رسانه
رسانه

گیس طلا



اشاره به ویزیتی که من به روانشناسم می دهم

درخواست حذف اطلاعات

داشتم ماجرای امروز را برای رها تعریف می که شخصی کاملا مودبانه به من توهین کرد و من کاملا غیر مودبانه جوابش را دادم و او هم فرار کرد از اتاق بیرون رفت

بعد هم شاهد ی که در صحنه حضور داشت با حیرت گفت : بدجور زدید در برجکش، چه طور اینطور با آرامش منفجر می کنید؟

رها می خنده می گه :می گفتی داداش ج براش !




گاد بلس اینترنت

درخواست حذف اطلاعات

خیلی با اینستاگرام و حال می کنم و لازم دانستم دوباره در ستایش آنها بنویسم 

را به دلیل ارتباط چهره به چهره با خواننده ام دوست دارم، نامشان را می دانم، از حال و روزشان با خبرم، از عروسی و عزاهایشان و شادی و غم ها ، از سفرها ی درون و بیرون 

اینستاگرام را به خاطر ع دوست دارم، در وبلاگ  و ع گذاشتن عذ است الیم و حالا در اینستا به راحتی به مدد ع ها داستانم را روایت می کنم ، کاری که در این همه سال نوشتن نمی توانستم و صد الیته که کامنت گذاران  اینستا ی  خیلی طناز و شیرین اند

برایم عجیب است که این تکنولوژی ها ، با این اسمهای ا و ، فقط برای من درست شده اند که شما، دوستانم را بیشتر بشناسم و تعدادتان را زیاد کنم




اسکار پوست کلفت ترین مارمولک

درخواست حذف اطلاعات

همکاری دارم که ازش بیزارم، دلایلی هم دارم، دروغگو است، تهمت می زند  و بدتر از همه بیسواد است ، اطلاعاتش در حد کاردانی هم نیست چه برسد به ا

به شیوه خودم کاملا عواطفم را نشان دادم و از او دوری می کنم  ، اینقدر تابلو که تمام همکاران و دانشجویان هم می فهمند و طبعا انتظار دارم که او هم متوجه شود 

حالا او چه می کند؟ 

به گرمی سلام می کند، زمان  أمدن و رفتنم بلند می شود، مدام سر گفتگو را باز می کند ودر حالی که من نگاهش نمی کنم و سوالاتش را بله و خیر جواب می دهم ، جلوی جمع ضایعش می کنم  و اشتباهاتش را توی چشمش فرو می کنم و

و حیرتزده ام می کند وقتی می داند که می دانم لحظاتی پیش زیر آب مرا هم  زده و  همچنان به پاچه خواری اش ادامه می دهد

خ اگر ی یک صدم این برخوردها را با من می کرد تا اطلاع ثانوی سرم را بلند نمی  




منطقش را

درخواست حذف اطلاعات

- خب سوسکه بالا ه گفت کدوم خوشمزه ترید؟

-نه از اون نپرسیدیم

-چرا؟

-از سوسک باید برای مزه های تلخ پرسید، از زنبور عسل باید بپرسیم کی خوشمزه تره

-!!!




به دلم نشست

درخواست حذف اطلاعات

همسایه روستا در زده و مرا برای جشن نوه دار شدنش دعوت می کنه، 

زن در حال صحبت می گه:  فقط اهل ده را دعوت کردیم غریبه بینمون نیست

دیدم مرا هم یکی از اهالی روستا می داند





لذت می برم

درخواست حذف اطلاعات

من بسیار مرگ شم، می دانم که راه فراری نیست، همه در آستانه ایم

و همین دلیل لذت جویی من است

اینکه می دانم باید بروم، باعث می شود که هر لحظه ای که به خوشی نگذارد ، حیف شده باشد

غمهایم را هم کمرنگ می کند، مرگ، اینکه بدانی میمیری ، تو و آنچه که آزارت می دهد ، همه می میریم، قضیه را خیلی قابل تحمل می کند

تنها تفاوتم این است که لذتهایم اندکی عمیقتر از دیگران است

علاوه بر خوردن و خو دن که لذتهای اصیل و غریزی هستند

من از عطرها ، صداها ، از رنگها و ترکیب بندی فضا ، از ریتم و تعادل و توازن لذت می برم

از کتاب خوب، موسیقی دلنشین ، جذاب، تمامی هنرها

 از لبخند آدمها ، از نگاه پر محبتشان

از خوبی دیدن، خوبی

از رشد ، رشد دادن

از بودن

از زنده بودن

زندگی





نمی شه بیاریش رو گوشی مامانم؟

درخواست حذف اطلاعات

یعنی دوقلوها کشف که این خانمه تو ایپد سوال جواب می ده ، قشنگ ماجرای کندی her  رخ داد:

