رسانه
رسانه

احتمال اینکه خودم باشم



چنین گفت یا «از آن جهان بازآمده»!!

درخواست حذف اطلاعات
مون می گفت دلیل اینکه شما یه توصیه ای (توی فیلد تخصصی خودمون) به مردم می کنید ولی خودتون بهش عمل نمی کنید اینه که شما دانش دارید ولی به دانشتون ایمان ندارید. می گفت وقتی دانش به عمل تبدیل می شه که به ایمان برسه و باورش داشته باشید. که خب به نظر من کاملن درست می گفت. اما چرا یاد افتادم؟ همه ی ما «می دونیم» که کار با گوشی موقع رانندگی-مثل پیام دادن- بسیار اشتباهه و یا خودتونو می کشید -یا ناقص می کنید- یا یکی دیگه رو. اتفاقن همین چند روز پیش بود که یه کلیپ دیدم که برای فرهنگ سازی درباره ی همین موضوع ساخته شده بود. از چند نفر پرسیدن موقع رانندگی از گوشی استفاده می کنید؟ و چرا؟ و هر کدوم دلایلِ مثلن منطقی خودشون رو داشتن برای استفاده ی گوشی. و بعد اونا رو با دختری روبرو که زندگیش توسط یکی از همین آدمایی که سرشون توی گوشی شون بوده زیر و رو شده... . اما آیا این «دانستن» به تنهایی کافیه؟ مسلمن نه! وقتی اثر خواهد داشت که واقعن بپذیریم اینو و کاملن متوجه خطرش باشیم. اما چرا این پستو نوشتم؟ خب من هم می دونم موقع رانندگی نباید پیام داد. همیشه هم به دوستام این رو گفتم وقتی دیدم استفاده می کنن. اما دیروز سه بار به خاطر پیام دادن از جاده پرت شدم پایین و اگه زود نمی جنبیدم تصادف بدجور می . نتیجه اینکه نکنید این کارا رو! +واقعن آیا من ایمان ندارم به اینکه پیام دادن موقع رانندگی خطرناکه!؟ پس چرا اینکارو ؟



یک خطی

درخواست حذف اطلاعات

چی شد که انقد خسته شدیم که نای نوشتن یه پست هم نداریم؟

#این پست ، ناله نیست.


+خوبه که تو هستی.




+ع !

درخواست حذف اطلاعات
به دوستم می گفتم کار ، لامصب چیزی نیست که اگه دلخواه نبود بشه بی خیالش بشی و بگی خب زندگیمو می کنم و بقیه بخشای زندگیم رو مطابق میلم می گردونم. چون اونقد با جنبه های گوناگون زندگی آمیخته شده که هیچ مرزی با زندگی روزمره ت نداره و خواه ناخواه تاثیرشو همه جا می ذاره. در واقع چیزی جدا از «خودت» و زندگیت نیست که خط کش برداری و بگی اوکی ؛ این کارم ، اینم زندگیم. اینا رو واسه این گفتم که می خواستم یه ع از شمال بذارم و بگم آخه انصافه دوستای ما میرن شمال و مسافرت و ع شو برای ما می فرستن؟ به دوستم گفتم ع ت رو می ذارم اینستا و زیرش می نویسم آزاد!! بعد دیدم به این دلیل من الان باهاش نیستم که کارم عوض شد و هر چی برنامه برای مسافرت ریخته بودیم از هم پاشید و نشد با این دوستم که با کلی دردسر مرخصیشو با من تنظیم کرده بود سفر بریم!! این یه آمیختگی و تاثیر خیلی کوچیک و معمولی کار روی زندگیه. قرار بود این پست فقط یه ع باشه اما ... می بینید دیگه. روی پست های وبلاگ هم تاثیر مستقیم داره و قابل سانسور نیست!! عج ن یه نفس عمیق بکشید و از این تصویر و ا یژنش لذت ببرید.

gildeh
آهنگ رستاک و آبان ؛ شمال رو بشنویم.
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.




از تو می نویسم...

درخواست حذف اطلاعات

نام تو

سرزمین امن موعود ،

نام تو

اسم اعظم عشق

.

.

.

حوادث را ورق می زنم

تا در فراسوی تاریخ

به اسم تو برسم!

«بهانه»ی معین رو بشنویم.


