کت
هی خواندم و هی خواندم و هی خواندم و خواندم...
محمد_سلمانی


#گفت پشیمانی!؟ و...بمانم. و بمانم. و بمانم. تا آ ین سالی که می آید، بگذارنم. شاید به شرط بقای عمر هر آنچه را که گردش روزگار، برای این دادنش، پس گرفت؛ گوشه ای از این صفحه های در به در نوشتم. روزگاری که برای نوشتن این چند خط نیز رحم ندارد...


" قصه ی هجران نیست اینجا گفتنی...




25 اسفند-تپه ی روبرویی-من، افرادی که به آن ها توجه می را عوض ...

درخواست حذف اطلاعات

دیرگاهی است که افتاده ام از خویش به دور

شاید این عید، به دیدار خودم هم بروم

قیصر_امین پور

#بعضی روزها به خانه خیره می شوم. دو سال پیش اینجا هیچ خانه ای نبود. فقط تپه ی روبرویی بود. حالا بخش وسیعی از تپه ویلای شده است. از وقتی یادم هست از پشت پنجره اتاق به تپه نگاه می آن روزها، هنوز درخت های باغ مانع نبودند. امروز به خانه نگاه می و چند نفر روی تپه قدم می زدند. هیچ وقت بالای تپه نرفته ام. در گذشته فکر می برای اولین بار همراه ی که دوستش دارم به آنجا خواهم رفت. اما مدت زیادی است از دور دیدنش را دوست دارم. مثل نگاه به روزگار...




کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم.

درخواست حذف اطلاعات

بعضی آدم ها...

دوست نداشتم به خودم اعتراف کنم که به جز پدر و مادر انسان های دیگری در زندگی ام هستند که حتی اگر روبرویم نشسته باشند و در چشم هایشان نگاه کنم و به صحبت هایشان گوش دهم باز هم دلتنگشان می شوم...


* تو آن گل مریم...




سی امین بهار مشترک من و خانه!

درخواست حذف اطلاعات

مادر گفت مهم نیست عمر خودش را کرده است...

از صبح چیزی در ذهنم شروع به دویدن کرده است و حالا خیره شده است به من و من خیره به ترکهای ریز و درشت سقف اتاق. شاید این خانه هم مثل من شده است و نمی داند چرا گاهی حالش بد می شود. امروز هر جا که دست می کشیدم به او یادآوری می غم ها و خوشی هایش را. حتی وقتی به نوشته ای محمد روی دیوار اتاق رسیدم برایش شعر را خواندم. این خانه هم مثل من پر از شادی ها و غم ها و دلتنگی های کوچک و بزرگ است.




مهم های بی اهمیت در زندگی!

درخواست حذف اطلاعات

تا این ساعت سومین باری است که مادر وارد اتاق می شود. به خاطر خستگی زیاد بد خواب شده است. صبح صدای شر شر آب می آمد فهمیدم امروز روز درس و کتاب نیست. در این دو هفته حدود 40 ساعت کار مفید خدماتی انجام داده ام. عصر همکاری ام با مادر تمام شد. خیره شده بودم به برگ گل ها و برنامه می ریختم که کار اتاق را اگر مادر اجازه دهد هفته بعد انجام دهم و این چند روز کمی درس های هفته قبل را مطالعه کنم. در همین فکر و خیال ها حرکت مورچه ای روی برگ گل ها همه فکرم را ت یب کرد. بعد از 6 ساعت کار اتاق تمام شد و حال و روزم شبیه مادر شده است...

ادامه مطلب



23اسفند-باران-من، تغییر ...

درخواست حذف اطلاعات

دیگران در تب و تاب شب عیدند ولی

مثل یک سال گذشته به تو مشغولم من

کاظم-بهمنی

#خوبیه خونه اینه که هیچ کدوم از شلوغی های اعصاب د کنی عید رو نداریم. اینجا به شدت آرامش رو حس می کنم.




24اسفند-شکوفه های بادام-من، افکارم را عوض ...

درخواست حذف اطلاعات


استخوان سوز سیاهی زمستان شده ام بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم...
#باز ع های قالب پرید. اصل ع رو گم . می خواستم دوباره ع ا رو بزنم اون بالا اما... #امروز بیشتر بچه های خونه واسه تعطیلات اومدن. محمد از برنامه هام پرسید و وقتی توضیح می دادم فهمیدم زندگی ام متوقف شده. گفت پس چکار می کنی؟! گفت تو آدم بی برنامه بودن نبودی چی شده؟ جو نداشتم واسه سوالات. خودم هم نمی دونم چرا دارم کیلویی زندگی می کنم هر چه پیش آید خوش آید شدم. چند ساعت تو باغ نشستم و فکر . وقتی به ساعت نگاه بیشتر از یک ساعت گذشته بود. دارم فکر می کنم یه جای کار اشتباه.



