رسانه
رسانه

me and nothing else



خون دماغ

درخواست حذف اطلاعات

ب به شدت خون دماغ میشه. یعنی امروز چهار بار خون دماغ شد و تو بالا ه بینیش باز شد و ه ها ریخت بیرون. دوباره الان شروع شد و دیگه تا بیست دقیقه بند نیومد. اعصابم خورد شد. کی تموم میشه این بیچارگی... هم بردم گفت چرب کن. منم هی حوصله ندارم باهاش بجنگم. اذیت میکنه حرف گوش نمیده. 




اگر بخونن ا اجم

درخواست حذف اطلاعات

امروز الکی الکی پاشدم اومدم پژوهش سرا. ولی از اداره بهم گفتن که فعلا خبری نیست و نمیتونی آزمایشگاه رو بگیری. منم اصرار دارم که با وجود همه مکافاتایی که پارسال کشیدم حتما آزمایشگاه بگیرم. خیلی برام بهتره. ولی امروز رفتم اداره و مسول کارشناس متوسطه گفت که رییس اداره یه لیست منتشر کرده و دیگه سازماندهی شما دست من نیست و مستقیم زیر نظر خود رییس بیکار و مس ه مونه. یعنی زن به اییییین کینه ای و بیکاری و سمجی و تنگ نظری ندیده بودم که این قدر بیکار باشه کار و بارش رو ول کنه و به این برسه که کی میخواد از یر کار در بره و کی نمیخواد. بابا برو مگه تو معاون نداری  هزار تا زیر دست نداری. این کارا چیه میکنی. باید یه وجعلنا بخونم فوت کنم تو صورتش که ولم کنه و بذاره به کار خودم برسم. یعنی چی عاخه. اومدم این جا الکی. ساعت شد یازده و بیست دقیقه. هیچ کاری ن والکی موی دماغ این بنده های خدا شدم. آقای رضایی هم رفت آزمایشگاه. اونم سه روز در هفته بهش آز دادن و من  بدبخت این جا موندم بیکار. حالا چکار کنم خدایا خودت به فریادم برس. حالا نمیشد این زنیکه میموند همون جا تو اداره ناحیه یک و من میومدم این جا بدون سر و بدون مزاحم به کارم میرسیدم. عجب دنیاییه. به خدا.




بعد از جابجایی

درخواست حذف اطلاعات

خیلی دلم میخواد اتفاقات روزمره رو بنویسم ولی نمیشه چون خونه به شدت شلوغه و اعصاب همه خورده و همه مون داریم با هم میجنگیم. البته زیاد مشکل خاصی نیست مشکل اصلی اینه که دیر وقته و نخو دیم و فردا صبح زود هزار تا کار داریم و نمیتونیم الان بی تفاوت باشیم ولی از طرفی دلمون نمیاد بخو م.

فردا تولد ب ه.

ده روز مونده به بازگشایی مدارس. وای وای.

ک نتا تکمیل نشده و هنوز ده درصدش رفته.

قالیم رو نبردیم موزی رج برای پرداخت.

کلا خیلی کار داریم هنوز برای بچه های گلم کفش ن یدم و هیچ تفکری هم راجع بهش ندارم.

فعلا از اذیت و آزار همسایه خبری نیست ولی اون قبض اب که گفته بودم هنوز اونجا رو دیواره و فکری برای پرداختش ندارن.




اولین صبح تو خونه جدید

درخواست حذف اطلاعات

اولین صبح تو خونه جدید. خدایا به امید تو. کمک مون کن. امروز وسایل و ابزارام رو نگاه می و برای خودم دعا می که موندگار بشیم تو این خونه. حیفه. خیلی خوشگله. خیلی زیاد زیبا و قشنگه. خدایا کمک مون کن که برامون شادی بخش و خوش یمن باشه و توش زندگی آروم و خوبی داشته باشیم و بمونیم. تا یه خونه بهتر گیر نیاوردیم از اینجا نریم. حیفه. 

هنوز وسایل بزرگامون رو نیاوردیم. یخچال و گاز و ماشین لباس و ظرفشویی رو نیاوردیم. خیلی کار داریم. باید کولر رو نصب کنیم. اووووووه




خدایا خوبی؟ ما خوبیم ولی نمیدونیم چی میشه

درخواست حذف اطلاعات

ساعت دوی نصفه شب نشستیم وسط یه خونه که کاملا و تا آ ین درجه به هم ریخته است و پر از ات و هایی شده که از اسباب کشی به جا موندن. خدا رو شکر که بزرگ شدم و دیگه مثل اون موقع ها وسط اسباب کشی نمیرم نت و همه رو عاصی نمیکنم از دست خودم. چند سال پیش اگر وسط اسباب کشی نتمون قطع نشده بود هنوز هم تموم نشده بود.

امروز یه چند وسیله ی خیلی بزرگ رو بردیم اون خونه. مبلا رو به تمامی، میز تو و ماشین لباسشویی کوچیکه و ماکروفر و تخت باربار و کلیه کتابای من و دی جون و بچه ها و وسایل آشپزخونه اعم از چینی ها و اینا. حالا مونده وسایلی که برای زندگی روزمره نیازن مثل یخچال و گاز و ماشین های لباس و ظرف شویی.