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



اگه توی westworld باشیم چی؟

درخواست حذف اطلاعات

تازگی یه سریال از دوستم گرفتم به اسم westworld . یه سریال علمی تخیلی با تم هوش .

داستان از این قراره که شما با پرداخت پول وارد یه دنیای ساخته شده توسط انسان می شید که اونجا می تونید هر کاری خواستید ید. «میزبان»های این دنیا روبات هایی هستند که هیچ اختیاری از خودشون ندارن و صرفن به بازی گرفته میشن و «مهمان»ها ، انسان هایی که وارد اون دنیا میشن و ادامه ی ماجرا که برای اسپویل نشدن نمی تونم بگم.

حالا سوال اینه! اگه ما اسباب بازی های westworld باشیم چی؟!


westworld

+پیشنهاد می کنم ببینید.




هشتگ : رضایت شغلی در ایران

درخواست حذف اطلاعات

طرف طرز فکرش اینه که کارمند / کارگر * اگه سرش شلوغ نباشه حاشیه درست می کنه و باید هی فرت فرت کار بدی دستش که نفس نتونه بکشه

و افتخارش اینه که از یک نفر اندازه ی پنج نفر کار می کشه.

برادر اون اسمش کار نیست ؛ بیگاریه!

و این شیوه ی مدیریت نیست ؛ برده داریه.


*ضمن احترام به قشر زحمت کش کارگر، ایشون کلن فرقی بین کارمند و کارگر قائل نیستن و اگه مرتب باشی و عرق از سر و روت نریزه و کفشت وا خورده باشه یعنی کار نکردی یا کارتو درست انجام ندادی. کلن باید مثل قاطر بدویی. یکی نیست بگه اگه می خواستم اینطوری کار کنم خودمو نمی کشتم کنکور یه رشته ی خوب و یه عالی قبول شم و بعدش چار سال شب بیداری بکشم که مدرک بگیرم. همون اول می رفتم بغل دست بنایی نجاری چیزی کار یاد می گرفتم که دلم نسوزه بعد از چار سال درس خوندن باید کار سخت داشته باشم.

+فعلن نه حال رمز دار نوشتن دارم ، نه تغییر آدرس. هر کی می خواد بخونه و به هر کی می خواد بگه. خسته تر از این حرفام فعلن.




تو همچنان که هستی...

درخواست حذف اطلاعات
نامم همان است که تو صدایم می کنی تصویرم همان، که در چشم تو... من همانم که تو آفریده ای از آغازین سلام و در من از تو دمیده اند روز نخست! war #که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی (سعدی) +ع از جنگ جهانی اول یا دوم +دوست ندارم صرفن بنویسم و یک طرفه باشه این وبلاگ نویسی، همه وبلاگاتون رو خوندم اما بی صدا :) و می خونم :)



تو لحظه سر کن یا کا ه دی یم!

درخواست حذف اطلاعات
راهنمایی که بودم یه دوست خیلی صمیمی داشتم. از اینا که زیاد به خونه ی هم رفت و آمد داشتیم و با هم درس بخونیم و از این سر شهر بزن برو اونور شهر که با هم فوتبال بازی کنید و اینطوری. تا دبیرستان هم این مراودات ادامه داشت و کم کم کمرنگ شد و از دست رفت. حالا ایناش مهم نیست. این دوست عزیز همون زمان راهنمایی یه دفترچه ی یادداشت کوچیک به من داد که خب هیچ وقت دلم نیومد چیزی توش بنویسم. چند روز پیش توی اسباب کشی دیدم بعد از این همه سال دست نخورده باقی مونده. که بودم توی یکی از نشست های کانون شعر ، یه دفترچه یادداشت که من خیلی از سایز و رنگ و کاغذش خوشم میومد به انی که اونجا بودن دادیم که حالا چیزی توش یادداشت کنن و خب چون خیلی ازشون خوشم اومده بود خودم دو سه تا برداشتم!{بالا ه صاحب مجلس بودیم ما!!} فقط یکی شون رو استفاده و بقیه ش توی کیف سامسونت جا خوش کرده و هنوز چیزی توش نوشته نشده. در واقع دلم نیومده بوده ازش استفاده کنم. و... و... و... اگه بخوایم بگیم زیاده از این نمونه ها. خواستم بگم چیزی رو پس انداز نکنید!! اون دفتر قشنگه ، اون خ ره که خیلی خوب مینویسه ، اون لباسه که خیلی بهتون میاد و... همه و همه برای استفاده است. نذاریدشون برای «شاید وقتی دیگر» . وقت دیگری نیست! وقتشون همین الانه!! شمام دارید از این چیزا؟! همین امروز از کمد بکشیدشون بیرون! وقتی استفاده نشن صرفن یک شی فراموش شده ان! نه هیچ چیز دیگری! اینا حالا به کنار! فقط مثالن! چیزایی ان که ملموس ترن. خواستم بگم هیچ لذتی ، هیچ حال خوبی رو به تاخیر نندازید! پس انداز نکنید برای بعدن! کدوم بعدن!؟ اگه کاری هست که لذتبخشه ، که ح ون رو خوب می کنه همین الان انجامش بدین! همین الان!
کا ه دی یم ؛ دم را غنیمت شمار. +انجمن شاعران مرده رو ببینید و بخونید.