مغازه تبلت فروشی کجاست؟

این سوراخ چیه؟

فارسی بلدی حرف بزنی؟

کلاغ به فارسی چی می شه؟

ع ای منو دیدی؟

اسمت چیه؟

شماره تلفنت چنده؟

منو دوس داری؟




و مدام از خودم می پرسم اگر این دو افغانی نبودند، من همین برخورد را داشتم؟

درخواست حذف اطلاعات

دیروز در صف عابر بانک ایستاده بودم، ظهر بود و گرم بود و صف طولانی، مادری با دختربچه اش در حال کار با دستگاه بودند و زمان بسیار طولانی می گذشت، از اینکه مادر به کودک اجازه می دهد دکمه ها را فشار دهد عصبی شده بودم، ضمن اینکه از همان  فاصله هم می فهمیدم  دخترک اشتباه می کند و دوباره از اول 

زمان باز هم می گذشت  و پاهایم از گرما می سوخت که پیرمرد به زن گفت اگر بلد نیستی بگذار یادت بدهیم، زن برگشت و  از خانم چادری پشت سرش پرسبد: شما بلدی؟

کاملا عصبانی شدم، گفتم شما از وقتت استفاده کردید ، نوبت بقیه است، توجهی نکرد

خانم چادری برای زن پول گرفت و  مادر و دختر به داخل بانک رفتند

منهم داخل همان بانک کار داشتم و  مدتی بعد که وارد شدم دیدم که زن آنجاست و کارمندی را کلافه کرده است، مدتی بعد که در حال نوشتن قبض بودم ، زن به کنارم امد و گفت برایم قبض می نویسی، گفتم وقتی کارتم تمام شد

در  حین انجام کارم دوباره امد و گفت برایم قبض بنویس،دوباره عصبانی شدم، گفتم بگذارکارم را تمام کنم می ایم

بعد از  پایان پروسه بانکی به سراغش رفتم و گفتم که قبض را بدهد بنویسم  ، دیدم قبض  ماشین شده را اشتباه توشته و خط زده

گیج ماندم که چه کنم، مرد جوانی به کمک آمد و من از او تشکر و رفتم 

حالا دو روز است که تصویر دختربچه وحشتزده،  زمانی که عصبانیت مرا دید از ذهنم بیرون نمی رود




خوردی قبلا؟

درخواست حذف اطلاعات

دوقلوها اومدن تهران، رفتیم تو مغازه براشون بستنی یدم، دوتاشون سرشون تو ظرفه دارن ط ای مختلف را امتحان می کنن، یمیشون سرش را بالا آورده با لبخندی غیرقابل توصیف می گه: بستنی آبیه مزه آسمون می ده 




نظرسنجی

درخواست حذف اطلاعات

دوقلوها نگران هستند که پشه نیششان بزند، دارم دلداریشان می دهم که پشه مرا نیش می زند نه آنها را چون من خوشمزه تر هستم 

وسط بحث شدیدی هستیم که کی مزه چی می ده یک دفعه چشمشون به یه سوسک بزرگ می خوره که از بالکن داشت وارد می شد

منتظر ترس و جیغ و دادشون بودم که شنیدم دارن بهم می گن :

از سوسکه بپرسیم کدوم خوشمزه تریم؟

بعد به من نگاه د می گن ،:تو ازش بپرس

و یکی داشت یواشکی  به سوسکه می گفت: بگو من خوشمزه ترم 




این ستایش نوستالژی بود یا کلا قهوه ای اش ؟

درخواست حذف اطلاعات

امروز رفته بودم به محله ای که اولین بار در انجا تدریس . برای تجدید خاطره نرفته بودم کاری پیش آمده بود و من ناگهان متوجه شدم که این همان میدان است

انچه که حیرتزده ام کرد فقدان هر گونه احساسی نسبت به انجا بود. هیچ نوستالژی وجود نداشت . من کاملا در حال زندگی می کنم و گاهی اوقات در آینده اما گذشته برای من بدجوری گذشته است.