امروز وسط اسباب کشی اون زنک همسایه اومد رفت پایین با کلی غرغر و داد و فریاد. ولی وقتی برگشت اول پایین تو پارکینگ اول دی جون رو دید و کلی بابت اون روز ازش معذرت خواهی کرد و گفت که نمیشه قضاوت کرد و ما نمیدونیم خدا عالمه و از این گنده گ.وز.ی ها که بهشون نمیاد. انگار شبانه روز تو داره معلق چارکش میندازه که از این حرفا یاد گرفته باشه. بعدم اومد از پله ها بالا و من هم داشتم در اتاق رو میبستم که دیدم زشته حالا که فهمیده در باز بوده من در رو ببندم به روش. باهام به گرمی و صمیمیت سلام علیک و آرزوی موفقیت و مبارکی و میمنت کرد. بعدم گفت چقدر خونه تون خوشگل شده و مال ما هنوز همون اولیه است و هنوز بهش دست نزدیم و هیچ کاریش نکردیم و بعدم گفت چقدر مبلاتون خوشگله و منم گفتم به خدا قابل نداره وردار ببر. بعدم گفت که شوهر من اصلا فنی هیچی بلد نیست و ما برای رنگ خونه کلی مشکل داریم. در صورتی که شوهره به دی جون گفته بود که من خودم این خونه رو ساختم و همه کار بلدم و هیچ کاری نیست که بلد نباشم. خلاصه که این یه دونه دروغ رو که شنیدم دست و پام لرزید که وای نکنه یه منظوری داشت. منظورش چی بود؟ یعنی شماها که بلدین بیایین واسه مون رنگ کنین یا چی؟ از دروغ میترسم و میگم خدایا پشت این دروغ چه نقشه ی پلیدی بوده؟ بعدم گفت که دور ستون رو آیینه کاری کنین که گفتم ایشالله ببینیم که میتونیم این جا بمونیم یا نمیتونیم و میریم. گفت واسه چی بفروشین؟ گفتم چه میدونم اگر اتفاق خاصی نیفته که میمونیم ولی اگر مشکلی پیش بیاد میریم. گفت نه ایشالله مشکلی پیش نمیاد و میمونین و خوش میگذره و از این حرفا. ولی احساس که شدت حسو شد و خیلی ناراحت شد و میره بالا کلی بهمون میده.

گفته بودم که همون روزی که قرصاش رو نشسته خورده بود اومده بود جیغ و داد و فریاد که شما پول شوهرم رو یدین و من بعدش رفتم قاشق چنگالاشون رو بهش پس بدم در رو باز نکرد؟ امروز کلی معذرت خواهی کرد که آره من تو بودم و اگر دقت کرده بودین صدای پمپ آب میومد (آخه خیلی اهل مدرک و سندن و اصلا بدون مدرک حرفی رو نمیگن. از بس تو دادگاه ها کارکشته شدن) بعدم آره من تو بودم و فکر کارگرا هستن (یه دروغ دیگه چون من گلوم شد از بس داد کشیدم و گفتم که منم بابا غریبه نیست و اومدم قاشق چنگالا رو پس بدم) و کلی معذرت خواهی کرد و گفت که مشکل داشتم. خوب مس ه یه کلمه بیا پشت در بگو عزیزم ببخشید من الان دستم بنده و نمیتونم در رو باز کنم بی زحمت قاشقا رو بذار پشت در من میام برمیدارم. الاغ.

وای که همین چند تا دروغی که گفت حس اعصابم رو خورد کرد. در ضمن 25 تومن هم پول آب  اومده و الان نزدیک دو هفته است که قبض افتاده تو حیاط و اینا منتظرن که دی جون پول رو بده. ای خدا عجب گیری افتادیم از دست اینا... خواهش میکنم کمکمون کن. خدایا. با شمام.




...

درخواست حذف اطلاعات

مامانم داره میاد. خونه خیلی شلوغه. بیاد این وضع رو ببینه نمیتونه تحمل کنه. یا ما رو میزنه یا خودش مریص میشه. چکار کنم حالا؟




مادر

درخواست حذف اطلاعات

مامانم اومد و همه استرسام ریخت رو زمین. کاش همین اعتماد و اطمینانی که به مادر و اقوام داریم به خدا و طبیعت و اعتقادات خودمون داشتیم. 

ایشالله که خیر پیش بیاد واسه همه آدمایی که نیت خوبی دارن و نمیخوان ی رو اذیت کنن.

خدایا کمکمون کن.




نیایش

درخواست حذف اطلاعات

داریم دوباره یه خورده وسیله میبریم تو اون خونه نومون. ولی اصلا حالم خوب نیست. خیلی میترسم. بدنم درد میکنه و قلبم تند تند میزنه. احساس خیلی بدی دارم. واقعا از همسایه مون میترسم. خیلی ناراحتم. چکار کنم خدایا. کمکم کن. دوست نداشتم موقع اسباب کشی اینقدر حال روحیم بد باشه. هرچی بهش بیشتر فکر میکنم بیشتر حالم بد میشه. خدایا کمکمون کن. چقدر به درگاهت دعا کنم خدایا. اصلا مشکلی ندارم. حاضذم تا آ عمرم شکرانه ی رفع این بلا رو بدم. فقط کمکمون کن. خواهش میکنم. خدایا دیگه آدم خوبی میشم و جبران میکنم. به بندگانت خوبی میکنم و مهربون میشم. فقط کمک کن مشکلی برامون پیش نیاد. فقط همین. راحتی و آرامش رو ازت میخوام. آمین.