یک روز به شی ...

درخواست حذف اطلاعات

دکمه های پیراهنت... می دانم؛ انگشتان مرا شاعر خواهد کرد!



زنده باش! لطفن!

درخواست حذف اطلاعات
شاید موزیک ویدیو «زندگی» علی عظیمی رو دیده باشید. کلی شخصیت های دوست داشتنی معاصر رو توی این ویدیو می بینید. از رضا قاسمی و رضا دقتی گرفته تا مهسا وحدت و محسن نامجو و ... . من ی نیستم که زیاد هوشنگ ابتهاج خونده باشم اما نمی دونم چرا تمام طول ویدیو هی می گفتم پس سایه کو؟ پس ابتهاج چی؟ منتظر بودم که میون این آدم های خوب معاصر ما ، سایه رو هم ببینم. و تصور کنید {خطر اسپویل!!) ویدیو ثانیه های آ شه ، تصویر فید شده و اثری از سایه ندیدین و یک لحظه پس از فید تصویر ، سایه رو توی قاب می بینید. حس من در اون لحظه حس عاشقی بود که خیلی ناباورانه معشوقشو میون شلوغی ملاقات کرده! و خب این ویدیو به سایه تقدیم شده. حس بسیار خوبی به این آدم «دوست داشتنی» دارم. خیلی برام دوست داشتنیه و نمی دونم این حس از کجا شروع شد! فکر می کنم از آ ین بازمانده های شاعران خوب و انسانه. شاعرانی که شعر رو برای زیر شکم نمی خوان و به قول مهدی در وصف عشق و زیر شکم شاعری نمی کنه. برای همینه که به دل می شینه. و امان از صداش. اصلن دلیل نوشتن این پست این بود که داشتم به یکی از دکلمه هاش با تار لطفی گوش می . با خودم فکر کی می خواد جای لطفی رو بگیره؟ جای مشکاتیان رو؟ به این فکر که نسل دوست داشتنی مون دارن یکی یکی از دنیامون کم میشن. البته دنیای مادی مون. و به این فکر اگه ابتهاج... بخشی از شب شعر. تار لطفی به خودی خود دیوانه کننده است. چه برسه به اینکه همراه با شعر و صدای سایه باشه. متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">
آهنگ «زندگی» علی عظیمی
چه فکر می کنی؟ که بادبان ش ته ، زورق به گل نشسته ای ست زندگی؟ ادامه مطلب



چند می گیری شعر بگی؟

درخواست حذف اطلاعات
فکر می کنم یه سکانس توی «نیمه شب در پاریس بود» یا شایدم «پیش از طلوع» که دختر و پسر توی به مردی برمی خورن که برای دیگران و با موضوع و کلماتی که می خوان شعر میگه. و شغل تئودور her هم که می دونیم چی بود ؛ نوشتن نامه های عاشقانه برای مردم از زبان همدیگه. خب تا وقتی که توی نامه و قصه هستیم شاید اینکار خیلی عجیب به نظر نیاد اما وقتی یه پیج توی اینستا دیدم که کارش همینه یه کم تعجب . اصلن شایدم نسخه ی وطنی این کار خیلی چیپ به نظر میاد! یا شاید نوع روایتی که ادمین های پیج از این کار دارن خیلی توی ذوق می زنه! نامه هایی که تئودور می نویسه احتمالن خیلی قشنگن. نامه ای که توی « روشن» می نویسه خیلی قشنگ و پر از احساساته اما شعر(؟)های این پیج... می دونید من نمی تونم درک کنم اینو که یکی دیگه از زبان تو برای طرفت شعر بگه! اینکه من یک شعر یا متن عاشقانه رو جایی بخونم و حس کنم از زبان منه یا عشق منو داره بیان می کنه و برای طرفم بفرستمش خیلی قشنگه ها ولی اینکه از یک نفر بخوای با فلان مضمون برات شعر بگه یه جوریه خب! اصلن شما فکر می کنید ارزش داره این کار؟ من فکر می کنم اینکه آدم خودش چار خط بنویسه برای طرفش خیلی ارزشمندتره تا اینکه اینطوری! بگذریم که نوشته های پیج هم به نظر من اصلن ارزش هنری ندارن و حیفه اسم شعرو روشون بذاری.