25 اسفند-تپه ی روبرویی-من، افرادی که به آن ها توجه می را عوض ...

درخواست حذف اطلاعات

دیرگاهی است که افتاده ام از خویش به دور

شاید این عید، به دیدار خودم هم بروم

قیصر_امین پور

#بعضی روزها به خانه خیره می شوم. دو سال پیش اینجا هیچ خانه ای نبود. فقط تپه ی روبرویی بود. حالا بخش وسیعی تپه را ویلای شده است. از وقتی یادم هست از پشت پنجره اتاق به تپه نگاه می آن روزها، هنوز درخت های باغ مانع نبودند. امروز به خانه نگاه می و چند نفر روی تپه قدم می زدند. هیچ وقت بالای تپه نرفته ام. در گذشته فکر می برای اولین بار هماره ی که دوستش دارم به آنجا خواهم رفت. خیال ها!! اما مدت زیادی است فقط از دور دیدنش را دوست دارم. مثل نگاه به حال و روزم.




تا کجا طاقت بیارد؟ معلوم نیست!

درخواست حذف اطلاعات

اذان مغرب... ها و چمدان ها به شکل نامنظمی مسیر رفتن به طبقه های بالا را بسته بود. به اتاق رقیه رسیدم گفت« عید برنامه مسافرت داری؟-گفتم نه. معمول هر سال خانه هستم شاید به خانه مادربزرگ برویم.- گفت: همین حالا می توانم اسمت را ثبت کنم تا ۱۰روز یا حتی بیشتر اگر بخواهی می توانی بمانی. بعد از و شام حرکت می کنیم.» بهانه میان ترم هفته بعد را آوردم. گفت« ما می رویم و ۲۷ ام بلیط اهواز بگیر و بیا ترمینال. به بچه ها می گویم بیایند ترمینال.» بهانه زیاد بود برای نرفتن. ولی حوصله بهانه ها را نداشتم ترجیح دادم بگویم مسافرت های شلوغ کلافه ام می کند.

در مسیر برگشت دوست داشتم تمام این تنهایی ها را قدم بزنم. پیام داد چرا تلفن خانه را جواب نمی دهی؟! معذرت خواستم و به سمت حجم عظیم تنهایی خانه قدم زدم.




سی امین بهار مشترک من و خانه!

درخواست حذف اطلاعات

مادر گفت مهم نیست عمر خودش را کرده است...

از صبح چیزی در ذهنم شروع به دویدن کرده است و حالا که از شدت خستگی خوابم نمی برد خیره شده است به من و من خیره به ترکهای ریز و درشت سقف اتاق. شاید این خانه هم مثل من شده است و نمی داند چرا گاهی حالش بد می شود. امروز هر جا که دست می کشیدم به او یادآوری می غم ها و خوشی هایش را. حتی وقتی به نوشته ای محمد روی دیوار اتاق رسیدم برایش شعر را خواندم. شاید این خانه هم مثل من شادی ها و غم ها و دلتنگی های کوچک و بزرگ را دوست دارد.




این است عذاب وعده داده شده بر هر طالب علمی!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از پایان نامه تابستان 94 فکر نوشتن مجدد پایان نامه از ادامه تحصیل منصرفم می کرد اما دل به دریای به ظاهر آرام سپردم و خودم را دلداری دادم. اما این وعده ها در مقابل پایان نامه ای که بویش به مشام می خورد پوچ و حب بیش نبود. دوشنبه موضوع پایان نامه را به دادم. گفت این در سطح شماها نیست. باید تسلطتتان بر مباحث به صورتی باشد که بتوانید نظرات مختلف را کاملا بفهمید و در صورت مخالفت توانایی نقدشان را داشته باشید. خلاصه حرف هایش این بود"این لقمه اندازه دهنت نیست!" بعدی گفت خب که چه؟! مثلا به فرض توانستی ثابت کنی! چه دردی از جامعه را درمان می کند؟!* نتیجه رد شدن صد در صد شد.