صبح روز اسباب کشون

درخواست حذف اطلاعات

یادش به خیر اون موقع ها که وبلاگ نویسی تازه باب شده بود من هر روز روزی دو سه بار تو وبلاگم مینوشتم و دی جون میگفت اینجوری خواننده هات خسته میشن. منم به زور جلوی خودمو میگرفتم که ننویسم. بعد هر روز به وبلاگم سر میزدم ببینم آ ین نوشته م مال کی بوده که دوباره بنویسم ولی میدیدم هنوز دو روز نشده. خیلی بهم فشار میومد و سخت میگذشت ننوشتن. ولی حالا اصلا وقت نمیکنم. یعنی بیشترش مال اینه که و تلگرام هست و وقت نمیشه.

دیروز چهار تا پتو شستم و ب هم آ یش رو خیسوندم تو . کلی هم لباس شستم. لباسایی که به عمرشون آب ندیده بودن. ملافه های رختخوابا رو هم شستم. فقط مونده ملافه های مبلا. اونا رو هم بشورم ببینم دیگه چه کاری دارم امروز خیلی سرم شلوغه. هم باربار کلاس داره هم باید ناهار درست کنم هم اسباب کشی داریم و هم باید بعدازظهر یا نمیدونم کی بریم بیرون با دوستان. گشنه ام شده. روزی یک وعده بیشتر غذا نمیخورم. شب گشنه ام شده بود یه قاشق غذا خوردم. الانم گشنه ام.

یکی دو تا راه برای ت اون همسایه به ذهنمون رسیده ولی اولی خیلی ج داره و دومی هم ماس داره. به هر حال یکی باید این وسط بمون کمک کنه. یکی از فامیلامون که البته زیاد هم با هم نزدیک نیستیم و برادرش رو میشناسیم قاضیه و خیلی ش میره. میخواییم بهش بگیم بیاد از این یارو زهر چشم بگیره. چکارکنیم؟ این اون ماسیه هست. چاره دیگه مونم اینه که دوربین مدار بسته بذاریم تو پارکینگ و یه دونه هم جلوی در آپارتمان مون. ببنییم با این کارا موفق میشیم که یارو رو بنشونیم سر جاش. البته خود یارو اصلا تفکر نداره و فقط دعواییه. این زنش خیلی رجیمه. دوربین هم خیلی گرونه حدودا یک میلیون تومن ج داره. ولی خیالی نیست. اگر مجبور بشم طلاهام رو بفروشم باید این کار رو . برای امنیتمون. 

ب نمیدونم چرا ب این قدر خسته بود. خیلی داغون بود بچه. زودی خوابش برد. مسواک هم نزد. منم نزدم از بس هلاک بودم. آخه من یه عالمه پتو شستم. یه عالمه لباس دارم که نشدن و سالمن. ولی دوستشون ندارم. از طرفی به شدت حیفم میاد که بندازم و از طرفی مجبورم نگهشون دارم چون نیازشون دارم. ولی دیگه خیلی ازشون خسته شدم. مثلا پ وم. کاپشنم. مانتو چارخونه هه. اینا رو همه شون رو خیلی وقته که دارمشون. یعنی مانتوم مال سال هشتاد و پنجه. کاپشنم مال سال 74 و پ وم مال سال 84. دیگه دارم از دستشون روانی میشم. ولی خیلی نیازم میشن. تو زمستون اینا رو چنان به آغوش میفشارم که انگار مارک پیر کاردینن. کاش لباسا زودتر اب بشن ادم بندازه تشون دور. چیه بیست سال یه لباسی رو بپوشی. دیروز به باربار گفتم کاپشنم رو بندازم گفت نه صبر کن تو گینس ثبت کن بعدا بندازش.




عید قربان

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه شب آینه و قرآن و آب بردیم و بعدش هم چند تا وسیله بردیم تو خونه جدید. البته بدون لبخند و با اخم و نگرانی خیلی شدید. داشتیم هر دو تا مون قبض روح میشدیم. خیلی ناراحت کننده بود وضعیت مون.

البته همسایه مون خونه نبودن و یه ذره خیال مون راحت بود. اون دو تا راهی که گفتم هم نشد. هم اون فامیل مون که ادای سرهنگا رو در میاره موافقت نکرد و هم اون قضیه دوربین مدار بسته فکر نکنم عملی باشه. چون ممکنه اون همسایه موافقت نکنه و کارمون رو اب کنه. خلاصه که فعلا تو خوف و رجا هستیم.

شب رفتم مغازه دوستم گفت بابا از چی ناراحتی همسایه بالاییمون یه مادر و دختر هستن که ابن و مرد غریبه رو میارن تو خونه و ما هم قشنگ داریم پیششون زندگی میکنیم و کاری به کار هم نداریم و هر وقت هم اعتراض کردیم گفتن چاردیواری اختیاری. آخه بدبختی اینه که اگر اون همسایه خودش مالک باشه دیگه تمیشه از اونجا ت شون داد. ولی اگر مستاجر بودن راحت تر بود. 

بعدم گفت که اسرمی ها همینن و همین همسایه مغازه مون اسرمیه و خیلی دعوایی و داد و فریادیه و اصلا انسانیت تو وجودش نیست و زده ماشین مون رو داغون کرده و کاری نتونستیم . اینه دیگه. اند آدم نمیشن. کلا من تازه فهمیدم که روستاهای اطراف ساری زیاد ادمای جالبی نداره. همه از دم دعوایی و بزن بهادر. خدا رحم کنه. نمیدونم قضیه دوربین مدار بسته به کجا میکشه. خدایا رحم کن. خدایا تو که مهربونی بزرگی خودت کمکمون کن. من حوصله داد و بیداد ندارم. خیلی اذیت میشم.