all s should have a poem written for them even if we have to turn this god-damn world upside down to do it

richard brautigan



هر دم از این باغ...

درخواست حذف اطلاعات

یه روزی هم میاد که تو این اب شده همه چی سر جاشه و دیگه به صورت دوره ای نمیایم غر بزنیم کارم فلان شد ، دانشگام فلان شد ، کوفت و زهر مار فلان شد.

یه روزم میاد که همه اونایی که به ناحق اذیت مون تقاص پس میدن. یعنی امیدوارم این اتفاق بیفته.

#شاید موقت




از این روزهای نه چندان دلپسند...

درخواست حذف اطلاعات

1+ خیلی زیاد پیش اومده که خانم ها از گیرهایی که توی محیط کار بهشون میدن برای پوشش ناراحتن. خب این کاملن قابل درکه. اما فکر نکنید ما مردها خیلی راحت و م. من روز نخستی که اومدم سر کار ، طرف یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت گفت فلانی این موها رو هم فردا بریز پایین. با قلدری تمام! خب شمایی که میگید ما با مقنعه و بدون آرایش و فلان شبیه فلان می ریم سر کار ، منم جوری چهره م عوض شد بعد از مطابق میل آقایون شدن ، که حراست منو راه نداد تو. گفت ببخشید شما کارمند اینجایید؟! آ ین گیرشون هم همین دیروز به سبیلم بود! طرف خیلی زشت و بدون مقدمه چینی داره درباره ی سبیل من نظر و دستور میده. و البته لازم به یادآوریه طرف خودش اندازه چنگیز مغول سبیل داره. نمیخوام این دو تا رو مقایسه کنم یا بگم به یک میزان روی مخن. صرفن می خوام بگم این مس ه بازیا برای ما هم هست و ما هم در امان نیستیم. یعنی می خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می کنم!

2+ طرف اومده دفتر من ، یه نگاه عاقل اندر سفیه به کتابای روی میز من انداخته ، بعد با لحن تمس می پرسه تولستوی نداری؟ خو احمق! تو اگه تولستوی خونده بودی که یه جو شعور داشتی. یعنی می خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می کنم!

3+ توی محل کارم جابجا شدم. خوشحالم که مثل اسباب کشی خونه ، بیشترین چیزی که انتقال دادم کتاب هام بود -هر چند کتاب زیادی سر کار ندارم و البته همه شون تخصصی رشته م- و ناراحتم که باید برای ی کار کنم که نصف همین کتاب ها رو ورق هم نزده. یعنی می خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می کنم!

4+ از کار جدید راضی نیستم. به شدت عصبانی و ناراحتم. کار تخصصیم رو ازم گرفتن و باید یه کار نامربوط انجام بدم. در مقابل اعتراض و حتا سوال از شرح وظایف تازه ، تهدید به ا اج شدم. یعنی می خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می کنم!

5+ سلسله مراتب اینجا جوریه که ...... . متاسفانه با سرچ اسم واقعیم همه به وبلاگم می رسن. اینم از مصایب با اسم واقعی نوشتن. هیچ احساس امنیتی ندارم اینجا و مجبورم خودسانسوری کنم. شاید یک روز از اینجا برم. حال اسباب کشی ندارم :( ی می تونه در این مورد راهنماییم کنه؟

6+ هیچ چیز بهتر نمیشه.