موضوع کارورزی که برداشته ام ل کننده است و بعد از سه روز خواندن مقاله های مربوطه و جستجو، بی انگیزه تر شدم و هیچ رگه ای از علاقه و نشاط علمی کشف نشد. حالا من مانده ام و یادداشت هایی که از سر و وضعشان حالم به هم می خورد. بعد از خستگی فکری باز به سراغ بافتنی رفتم و رج های بیشتری به موتیف آجری رنگ اضافه و به این فکر باید صبرم را زیاد کنم. شاید آنقدر اراده ام قوی شود که همین موضوع را به تحویل دهم. هر چند با روند قانونی سیستم بسته و دست و پا گیر این جماعت! در خوش بینانه ترین ح دو سال طول می کشد. یعنی با حساب و کتاب های سرانگشتی، با دست در کار بودن ماه و خورشید و فلک و راهنمای خوب و موضوع مناسب و علاقه بالا و در راس همه باقی بودن روزهای عمر، دفاع ش به تابستان 97 می رسد


*این دوا درد جامعه را باید از آقای رئیس جمهور پرسید که به هر چیزی فکر می کند جز دردهای مردم!




خان اول

درخواست حذف اطلاعات

لیلاج: نگران نباش! بعد از 5 ماه مجوز کلاس گرفته شد. این خان از همه سخت تر بود چون باید از سیستم اداری رد می شد

م: چند ماه پیش گفتی اصلا نمی خواد نگران چیزی باشی! این هماهنگی ها زود تموم می شه. ولی شد 5 ماه! چه جور حرفت رو باور کنم؟!

لیلاج: نگرانی زجر کشیدن رو دوبرابر می کنه!




کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم.

درخواست حذف اطلاعات


*می گه:

"کاشکی از آسمان خبر نداشتم

من

-که-

پر نداشتم."

حالا هر چی بگم قهقه زدنش رو می تونم تصور کنم.





چند روز بعد از...

درخواست حذف اطلاعات


بعد از اینکه مدیر برای گرفتن مجوز تدریس موافقت نکرد (شاید آنقدرها هم که من ناراحت شدم مهم نبود)

بعد از پیشنهاد فاطمه برای کار اداری مرکز و رد شدنم به دلیل مجرد بودن.

بعد از مخالفت پدر برای تدریس در ای جنوبی کشور.

بعد از درست نشدن کار پیشنهادی "م" .

بعد از همه این بعد ها...

به مغازه کاموا فروشی رفتم و چند کاموا برای بافتن بالشت و کیف یدم. وقتی ساعت های مطالعه تمام می شود. به نقشه خوانی و بافت مدل های جدید می پردازم.

/... امشب صحبت های مسجد را نمی شنیدم. هر بار که تلاش می تمرکز کنم بدتر می شد و به جای دل دادن به روضه خوانی، گوش دلم جای دیگری بود. این روزها حواسم پرت است. موقع صحبت های نعمت الهی جمله های دیگری را گوشه دفتر می نوشتم. درس صبح را با بدترین شکل ممکن گذراندم و...

امشب ی در ذهنم می گفت می دانی خوشبختی! پیرمرد روضه می خواند و ی در ذهنم می گفت فقط پیدایش کن! ی در ذهنم خیره شده بود به بداخلاقی آدم ها و می گفت این ها هم می تواند نعمت باشد...


باقر(ع) به جابربن یزیدجعفی نصیحت می کنند که:

«یا جابِر! اِغْتَنِمْ مِنْ اَهْلِ زَمانِکَ خمْساً»؛

پنج چیز را در رابطه با مردم زمانه غنیمت شمار:

«إِنْ حَضَرْتَ لَمْ تُعْرَفْ»؛ اگر در مجلسی حاضر بودی و تو را نشناختند.

«وَ إِنْ غِبْتَ لَمْ تُفْتَقَدْ»؛ و اگر از جلسه خارج شدی و به دنب نبودند.

«وَ إِنْ شَهِدْتَ لَمْ تُشاوَر»؛ و اگر در جلسه بودی و از تو نظر نخواستند.

«وَ إِنْ قُلْتَ لَمْ یُقْبَلْ قَوْلُکَ»؛ و اگر نظر دادی و نظرت را نپذیرفتند.

«وَ إِنْ خَطَبْتَ لَمْ تُزَوَّجْ»؛ و اگر خواستگاری کردی و جواب ردّ دادند.


* این پنج ح را غنیمت بشمار، نه این که از آن ها ناراحت شوی!

پ.ن:...توضیحی بر حدیث