دوستانم امشب عروسی برادر یکی از دوستان دعوت بودن و تو گروه ع و اشون رو میذاشتن. منم چند بار خواستم از حال و روزم بنویسم و بگم که چه اوضاعی دارم ولی دلم نیومد و زدم پاک نوشته هام رو. الان اومدم اینجا فط درددل کنم و برم.

فردا باید بریم سرامیکا رو تمیز کنم. چند تا حوله باید ببرم به اضافه ی جاروبرقی که تمیز کنم و بسابم. خیلی کثیف شده تمیز نمیشه اصلا. نمیدونم میتونم فردا کلکش رو م یا نه. هرچند نه کارتون داریم برای جمع وسایل آشپزخونه و نه ک نت نصب شده و نه سینک ظرفشویی داریم.

راستی این خونه مون که فروخته بودیم دوباره فروش رفت و اونا هم منتظرن که ما خالی کنیم و بیان بشینن. خلاصه که خوب شد. ما هم از شرمندگی صاب خونه مون دراومدیم.




قالی رو پایین آوردم

درخواست حذف اطلاعات

کار سرامیک ادامه داره 

باید از خواب زود بیدلر شم برم برگه های شهریور رو تصحیح کنم

امروز هشت رج قالی بافتم

اگر فردا بتونم زیاد ببافم قیچی میکنم

اگر نه میره برای پسفردا

آخه هنوز کرباسی مونده

اونم زیاد وقت نمیگیره ولی بالا ه فوری هم انجام نمیشه


دو رج و نصفی آبی قاب رو زدم. سه رج هم میله بافتم. سه چهار رج هم از نقشه مونده بود اونم زدم دیگه دست و گردنم داره قطع میشه

نمیدونم فردا بشه تمومش کنم یا نه

مردم از بس برای اوستاکار ناهار درست . تموم نمیکنن و نمیرن راحت شم.  چهار روز ناهار دادم دیگه واقعا نمیدونم چی درست کنم.

لابد فردا هم باید ته چین کنم. مرغ مرغ مرغ خسته شدیم.

شدم هفتاد و پنج کیلو. وزنم کم شد. شام نخوردم دارم از گشنگی میمیرم.


پ.نون روز هفت شهریور: اون روز ساعت شش و نیم قالی رو ب .




دوباره تردید

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه سرامیک کاری خونه مون تموم شد و حالا میتونیم اسباب کشی کنیم. ولی دیروز دوباره یه اتفاق نحس دیگه افتاد و دوباره ما رو برای رفتن به اون خونه مردد کرد. دیروز که سرامیک کارا تو خونه بودن دی جون رفت بهشون یه سر بزنه که اوستاکار گفت بالاییا داشتن دعوا می . یهو دی جون دید که صدای دعوا به راهرو کشیده شد سرش رو آورد بیرون دید که مرده داره با صدای خیلی بلند سر و صدا میکنه که اوستاکارتون پنجاه تومن از ماشین من بلند کرده. من ساعت چهار و نیم زنگ زدم ببینم دی جون داره چکار میکنه دیدم اصلا انرژی برای حرف زدن نداره. گفتم چی شده گفت آره اینا هر دو تا اومدن پایین و شروع به اوستاکار بدبخت دادن که آره تو برداشتی. اوستاکاره عوض این که از خودش دفاع کنه و بگه پدرتونه اومده قسم بخوره که من برنداشتم زنه برگشته بهشون گفته که دهنتو ببند. خدایا عجب گیری افتادیم. دوباره من ب مثل مرغ سر کنده شده بودم و داشتم تو رختخواب بال بال میزدم و صبح هم دقیقا با صدای توهم زنگ زدن آیفون از خواب پ . هر وقت که اعصابم خورد میشه این جوری بیدار میشم و از ترس به خودم میلرزم. دوباره قلبم درد میکنه و یه بوی تند بدی تو ذهنم و بدنم میپیچه. سرم یه جوری پر از فکر و ناراحتیه و اصلا آروم نیستم. خدایا عجب گیری افتادیم. خونه رو کردیم مثل قصر. اونقدر خوشگل شده که آدم نگاه میکنه حظ میکنه. خیلی قشنگ شده. سرامیکا برق میزنن و همه جا بزرگ و جادار و فضای زیاد. دارم تو ذهنم تو خونه زندگی میکنم و هی از این اتاق به اون اتاق کیف میکنم. همه چی سر جای خودش و خونه خلوت و جادار و هیچی وسط اتاق نیست و هر چیزی جای خودش رو داره و همه جا خلوت و تمیزه. از سر کار میام و بچه ها رو از خونه مادرجون میارم خونه و ناهارشون رو میدم و منتظر میمونیم که دی جون هم از سر کار برگرده و یه چرت بخو م که دوباره اون افکار میاد تو ذهنم که اگر یه اتفاقی بیفته چی؟ اگر نذارن بخو م چی؟ اگر به بچه هامون نگاه بدی کنن یا به خودمون چیزی بگن چی؟ اگر ما نبودیم یواشکی در رو باز چی؟ اگر وسایلمون رو یدن چی؟ اگر آرامشمون رو به هم زدن چی؟