۱۹۶

درخواست حذف اطلاعات

مرا ببین که شب در گلویم آویخته! که هر چه سرود می خوانم آواز نی لبک غمگینی است که ترانه اش را سگ ها دریده اند مرا ببین! که در صدایم برای ان شکم دریده شان چوپان ها آوازهای غمگین می خوانند.



ز غوغای جهان فارغ ...

درخواست حذف اطلاعات

بعد از چند روز مرخصی برگشنم سر کاری که دوسش ندارم.

بعد از چند روز سفر برگشتم سر کاری که دوسش ندارم.

بعد از چند روز خوب برگشتم سر کاری که دوسش ندارم.

بعد از چند روز مرخصی برگشنم سر کار و می بینم کاکتوسم خشک شده.

آیا همه ی اینا دلایل کافی برای خودکشی نیست؟! :))


17 ، 10 ، 9 ، 6 . توی چند ماه گذشته همینطور نوشتنم کم شده. خوندن که دیگه ... الان با 50 تا ستاره ی روشن در خدمت شمام! و به وبلاگ پرشینم که نگاه می کنم می بینم هر روز می نوشتم. من {کم حرف که بودم} کم حرف تر شدم یا واژه ها گم شدن یا نای نوشتن نیست؟ از چی می نوشتم قبلن؟ با کدوم واژه ها؟ با کدوم حس و حال؟

و به وبلاگ پرشینم که نمی تونم وارد بشم زل می زنم به پست آ ش از متن گری کوپر ؛ «از همین می ترسم ؛ به چیزی یا ی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا ق میذاره. اونوقت دیگه چیزی برات نمی مونه. می فهمی چی میخوام بگم؟ اونایی که میذارن و میرن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم میرم. اینجوری خاطر جمع تره.» و فکر می کنم چقد پر از رفتن های ناخواسته ایم.

و یاد وبلاگم توی میفتم. و تموم روزانه هایی که پرید. و یاد روزای اول وبلاگ نویسی. و یاد شعر و یاد و انجمن شعرش و بچه هاش. کجایید؟ کجای شمال تا جنوب این سرزمین؟ چقد دلم تنگه. چقد دلم سفر می خواد...

و چقد خوبه که تو هستی.

و چقد خوبه که تو هستی.

و چقد خوبه که تو هستی.

+ به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ (وحشی)





اگه توی westworld باشیم چی؟

درخواست حذف اطلاعات

تازگی یه سریال از دوستم گرفتم به اسم westworld . یه سریال علمی تخیلی با تم هوش .

داستان از این قراره که شما با پرداخت پول وارد یه دنیا (پارک)ی ساخته شده توسط انسان می شید که اونجا می تونید هر کاری خواستید ید. «میزبان»های این دنیا روبات هایی هستند که هیچ اختیاری از خودشون ندارن و صرفن به بازی گرفته میشن و «مهمان»ها ، انسان هایی که وارد اون دنیا میشن و ادامه ی ماجرا که برای اسپویل نشدن نمی تونم بگم.

حالا سوال اینه! اگه ما اسباب بازی های westworld باشیم چی؟!


westworld

+پیشنهاد می کنم ببینید.




کاش می شد من تو باشم...

درخواست حذف اطلاعات

یا به قول علیرضا روشن:


خوش به ح

پیش خودت هستی.




تو همچنان که هستی...

درخواست حذف اطلاعات
نامم همان است که تو صدایم می کنی تصویرم همان، که در چشم تو...
من همانم که تو آفریده ای از آغازین سلام و در من از تو دمیده اند روز نخست!
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


war

#که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی (سعدی) +ع از جنگ جهانی اول یا دوم +دوست ندارم صرفن بنویسم و یک طرفه باشه این وبلاگ نویسی، همه وبلاگاتون رو خوندم اما بی صدا :) و می خونم :)



اما زندگی هنوز خوشگلیاشو داره...

درخواست حذف اطلاعات

بعضی وقتا یه اتفاقایی میفته که مجبوری باور کنی زندگی خیلی جدی ، عبوس و بی رحمه.

به قول «آلفردو»ی سینما پارادیزو «زندگی مثل ا نیست ؛ زندگی خیلی سخت تره.»

cinema





الف

درخواست حذف اطلاعات

حروف اسم تو

خوشبخت ترینند!


کاش حرفی از اسم تو بودم

و تو را

با من صدا می زدند!


+مثل قند در دهان کودک ؛ نام کوچکت بر زبانم!