این احساس را هم زمانی که به های قدیمی ام سر می زنم دارم. انگار که نبوده، انگار که نیست . حالا هم هیچ سند و مدرکی برای اثبات اینکه در زمانی دوری دختری در این میدان زیر درختان منتظر اتوبوس می شده، ندارم

من الان هستم . خودم با تمام  افکار و درگیری های روزمره و ارزوهای اینده اما واقعا مهم نیست که چه بوده ام، چه کرده ام

انگار  حالا زمان نگاه به عقب نیست  و هنوز باید ادامه داد

اصلا ایا نیازی به بازبینی جاده است؟

گمان می کنم تنها در قله، در انتهای راه 

تازه اگر فرصتی باشد برای چرخاندن سر و دیدن مسیری که پشت سر گذاشتی

و اگر هم فرصت نبود؟

گورباباش

بیشتر مشتاقم ببینم اون ور چه خبر است




و مدام از خودم می پرسم اگر این دو افغانی نبودند، من همین برخورد را داشتم؟

درخواست حذف اطلاعات

دیروز در صف عابر بانک ایستاده بودم، ظهر بود و گرم بود و صف طولانی، مادری با دختربچه اش در حال کار با دستگاه بودند و زمان بسیار طولانی می گذشت، از اینکه مادر به کودک اجازه می دهد دکمه ها را فشار دهد عصبی شده بودم، ضمن اینکه از همان  فاصله هم می فهمیدم  دخترک اشتباه می کند و دوباره از اول 

زمان باز هم می گذشت  و پاهایم از گرما می سوخت که پیرمرد به زن گفت اگر بلد نیستی بگذار یادت بدهیم، زن برگشت و  از خانم چادری پشت سرش پرسبد: شما بلدی؟

کاملا عصبانی شدم، گفتم شما از وقتت استفاده کردید ، نوبت بقیه است، توجهی نکرد

خانم چادری برای زن پول گرفت و  مادر و دختر به داخل بانک رفتند

منهم داخل همان بانک کار داشتم و  دیدم که زن آنجاست و کارمندی را کلافه کرده است، مدتی بعد که در حال نوشتن قبض بودم دیدم زن به کنارم امد و گفت برایم قبض می نویسی، گفتم وقتی کارتم تمام شد

در  حین انجام کارم دوباره امد و گفت برایم قبض بنویس،دوباره عصبانی شدم، گفتم بگذارکارم را تمام کنم می ایم

بعد از  پایان پروسه بانکی به سراغش رفتم و گفتم که قبض را بدهد بنویسم  ، دیدم قبض  ماشین شده را اشتباه توشته و خط زده

گیج ماندم که چه کنم، مرد جوانی به کمک آمد و من از او تشکر و رفتم 

حالا دو روز است که تصویر دختربچه وحشتزده،  زمانی که عصبانیت مرا دید از ذهنم بیرون نمی رود




دلداری خنده دار

درخواست حذف اطلاعات

پویا رفته آذربایجان داره واسه من تعریف می کنه، منم  هی حسادت می کنم  و هی غصه می خورم

می گه: عوضش تو خونه یدی  تو این دوره زمونه، آ ین ی که خونه یده باشه و من یادم بیاد، بابام بوده





در ادامه پست قبل

درخواست حذف اطلاعات


من: کوفتت بشه

پویا: گوینده سند خانه را در آغوش کشیده و به خواب آرامی فرو می رود!




این ستایش نوستالژی بود یا کلا قهوه اش ؟

درخواست حذف اطلاعات

امروز رفته بودم به محله ای که اولین بار در انجا تدریس . برای تجدید خاطره نرفته بودم کاری پیش آمده بود و من ناگهان متوجه شدم که این همان میدان است

انچه که حیرتزده ام کرد فقدان هر گونه احساسی نسبت به انجا بود. هیچ نوستالژی وجود نداشت . من کاملا در حال زندگی می کنم و گاهی اوقات در آینده اما گذشته برای من بدجوری گذشته است.

این احساس را هم زمانی که به های قدیمی ام سر می زنم دارم. انگار که نبوده، انگار که نیست . حالا هم هیچ سند و مدرکی برای اثبات اینکه در زمانی دوری دختری در این میدان زیر درختان منتظر اتوبوس می شده، ندارم

من الان هستم . خودم با تمام  افکار و درگیری های روزمره و ارزوهای اینده اما واقعا مهم نیست که چه بوده ام، چه کرده ام

انگار  حالا زمان نگاه به عقب نیست  و هنوز باید ادامه داد

اصلا ایا نیازی به بازبینی جاده است؟

گمان می کنم تنها در قله، در انتهای راه 

تازه اگر فرصتی باشد برای چرخاندن سر و دیدن مسیری که پشت سر گذاشتی

و اگر هم فرصت نبود؟

گورباباش

بیشتر مشتاقم ببینم اون ور چه خبر است




چنان لذتی در جملات و صدا و سیمایش بود که دلم خواست امسال محرم بادیه به دست پشت در هیاتشان بشینم

درخواست حذف اطلاعات

من فقط سوار تا ی بودم و پیرمرد راننده در بین راه اجازه گرفت که پیاده شود و ید کند. متعجب شدم از کارش اما اجازه دادم. در بازگشت نانی یده بود که بین ان ما بود و انقدر تعارف کرد که من هم لقمه ای خوردم و گفتگو در باب شیرین غذا آغاز شد

مرد از نان های قدیمی که ننه اش می پخت تعریف کرد و حالا غذاهایی که خودش درست می کند .  

