رسانه
رسانه

کافه شعر



حواسم پیش تو بود

درخواست حذف اطلاعات


از جشن تولد که برگشتیم نسرین گفت:«کادوی ملیحه رو دیدی؟ یه دست استکان نعلبکی ش ته آورده چقدم فیس و افاده اومد موقع باز ش»

همینطور که لباسامو عوض می گفتم:«نه، حواسم نبود».

گفت:«آبجیش ولی خیلی با سلیقه س، دیدی کیف دستیشو با کف چه قشنگ ست کرده بود؟»

گفتم:«نه راستش، حواسم نبود».

یکم مکث کرد و باز گفت:«فائزه رو میشناختی؟ اون دختر قد بلنده، همش با ملیحه جیک جیک میکرد، طراحی لباس خونده، لباسشو خودش طراحی کرده بود، به نظرم چندان هم قشنگ درنیومده بود، دیدی لباسشو؟»

لم دادم روی مبل گفتم:«نه، حواسم نبود»

نسرین عصبانی شد گفت:«حواست کجا بود پس تو؟ هی حواسم نبود حواسم نبود»

گفتم:« من، راستش، ندیدم اونارو اصلا، من حواسم بیشتر پیش شما بود، به آبیِ لباست که به موهای تو میومد چقدر، البته بارها به خودتم گفتم، شما گونی هم بپوشی بت میاد ولی ست دستبندت با رنگ لباست واقعا ایده ی معرکه ای بود. یه چندباری اصلا نشناختمت، حتی تا چند قدمیت اومدم که بهت بگم خانوم ببخشید، شما چی میخوری انقد قشنگی؟ ولی یهو سرتو برگردوندی دیدم عه، اینکه نسرینه، آبیِ دریا پوشیده چیکار؟ نمیگه باد میاد موج میندازه تو پیرهنش یه جماعت غرقش میشن؟ بی ملاحظه ای تو چقد آخه دختر».


| لئو (محمدرضا جعفری) |




آدم دلش تنگ می شود

درخواست حذف اطلاعات


خب آدمی ست دیگر

دلش تنگ می شود

حتی برای ی که دو ساعت پیش برای اولین بار دیده

الان باید علامت تعجب بگذارم جلوی این جمله؟

آدم ها از یک جایی در زندگی ات پیدا می شوند که فکرش را نمی کنی

از همانجا که گم می شوند

تعدادشان هم کم نیست هی می آیند و می روند

اما این تویی که توی آمدن یکی شان گیر می کنی و

وای به ح اگر که او فقط آمده باشد سلامی د و برود...!


| مهسا ملک مرزبان |




قهوه ات را بنوش!

درخواست حذف اطلاعات


قهوه ات را بنوش!

رو مه ات را ورق بزن!


در ستون ادبی،

ی برایت شعر تازه ای گفته است


در صفحه ی حوادث

ی خودش را با ع تو

به دست رود س است


و در ورقی دیگر

سیاست مداران جهان

فتنه ی چشمان تو را

پشت تیترهای درشت بی خاصیت، پنهان کرده اند

اما تو،

قهوه ات را بنوش!

به جواب چهارحرفی ج ت فکر کن!

به ی که ص خوش داشت و

ستاره اش در آسمان تو بی فروغ بود


| داوود جهانوند |




دوست می دارم

درخواست حذف اطلاعات


من دلم را که می تپد با تو

ــ گرچه گمراه ــ دوست می دارم

با تو معدود خنده هایم را

ــ گرچه کوتاه ــ دوست می دارم


چشم خود را که دیده بود تو را

دست خود را که چیده بود تو را

پای خود را که مدتی شده بود

با تو همراه، دوست می دارم


هر ی را که دارد از تو نشان

همه را فارغ از زمان و مکان

مثل ع عروسی ات که در آن

شده ای ماه، دوست می دارم


غصه را در پی رمیدن تو

گریه را در پس ندیدن تو

لحظه ای را که بعد دیدن تو

می کشم آه...دوست می دارم


یادم آمد...غزل که می گفتم

دوست می داشتی و می خو

به همین خاطر است شعرم را

گاه و بی گاه دوست می دارم


تو عیار محبتم شده ای

دوستت دوست، دشمنت دشمن.