بدبختی اینه که دیجون خیلی محترمه. البته از یه نظر هم خوبه که دعوا کش پیدا نمیکنه. ولی از این نظر بده که دی جون خیلی ناراحت میشه. دیروز اون دعواعه خیلی روحیه اش رو اب کرده و آرامشش رو به هم زده. البته ب تا الان خوب خو ده ولی خیلی دپرسه می

گه دلم برای اوستاکارمون میسوزه که چقدر ناراحت شد. منم از رنج کشیدن آدمایی که براشون احترام قائلم ناراحت میشم. ولی دیگه چاره ای نیست. ما که دلشون رو به دست آوردیم و دستمزدشون رو هم جیرینگی دادیم. دیگه مشکلی نیست. اینا بدبختا میرن پیش آدما حتی آدم معروفا کار میکنن و پولشون رو یا نمیدن یا اگرم دادن اونقدر لفتش میدن که طرف عمرش کفاف نمیده از اون پول استفاده کنه. ما که پولشون رو قبل از این که لباس بپوشن و از خونه برن بیرون کارت به کارت کردیم و الان خودمون 40 تومن بیشتر نداریم. تازه اول برج هم هست و دیگه تا آ برج معلوم نیست چه جوری میخواهیم زندگی کنیم. خدایا خودت کمک کن. ما و با خودت نسنج ما آدمیم تو خ . تو صبرت زیاده نگاه نکن. ما صبرمون کمه. خودت کمک مون کن که زندگی مون اب نشه هیچ جور. کمک کن که آرامش بهمون برگرده و دلمون از ناراحتی پر نشه. آمین.

تازه دارم میفهمم که چقدر اون آدمایی که دلداری میدن بدبختن. دیروز من کولاک و گفتم به هیچ عنوان حق فروش خونه رو ندارین و میریم میشینیم با قدرت تمام و دایورت میکنیم و نمیذاریم آب تو دلمون ت بخوره و مجوز میگیریم دوربین مدار بسته میذاریم و نمیذاریم ی بهمون تهمت بزنه و اینا. ولی خودم داغون شدم و داشتم پ ر میشدم. خیلی سخت بود. تا به حال این قدر محکم نبودم. ب آ شب اونقدر منو خندوند. من گفتم که نکنه اتفاث بدی پیش بیاد. ب میگفت مثل راپانزل شدی. هی میمی اتفاقی نمیفته هی میگیه نکنه اتفاقی بیقته. خیلی خندیدم. عزیزم.




روز آ بنایی

درخواست حذف اطلاعات

امروز سرامیک کاری مون دیگه آ ین مرحله اش بود که باید بندهای اونا رو خیس میکردیم که نشکنن. خود اوستاکاره هم با لباس پلوخوری اومد و کلی برامون تی کشید. بنده خدا خیلی آدم خوبی بود. پله ها رو هم عین اینکه الان میخواهیم توش غذا بخوریم تی کشیدیم و تمیز کردیم وه البته دوباره کثیف شد ولی دهن دشمنان بسته شد. فعلا. خدایا ما رو از شر رجیم برهان. 

عصر هم کمد دیواری مون تموم شد و خیلی خیلی خوشگل شد. خود اوستا بعد از تموم شدنش گفت عجب کمدی شد عالی. مثل خدا که بعد از آفرینش  انسان گفت فتبارک الله ولی بعد از اینکه همسایه ما به دنیا اومد گفت نه دیگه اینجا رو گند زدم. 




نوشته ی دیروز

درخواست حذف اطلاعات

براساس یه باور قدیمی بین المللی باید آدم مشکلاتش رو بنویسه و ازشون حرف بزنه تا بفهمه راه درست چیه و بتونه درست تصیمیم گیری کنه، منم میخوام بنویسم بلکه یا از این استرس راحت شم و یا دیگه بهش فکر نکنم. البته الان خیلی آرومم و مشکل خاضی ندارم. ولی ب تا صبح دوباره همون حال قدیمی رو پیدا کرده بودم که هی بدنم از استرس داغ میشد و خفه میشدم و بوی بدی تو بازوهام میپیچید و مشکل خواب داشتم و غیره. خلاصه که دیروز بعد از این که ساعت چهار و نیم زنگ زدم به دی جون و فهمیدم که مردک احمق ما رو به تهمت ی متهم کرده و اومده داد و فریاد راه انداخته دیگه از استرس داشتم خفه میشدم. هی هم به خانواده ام میگفتم اصلا به فروختن خونه و یا رهن نشستن و اینجا رو رهن دادن فکر نکنین این همه زحمت کشیدیم خونه رو خوشگل کردیم و فقط چهار میلیون تومن هزینه سرامیک دادیم و این همه خونه رو زیبا کردیم که بریم توش بشینیم. دو تا مشکل داره یکی آب و یکی هم همسایه ی بد. حالا شب از بنگاه زنگ زدن که اون خونه طبقه بالایی تون رو میخواییم ب یم این مردک هم گفته باشه باشه بیایین ب ین ولی تو دلش به همه بیلاخ میده و همه رو گذاشته سر کار و به هیشکی هم نخواهد فروخت. اینم از شانس ماست که کلا اهل اینه که به همه میگه باشه و تو دلش اصلا قصد همکاری نداره. دی جون بهش گفته بود بیا من سرامیک می م و تو هم که خودت این کاره ای برامون پارکینگ رو سرامیک کن و من سهم تو رو هم میدم اونم گفته بود عه نه چرا تو پول سرامیک رو بدی من خودم میدم ولی بعدا با کارایی که کرد و حرفایی که زد معلوم شد که کلا اهل اینه که اولش نشون میده که میخواد با آدم همکاری کنه ولی بعدا انقدر آدم رو سر میدوانه که آدم خودش خسته بشه و ول کنه. امروز هم از یه دوستشمون که داره برامون کمد دیواری و ک نت میزنه پرسیدیم گفتن که اهالی اسرم کلا خیلی آدمای بدی هستن و اصلا تو وجودشون انسانیت وجود نداره و اهل دعوا و داد و بیداد و اینا هستن و از طرفی هم خلافکارن و مشکل دارن.