ابگوشتی که برای هیات درست می کند و بعد از پخت گوشتها، انها را از اب جدا می کند و در مایع باقیمانده کوجه فرنگی های رنده شده را می پزد  و باقی ماجرا را در ان می ریزد و ملت برایش صف می بندند

از کاله جوشی که  با کشک محلی درست می کند نه این شیشه ای ها و فقط یک جا در تهران از ان کشک ها دارد

از آش بزباش و دمپختکی می گفت که هر وقت بچه هایش هوس می کنند برایشان می پزد





منظور دوستم از اینکه شرق امنیت نداره چی بود یعنی؟!

درخواست حذف اطلاعات

در حال کشف محله جدید هستم

یک آب میوه فروشی که  ارزانترین و پر ملاط ترین آب هویج تهران را دارد!

آرایشگاهش  را دوست نداشتم، همچین صورتم  را می چرخاند که آرتروز  گردنم عود کرد، اما در همان خیابان یکی دیگه پیدا که  سیبیل ها در بیاد، ماه دیگه تجربه اش می کنم

یک نجاری مهربون پیدا که برام پایه زیر تخت جور کرد، چرا من اینقدر نجاری را دوست دارم، بوی خاک اره...

ی  خوش اخلاقش داشت با پسری که از این عطر فسقلی ها یده بود شوخی می کرد که بشرطی پس می گیرم که استفاده کرده باشی!

تعمیر کار یک عالمه

علاوه بر میوه فروشی های ارزون، از این گاری  های دوست داشتنی زیاد رد می شدن که دیگه قیمت را بدجور ش ته بودن

چند تا خانم یک بیرون بر غذا داشتند ، قیمت ها و اسامی خیلی خوب بودن، یک شب زنگ می زنم  برای ترش شامی با برنج

یک مغازه پر از ماست و شیر و همه چی محلی و تر و تمیز

چند تا سمساری، گفته بودم سمساری دوست دارم؟ أشیائی  که خاطره دارن

یه پیرمرد شبیه بابا توئل مغازه اجیل فروشی داشت که الان دارم بادام هاشو می خورم و ازم بابت نگرفتن کیسه بلاستیک تشکر کرد

و یک عالمه از این میدون های پر درخت که پیرزنها و پیرمردها توش نشسته بودن و بچه ها بازی می  

جیگرکی و پیتزای و فست فود هم دیدم 

و از همه جذابتر

همه اینها تا نیمه های شب باز هستند و شلوغ از خانواده های مشتری




دندان شکن

درخواست حذف اطلاعات

به رها گفتم ماشین لباسشویی را بلدم خودم وصل کنم، گفت خانم شما فعلا برو کولر را روشن کن




آدمهای خوب شهر

درخواست حذف اطلاعات

دیروز تو خیابون گمش ، همه چی توش بود: کارت ملی، گواهینامه، کارت هدیه، عابر بانکها...

برای ید خونه داشتم وام می گرفتم و بدون کارت ملی، غیر ممکن بود، المثنی ها ماجرایی داشت

خسته و جنازه تمام مسیرهای صبح را تا ظهر بازگشتم اما نبود که نبود

له و لورده خودم را به خانه فرشته رساندم که پول بگیرم ازش

در آنجا غمگین ولو شده بودم رو مبلها که گوشی ام زنگ خورد، یابنده رفته بود بانک و آنها با من تماس گرفتند و گوشی را دادند راننده، قرار گذاشتیم و کیف را بدستم رساند، نه یک ریال اش کم شده بود و نه حاضر شد یک ریال شیرینی بگیرد...




یعنی قشنگ انرژی گرفتم برم تو بسابم

درخواست حذف اطلاعات

آشپزخانه را آویزان ، ماشین لباسشویی را وصل ، گاز را تمیز ، یخچال و ک نتهای متحرک را جابجا  

هنوز کار هست: ماشین ظرفشویی را وصل کنم و کف آشپزخانه را بشویم اما خسته شدم

و خستگی ام را با دیدن گیم او ترونز برطرف می کنم: آقا این مادربزرگه