هر ی را که دوستت دارد

ناخودآگاه دوست می دارم...


| مهدی شه |




بسته شد آغوش تابستان

درخواست حذف اطلاعات


پشت من های گندم،

لای بازوهای بید

آفتابِ زرد کم کم رو نهفت

بر سر گیسوی گندم زارها،

بوسه ی بدرود تابستان شکفت...


از تو بود،

ای چشمه ی جوشان تابستانِ گرم

گر به هر سو خوشه ها جوشید و من ها رسید

از تو بود،

از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید...


این همه شهد و شکر،

از ی پر شور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست،

راستی را

بوسه ی تو، بوسه ی بدرود بود...؟

بسته شد آغوش تابستان

خدایا،زود بود....


| فریدون مشیری |




پاییز شده

درخواست حذف اطلاعات


پاییز شده... همسایه روبرویی امسال میره کلاس اول. از من خواست تا کتاباشو جلد بگیرم. سراغ تو رو می گرفت. گفتم میای. زمستون حتما میای...


زمستون شده...برف سنگینی باریده. کل حیاط خونه سفید پوش شده. مثل لباسی که منتظرم تا بیای و برای تو بپوشم. مطمئنم بهار این اتفاق میوفته...


بهار شده...خودمو توی خونه زندونی . روزی چند بار زنگ خونه جیغ میکشه. متنفرم از این دید و بازدید. حتما میخوان بیان که نبودن تو رو یادآوری کنن. تابستون که برگشتی به همشون سر می زنیم...


تابستون شده...برق لعنتی قطع شده. پولشو ندادم. تنها سرگرمی این روزا دیدن های با هم بودنمون بود که اونم از دست دادم. وقتی برگردی دیگه نیازی به این ها نیست. یه حسی بهم میگه پاییز بر میگردی...

پاییز شده...پاییز شدم...


| پدرام مسافری |




تو جانِ جانِ جانی

درخواست حذف اطلاعات


ای جانِ جانِ جانم تو جانِ جانِ جانی

بیرون ز جانِ جان چیست؟ آنی و بیش از آنی


| عطار نیشابوری |




شانه

درخواست حذف اطلاعات


گفت..."حمید"، بریم بیرون بگردیم؟

گفتم الان که بیرونیم!

گفت نه! بریم یه جا که خیلی آروم باشه، یه جایه قشنگ

یه جایی که دلمو قرص کنه.

همینطور که ماشینو تو کوچه های تنگ و شلوغ میروندم، شروع به فکر ! کجا می تونستم ببرمش؟! جایی که هم قشنگ باشه

هم دلشو قرص کنه و هم بنزین ماشینم تموم نشه

یواش سرشو خم کرد. گذاشت رو شونه ام. بزور می تونستم دنده رو عوض کنم...

چندبار صورتش رو روی شونه ی راستم، عقب و جلو کشید...

تا خوب جاگیر شه؛

بعد آروم گفت:"رسیدیم"


| حمید جدیدی |




به مادرت رفته ای

درخواست حذف اطلاعات


و این همه

زیبایی و غم...

تقصیر تو نیست...

به مادرت "پاییز"

رفته ای


| حمید جدیدی |




کاش ندیده بودمت ، کاش ندیده بودمت ، کاش...

درخواست حذف اطلاعات


هی چند قدم میرفت، وایمیستاد. هی باز چند قدم میرفت، باز وایمیستاد، پشت سرشو نگاه میکرد ببینه من میرم سمتش، میدوئم دنبالش. من فقط وایساده بودم تعداد قدمای دور شدنشو میشمردم.

چمدوناشو ول کرد دوئید سمت من، تموم قدرتشو توی صداش جمع کرد و گفت:«یه چیزی بهم بگو عباس» گفتم:«چی بگم؟» گفت:«نمیدونم، هرچی. یه چیزی که بدم بیاد ازت. مثلا بگو رنگ لاکت مز فترین رنگ دنیاس، نمیاد بهت. بگو کجی، قشنگ نیستی. چشات چپه. هرچی. یه چیزی که ازت بدم بیاد، که بتونم با خیال راحت ولت کنم و برم. من باید برم. اینو من میفهمم ولی دلم نه. همینه که هی میرم که برم، هی باز برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم، باز تورو میبینم، باز پام به رفتن نمیره.»