 دیروز مرده اومده بود با صدای بلند داد میکشید میگفت من خودم م تو چه جوری تونستی از من پول ب ی. یعنی مشکلش این نبود که پولش رو گم کرده بود به لحاظ حرفه ای براش ر شان پیش اومده بود که چرا با این که خودش ه یکی دیگه اومده و جیبش رو زده. که البته همه مون میگیم که پولش رو زنش ازش زده بود و الکی انداخته بود گردن سرامیک کار ما که آره اینا زدن. یعنی از فرصت بهترین استفاده رو کرده بود و موقعی دست به ی زده بود که ما خونه نبودیم و کارگرامون تنها بودن.

امروز که رفتیم پله ها رو تمیز کنیم دی جون جوری پله ها رو برق انداخت که همه مون دادمون دراومد. میگفت که میترسم اینا بیان الکی پای خودشون رو بشکنن و برن شکایت کنن و بگن که اینا پله ها رو شستن و ما لیز خوردیم و پامون ش ت. ازشون هیچی بعید نیست. یعنی این زنیکه یه موجود صفتیه که نگو. چنان میشینه سر صبر  وبا کلی تفکر و شه فکر میکنه که نقشه هایی که میکشه مو لای درزش نمیره. خوب بلده خوب.

باید همین جا که هستیم ملافه ها و ها رو بشورم که اونجا دیگه از آب و اینا خبری نیست. یعنی به هیچ عنوان نمیشه روی ماشین ظرفشویی و ماشین لباسشویی حساب کرد. این جا که بودیم کلا مشکل آب نداشتیم و هر وقت که میخواستیم آب با فشار بالا در خدمت مون بود. ولی اونجا از قدیم مادرجون اینا هم موقع عید یا کا وقتای شلوغ خیلی مشکل آب داشتن و نصفه شبا ساعت دو میتونستن یه رفی لباسی چیزی بشورن. حالا این خونه هم کلا مشکل آب داره و یه دونه پمپ آب و یه دونه منبع داره واسه دو طبقه که میگن جواب نمیده و باید منبع و پمپ ب یم. چه میدونم ولله اینم واسه ما شد دردسر. البته اگر با یدن یه دونه منبع و یه دونه پمپ حل بشه که اصلا چیزی نیست ولی نمیدونم با اینم حل میشه یا نه.




صبح روز اسباب کشون

درخواست حذف اطلاعات

یادش به خیر اون موقع ها که وبلاگ نویسی تازه باب شده بود من هر روز روزی دو سه بار تو وبلاگم مینوشتم و دی جون میگفت اینجوری خواننده هات خسته میشن. منم به زور جلوی خودمو میگرفتم که نویسم. بعد هر روز به وبلاگم سر میزدم ببینم آ ین نوشته م مال کی بوده که دوباره بنویسم ولی میدیدم هنوز دو روز نشده. خیلی بهم فشار میومد و سخت میگذشت ننوشتن. ولی حالا اصلا وقت نمیکنم. یعنی بیشترش مال اینه که و تلگرام هست و وقت نمیشه.

دیروز چهار تا پتو شستم و ب هم آ یش رو خیسوندم تو . کلی هم لباس شستم. لباسایی که به عمرشون آب ندیده بودن. ملافه های رختخوابا رو هم شستم. فقط مونده ملافه های مبلا. اونا رو هم بشورم ببینم دیگه چه کاری دارم امروز خیلی سرم شلوغه. هم باربار کلاس داره هم باید ناهار درست کنم هم اسباب کشی داریم و هم باید بعدازظهر یا نمیدونم کی بریم بیرون با دوستان. گشنه ام شده. روزی یک وعده بیشتر غذا نمیخورم. شب گشنه ام شده بود یه قاشق غذا خوردم. الانم گشنه ام.

یکی دو تا راه برای ت اون همسایه به ذهنمون رسیده ولی اولی خیلی ج داره و دومی هم ماس داره. به هر حال یکی باید این وسط بمون کمک کنه. یکی از فامیلامون که البته زیاد هم با هم نزدیک نیستیم و برادرش رو میشناسیم قاضیه و خیلی ش میره. میخواییم بهش بگیم بیاد از این یارو زهر چشم بگیره. چکارکنیم؟ این اون کاسیه هست. چاره دیگه مونم اینه که دوربین مدار بسته بذاریم تو پارکینگ و یه دونه هم جلوی در آپارتمان مون. ببنییم با این کارا موفق میشیم که یارو رو بنشونیم سر جاش. البته خود یارو اصلا تفکر نداره و فقط دعواییه. این زنش خیلی رجیمه. دوربین هم خیلی گرونه حدودا یک میلیون تومن ج داره. ولی خیالی نیست. اگر مجبور بشم طلاهام رو بفروشم باید این کار رو . برای امنیتمون. 

