رسانه
رسانه

دل تنگی



دل تنگی

درخواست حذف اطلاعات

دنیا محل مناقشه تفاوت هاست عزیزم. اینکه به تو تفاوت های کوچک را بفهمانم. تفاوت عشق ورزیدن و خودراباختن، تفاوت مهربانی و ساده لوحی، تعصب و پاپس نکشیدن از عقیده، تعصب و آرمان، مبارزه و جنگ طلبی، درقالب نگنجیدن و افسارگسیختگی، آنارشیست بودن و دین گریزی، شوخ بودن و لوده بودن، چشم پوشی و احمق بودن، باادب بودن و ترسو بودن، باادب بودن و ملاحظه گربودن، معقول بودن و ترسوبودن، دیوانه بودن و مجنون بودن، رفتار ناشی از قلب مطمئن و بی کنش بودن، باهوش بودن و خوان بودن، به دل حادثه رفتن و بیشعوربودن؛ یاد دادن تناقضاتی مثل سراسر این جمله: با تمام عقل خویش در عمق حادثه افتادن؛ انسانی، خود را با تمام عقل خویش در عمق واقعه انداختن.. تفاوت قناعت و اشعری گری، تفاوت انسان متوکل و منفعل، تفاوت مرگ با گلوله دشمن و شهادت، خیلی چیزها عزیزم؛ خیلی چیزها.

نمی دانم، شاید اگر نگذارم کلیشه های جهان مدرن ذهنت را تصرف کنند، آموختن هیچ کدام از مفاهیم استحاله شده آدم ها را نیاز نداشته باشی. در جهان خالصی که به امن و حرکت رسیده، هیچ مغلطه ای وجود ندارد، همه مردم جهان به یک زبان حرف می زنند، سفسطه ها مرده اند و سفسطه گرها با بطلمیوس به خاک س شده اند، آنجا که کلیساها کلمه مذهب را به لجن نکشیده بودند و اب شده ای مثل آن هرزه لعنتی، نام صادق را با خود نمی کشید. راهبه ها هنوز با کشیش ها نخو ده بودند و فانتزی ذهنی سلطنت کنندگان حوزه قم اینهمه از واقعیت جامعه دور نبود.

عزیزم؛ شب و روز فکر می کنم این اشتیاق زیر پوستم را، و این جهان مرسومِ ذهنم را، چطور، با کدام گواش و مدادرنگی برایت نقاشی کنم!


فرزانه می گوید مادر بودن راحت است. بچه ات چیزی می شود دقیقاً مثل آن که هستی. اما تو شبیه چه ی می شوی؟ شبیه این هیچِ هیچ زاده؟ باور نمی کنم من را ارث ببری. جانم برود نمی گذارم پرکلنجارم را ارث ببری. به بهای نداشتنت حتی نمی گذارم.. تو نمی دانی من چه چیزهایی را می دانم، تو نمی دانی جای این دانستن تا چه حد دردناک و تازه ست. نمی دانم بگذارم در جهان امنت بمانی یا دردآشنات کنم.. می بینی؟ مادر بودن پر از سختی انتخاب های اینچنینی ست!


عزیزم! خیلی وقت است این یادداشت ناتمام مانده. خیلی یادداشت های دیگر هم. دستم این روزها به نوشتن نمی رود، همانقدر که زبانم به گفتن. گفتن، نه که زبان بچرخانی و اصوات واژه ای را به لحنت بیامیزی و در هوا نقش کنی؛ گفتن، گفتن آنگونه که درونت را برای حرفِ دل فهمی بگشاید، آنگونه که دردآشنایی از پیش باشد و تو، مضطرب و ترسیده، در آن برش فضا-زمان که به خودت می آیی و می فهمی مضطربی، مثل بالا آمدن از زیر آب و فرو دادن بی نظم و دیوانه وار هوا، فرار کنی سمت او. سمت دردآشنایی که مدام و در هر لحظه به ذهنت خطور می کند. اصلاً نمی رود که خطور کند. آن انتهای ذهنت وقتی دستی زیر آب فشارت می دهد، و وقتی نفست بالا نمی آید، می دانی به محض فرو دادن اولین جرعه هوا، به سمت او فرار می کنی..



امشب شبی بود برایم به غایت غمگین، و هیچ دردآشنایی نبود که سمتش فرار کنم. صدای جیرجیرک ها می آید عزیزم. پنجره باز است و ستاره ها را نمی بینم. مادر بودن انتخاب های سخت اینچنینی دارد؛ بگذارم در بی دردی خودت شب ها در نرم ترین رختخواب ممکن آرام بگیری، یا آشنات کنم با عدمی که در آن معلقم؟ جای خواندن با گنجشک های دم صبح، مادرت با جیرجیرک های نیمه شب هم صدا بود..