دستاشو گرفتم توی دستام، آوردم جلوی صورتم، بو کشیدم دستاشو. بهش گفتم:«دستات بوی نرگس میده». خنده ی تلخی زد و گفت:«ولی اینکه چیز بدی نیست عباس». نگاهم روی دستاش بود، گفتم:«چرا. این بدترین چیزیه که تا حالا وجود داشته. این یعنی داری میری، مامان هم وقتی داشت میرفت بوی نرگس میداد، من از عطر نرگس متنفرم».

بعد چرخوندمش سمت در وجی، صورتمو نزدیک صورتش ، دستمو گرفتم سمت پله برقی و گفتم:«ببین چشماتو میبندی، با تموم توانت میدوئی. قدماتو بشمر، به صد نرسیده چشماتو وا کن، روی اولین پله ای که دیدی داره میره بالا وایسا، بعد دیگه تمومه. یه جوری که حتی دیگه یادت نمیاد چیو ول کردی و رفتی. واسه تو که سخت نیست. من ولی بعد از این هربار عطر نرگس بشنوم، دو تا داغ برام تازه میشه. یکی مامان که رفت و داغ یه خداحافظی درست حس رو رو دلم گذاشت. یکیم تو، که هرچی دورتر میشی از من، صبرم کمتر میشه، دلم بیشتر میگیره.»

بعد از اون ماه اومد، سال گذشت، من عاشق زنی شدم که اصلا شبیه تو نیست. شبیه تو راه نمیره، شبیه تو لباس نمیپوشه، شبیه تو منو نمیبوسه. من بعد از آ ین باری که دستاتو گرفتم، بارها و بارها دستامو با هرچی به ذهنم رسیده شستم. ولی باز هربار صورت الهام رو نوازش میکنم، دستامو میگیره، بو میکنه، میگه:«دستاتو خیلی دوست دارم، دستات بوی نرگس میده عباس» من هنوزم دستام بوی نرگس میده پروانه.


| لئو (محمدرضا جعفری) |




این مرگ چندم است؟!

درخواست حذف اطلاعات


«من» در تنم گم است ، تن در تلاطم است

در من ، تمام من ، سو تفاهم است !

من خواب دیده ام ، در خواب مرده ام

از خواب می پرم ، این مرگ چندم است؟!


| رضا افشاری |




اینجا احتمال زندگی کم است

درخواست حذف اطلاعات


بعد رفتنت

نه آغوش پنجره

اشتیاقی به صبح دارد

نه خلوت شب

میلی به ماه و ستاره

من مانده ام و های آرام

این اتاق تیره و تارهای عنکبوت...

اینجا احتمال زندگی کم است

بر نگرد !


| سارا شاهدی |




دیوانه نمی گوید دوستت دارم

درخواست حذف اطلاعات


دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای ی که...

قرار نیست بفهمد دوستش دارد!


| مهدیه لطیفی |




بیم فروریختن

درخواست حذف اطلاعات


بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل ز له هاست


| فاضل نظری |




خیلی دیر...

درخواست حذف اطلاعات


خیلی خوشگل نبود، یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.

اما؛

اما قشنگ می خندید...انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچ تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!

راستش همه کار که به دستش بیارم...چند سالی هم بودیم با هم.

دروغ چرا! همه چی هم خوب بود. دوسم داشت؛ دوسش داشتم.

اما انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره که چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!

یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون!

عدسی پخته بود...خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم.

یکم شور شده بود؛ به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر! گلوم سوخت!

ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم !

می دونستم بلده خوب غذا درست کنه؛ فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده.

اون موقع ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.

یه مدت که گذشت الکی بهانه گیر شدم؛ هر بار سر یه چیزی ناراحتش می ؛ همه کارم کرد واسه موندنما!

اما من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛ و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.

واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم.

الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران.

دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.

برع من که هر دفعه یه چیز می گفتم و هر روز یه رنگ عوض می ؛اون انگار خیلی عوض نشده بود...

فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر. با همون تیپ و قیافه!

نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم، ولی انگار بوی عطرشو حس می . نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…

گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...