ب نمیدونم چرا ب این قدر خسته بود. خیلی داغون بود بچه. زودی خوابش برد. مسواک هم نزد. منم نزدم از بس هلاک بودم. آخه من یه عالمه پتو شستم. یه عالمه لباس دارم که نوی نو هستن ولی دوستشون ندارم. از طرفی به شدت حیفم میاد که بندازم و از طرفی جبورم نگهشون دارم چون نیازشون دارم. ولی دیگه خیلی ازشون خسته شدم. مثلا پ وم. کاپشنم. مانتو چارخونه هه. اینا رو همه شون رو خیلی وقته که دارمشون. یعنی مانتوم مال سال هشتاد و پنجه. کاپشنم مال سال 74 و پ وم مال سال 84. دیگه دارم از دستشون روانی میشم. ولی خیلی نیازم میشن. تو زمستون اینا رو چنان به آغوش میفشارم که نگو. کاش لباسا زودتر اب بشن ادم بندازه تشون دور. چیه بیست سال یه لباسی رو بپوشی. دیروز به باربار گفتم کاپشنم رو بندازم گفت نه صبر کن تو گینس ثبت کن بعدا بندازش.





دوباره تردید

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه سرامیک کاری خونه مون تموم شد و حالا میتونیم اسباب کشی کنیم. ولی دیروز دوباره یه اتفاق نحس دیگه افتاد و دوباره ما رو برای رفتن به اون خونه مردد کرد. دیروز که سرامیک کارا تو خونه بودن دی جون رفت بهشون یه سر بزنه که اوستاکار گفت بالاییا داشتن دعوا می . یهو دی جون دید که صدای دعوا به راهرو کشیده شد سرش رو آورد بیرون دید که مرده داره با صدای خیلی بلند سر و صدا میکنه که اوستاکارتون پنجاه تومن از ماشین من بلند کرده. من ساعت چهار و نیم زنگ زدم ببینم دی جون داره چکار میکنه دیدم اصلا انرژی برای حرف زدن نداره. گفتم چی شده گفت آره اینا هر دو تا اومدن پایین و شروع به اوستاکار بدبخت دادن که آره تو برداشتی. اوستاکاره عوض این که از خودش دفاع کنه و بگه پدرتونه اومده قسم بخوره که من برنداشتم زنه برگشته بهشون گفته که دهنتو ببند. خدایا عجب گیری افتادیم. دوباره من ب مثل مرغ سر کنده شده بودم و داشتم تو رختخواب بال بال میزدم و صبح هم دقیقا با صدای توهم زنگ زدن آیفون از خواب پ . هر وقت که اعصابم خورد میشه این جوری بیدار میشم و از ترس به خودم میلرزم. دوباره قلبم درد میکنه و یه بوی تند بدی تو ذهنم و بدنم میپیچه. سرم یه جوری پر از فکر و ناراحتیه و اصلا آروم نیستم. خدایا عجب گیری افتادیم. خونه رو کردیم مثل قصر. اونقدر خوشگل شده که آدم نگاه میکنه حظ میکنه. خیلی قشنگ شده. سرامیکا برق میزنن و همه جا بزرگ و جادار و فضای زیاد. دارم تو ذهنم تو خونه زندگی میکنم و هی از این اتاق به اون اتاق همه چی سر جای خودش و خونه خلوت و جادار و هیچی وسط اتاق نیست و هر چیزی جای خودش رو داره و همه جا خلوت و تمیزه. از سر کار میام و بچه ها رو از خونه مادرجون میارم خونه و ناهارشون رو میدم و منتظر میمونیم که دی جون هم از سر کار برگرده و یه چرت بخو م که دوباره اون افکار میاد تو ذهنم که اگر یه اتفاقی بیفته چی؟ اگر نذارن بخو م چی؟ اگر به بچه هامون نگاه بدی کنن یا به خودمون چیزی بگن چی؟ اگر ما نبودیم یوشکی در رو باز چی؟ اگر وسایلمون رو یدن چی؟ اگر آرامشمون رو به هم زدن چی؟

بدبختی اینه که دیجون خیلی محترمه. البته از یه نظر هم خوبه که دعوا کش پیدا میکنه. ولی از این نظر بده که دی جون خیلی ناراحت میشه. دیروز اون دعواعه خیلی روحیه اش رو اب کرده و آرامشش رو به هم زده. البته ب تا الان خوب خو ده ولی خیلی دپرسه می

ه دلم برای اوستاکارمون میسوزه که چقدر ناراحت شد. منم از رنج کشیدن آدمایی که براشون احترام قائلم ناراحت میشم. ولی دیگگه چاره ای نیست. ما که دلشون رو به دست آوردیم و دستمزشون رو هم جیرینگی دادیم. دیگه مشکلی نیست. اینا بدبختا میرن پیش آدما حتی آدم معروفا کار میکنن و پولشون رو یا نمیدن یا اگرم دادن اونقدر لفتش میدن که طرف عمرش کفاف نمیده از اون پول استفاده کنه. ما که پولشون رو قبل از این که لباس بپوشن و از خونه برن بیرون کارت به کارت کردیم و الان خودمون 40 تومن بیشتر نداریم. تازه اول برج هم هست و دیگه تا آ برج معلوم نیست چه جوری میخواهییم زندگی کنیم. خدایا خودت کمک کن. ما و با خودت نسنج ما آدمیم تو خ . تو صبرت زیاده نگاه نکن. ما صبرمون کمه. خودت کمک مون کن که زندگی مون اب نشه هیچ جور. کمک کن که آرامش بهمون برگرده و دلمون از ناراحتی پر نشه. آمین.




خط به خط دو

درخواست حذف اطلاعات

دارم از گرما میسوزم.

امروز پنج شش رج بافتم. 

رج پانصد و هشتاد و هشت

دوازده رج مونده تموم بشه نقشه.

دوباره رنگ آبی یدم کاش کمتر یده بودم.حالا رنگهای مونده دوباره وادارم میکنن که یه قالی جدید ببافم.

خیلی گرمه.

امروز سرامیک کاری شروع شد و به نصف رسید.

بار بار از گرما بدنش زخم شده.

منم دارم میسوزم.

کی قالی تموم میشه. اگر فردا تموم بشه چی... همه اش ساده است کاری نداره. فکر کنم بشه تمومش کنم. حالا فردا هم نشد پسفردا.

امروز پوکوهانتس رو دیدیم خیلی قشنگ بود. ولی دیگه از و دیزنی خسته شدم. دنبال ایده های خیلی جذابم که گیر نمیاد.





پدران مهربان

درخواست حذف اطلاعات
الان رفتم و رنگ ک نت ها رو هم مشخص . دیگه تحمل مون تموم شده. نمیدونیم چکار کنیم. کاش اصلا استخاره هم نکرده بودیم. گفت اولش خوبه ولی بعدش بد میشه. یعنی چی؟ بعدش چی؟ به چه دلیل باید بد باشه. اخه چقدر بد؟ یعنی در حد مرگ و میر یا در حد چی؟ مثلا دعوا مرافعه؟ ابروریزی؟ کتک کاری و ضرب و جرح؟ نقص عضو؟ چی؟ خدایا چقدر دیگه تو بلانکلیفی و انتظار زندگی کنیم؟ خیلی سخته که آدم تکلیف خودش رو ندونه. اصلا اون یارو فروشنده نیست. برای چی باید بفروشه؟ ما هم همینطور. برای ما دیگه خونه ای در کار نیست. ما که هیچ با پولی کمتر از این پول هم باید خونه ی خودمون رو تبدیل به یه خونه ی بهتر کنیم. الان ما 4 تا رفیقیم. هر کدوم خونه ای برای خودشون دارن. یکی شون که از همه زودتر ازدواج کرده باباش بالای پشت بوم خونه ش رو داده به این و گفته بساز. اونم یه خونه ی بزرگ بزرگ بزرگ ساخته و هر سال هم داره بهترش میکنه و هی داره بازسازی میکنه و خیلی هم بهش خوش میگذره. الان پسرش هجده ساله است و خیلی هم خوششون میاد. یکی دیگه شون هم بالای خونه ی پدرش خونه ساخت و اونم بعد از چند سال باباهه خونه رو کوبید و چهار پنج طبقه ساخت و یکیش رو هم داد به اینا و اونام مفتی صاحب خونه شدن و دارن کیف میکنن. پنجاه میلیون هم ج داخل خونه و یه قصر تحویل گرفتن و دارن مثل شاه زندگی میکنن. یکی دیگه شون هم کارمتد بانکه و باباش کاره ای نیست. ولی ماشالله درآمدش تمومی نداره. اونقدرهزار ماشالله وضع مالیش خوبه که یه دونه خونه 160 متری ید سیصد میلیون تو ش هم کلی کار کرد و دو برابر قیمت خونه هم جش کرد و حالا هم داره زندگیش رو میکنه و مثل شاه زندگی میکنن. خیلی هم بهشون خوش میگذره. اینم از ما. وضعیت ما هم که معلومه. پدر خودمون رو درآوردیم و مردیم و زنده شدیم تا تونستیم این خونه ی نود میلیونی رو تبدیل کنیم به یه خونه ی صد و چهل میلیونی و حالا هم میبینیم که ضرر کردیم. و دیگه این خونه بیخ ریش خودمونه و دیگه کاریش نمیشه کرد. خدا رحممون کنه.




دلسوزی

درخواست حذف اطلاعات

الان من دلم برای دشمن مون هم سوخت و نخواستم آلاخون والاخونش کنم. یعنی این مردک طبقه بالایی رو که در حکم دشمن ماست و داره زندگی مون رو از هم میپاشه و به خاطر اون دو هفته است خواب و خوراک نداریم رو حاضر نشدم بفروشه و بره و خونه گیرش نیاد... اون وقت خدا پاسخ منو ازش انتظار دارم که خوب بده. البته انسان بودن وظیفه است و ی برای انسان بون نباید انتظاری از ی داشته باشه. ولی معمولا به کارمند خوب و وظیفه شناس هم پاداش میدن. منم منتظرم که بچه ها عاقبت به خیر بشن...




اندوه...

درخواست حذف اطلاعات

قالیم رفت به دیار فراموشان


حالا میفهمم که ادبیات و هنر و کوفت و زهرمار فقط واسه  قشر بی درد معنی داره. دیگه من که این همه دارم حرص میخورم جدی جدی از ادبیات و هنر منر لذتی نمیبرم که هیچ رو اعصابمم هست و فقط وقتم رو تلف میکنه و حوصله ام رو سر میبره.