چ م هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.

همین طوری زل زده بودم به صورتش؛

یه تیکه از موهای جو گندمیشو کی دیدم از زیر روسریش؛

همون روسری که من براش یده بودم؛ باورم نمی شد هنوز نگهش داشته باشه!

داشت یه رو توی تاب هل می داد که مامان صداش می زد.

میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت...

اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد.

یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونای شهر و قدم می زدن، بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشن

اما...

الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم همچنان روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه ی که حتی توی خونه منتظرم باشه.

می دونی یه چیزایی هست که آدم سال ها بعد می فهمه!

سال ها بعدی که دیگه خیلی دیره.

خیلی دیر...


| نیلوفر زارع |




آدم ها چندین دسته اَن

درخواست حذف اطلاعات


ادوارد: میدونی آنا

آدم ها چندین دسته اَن

دسته ای که از تنهایی "فراری" اَن

و تصمیم میگیرن که یکی رو دوست داشته باشن

دست دوم نمی تونن از تنهایی فرار کنن

و از طرف یکی دوست داشته میشن

و دسته ی سوم...

آنا(با لبخند) : و دسته ی سوم چی...؟!

ادوارد : اونا تو هیچ دسته ای نیستن

میدونی آنا

اونا واقعا "تنها"ن


| حمید جدیدی |




پاییز با رستاک می چسبه!

درخواست حذف اطلاعات


آرامش آغوش ِ خون گرمت

بعد از شب ِ کولاک می چسبه!

هرجای این تهران ِ آلوده

عطر ِ تو وحشتناک می چسبه!


گاهی دلم می گیره از بارون

یا حوصله م سر میره از ابرا

با کل این حرفا ولی بازم

بارون و بوی خاک... می چسبه!!


وقتی «حواست نیست» میدونم...

سرگرم ِ آهن رستاکی

پاییزه و حق با توئه این بار

پاییز با رستاک می چسبه!!


| مجید طاهری |




دلم می خواهد چند تن باشم همزمان

درخواست حذف اطلاعات


دلم می خواهد چند تن باشم همزمان،

چند تن و همگی زن.

نی باشم، همزمان

در چند مکان مختلف

چند زمان مختلف.


یکی از من مثلا آوازه خوانی باشدکه صدایش غروب ها

وقتی که کارگران در کافه ها ی لب بندر دور هم جمع می شوند

خستگی را از تنشان در بیاورد

هر چند دلتنگی شان را دو برابر .


پرستاری باشم همزمان،

که به سربازی مجروح، از امید بگوید.

که قرار نیست صبح فردا را ببیند.

بازیگری باشم که ع ش با چند پونز کوچک

اندکی

و فقط اندکی

زیبایی به دیوار نمور یک آرایشگاه نه بخشیده باشد.


همزمان زنی باشم

روبروی خودم

که صورتش را بند می اندازند

و در دلش آرزو می کند زیبایی مرفه هن یشه ها را.

بی آنکه بداند ع ها به سادگی و شکم برآمده اش حسادت می کنند.

دلم می خواهد یکی از خودم در سیاه چادری کوچک به افتادن ناف اولین پسرش فکر کند،

یکی دیگر کلید را از جیب مردش بردارد که غروب ها خودش در را به رویش باز کرده باشد.

دلم خیلی ها بودن را می خواهد

خیلی جاها بودن را

خیلی وقت ها بودن را...


| رویا شاه حسین زاده |




تو باید معشوقه ی دلخواهِ من باشی!

درخواست حذف اطلاعات


بالا ه تو باید

معشوقه ی دلخواهِ من باشی!

زیبایی، مایحتاج یک زن است

گاهی به آب و دانه نیازمندم

گاهی به زن...

اما عزیزم!

چرا مردها

بعد از ملاقات با معشوقه ی سابق شان

احساس پیری می کنند؟


| ادریس بختیاری |




برایم شعر بفرست

درخواست حذف اطلاعات


برایم شعر بفرست

حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت

برای تو می گویند...

می خواهم بدانم

دیگران که دچار تو میشوند

تا کجای شعر پیش میروند

تا کجای عشق

تا کجای جاده ای که من

در انتهای آن ایستاده ام!


| افشین یداللهی |