رسانه
رسانه

آ .



به همان درد می خوری

درخواست حذف اطلاعات

دلم تنگ شد برای آن داستان عاشقانه ای که مردِ سگ محل شده اش تو باشی.




ای بابا

درخواست حذف اطلاعات

سرکار علیه، فرزانه خانمِ میـم؛

نظر به اینکه دستگاه گوشی حضرتمان را، والده محترمه توقیف فرموده اند، و حضرتمان نمی داند چرا در آن تلگرام گوربه گوری نام جنابتان در کانتکت ها نیامده و از چگونگی یافتن نامتان بی خبر است، عنایت فرموده، این بی خبری را حمل بر بی معرفتی نفرمایید. همانطور که می دانید حضرتتان در معرفت ورزیدن دیار خویش است. جنابتان حتی توییتر را پاک نموده (ما نیز؛) و یحتمل آن توییت پر مهر ما درباره تقدیم متکایمان به شما (دفعه ا ی فرموده بودید که: خوشا به تو فاطمه با این متکای راحت)، را ندیده اید. ضمن اینکه پنجره مان بیست و چهاری برای از یاد نبردن حضرتتان باز است؛ پشه ها ناکارمان کرده اند گرچه توری ناشیانه ای محض انبساط خاطرتان به پنجره چسبانده ایم که سوسک از توی سوراخ هایش رد نمی شود. مضافاً اینکه خم و کمّ دیدار فراهم نیست؛ والده گرامی دم به دم چروک می اندازند به پیشانی که باز کدام اب شده ای می خواهی بروی! مندلیف و شهف و فلانف را منتظر نگذار؛ اینگونه بود که یک ماهی ست روی ماهتان در چشمه چشم مان منع نشده. عوضش تا دلتان بخواهد اگزجره تف دیده ایم و تنهاتنها صُور مسئولان نظام را -البته به نیت حضرتتان دو برابر- با ایمجنری تف یکی کرده ایم.


با تشکر؛ کشته مرده رفاقت، ش ته بسته آن دوتا چشم خوشگل مشکی، دماغ اغیار از تنفس بوی پیراهنتان دور، چاکر پاکر، مخلص و این ها؛ حضرتتان، فاطمه چ.





اگر تو را ندید بگیریم

درخواست حذف اطلاعات

در چه ح شکوهمندی تنهام! تنهای تنهای تنها.




ص ه

درخواست حذف اطلاعات

اسمش را بگذاریم آرمان گرایی فلج کننده. حرف بزرگ تر از دهن. سنگ بزرگ تر از زدن. لجبازی آدمِ یاغی سرکش، برای اینکه توی چشمت باشد؛ برای اینکه عزیز دلت باشد، برای اینکه ببینی ش، اشاره کنی به دوست داشتنش. آرام گرفتنِ عبدِ یاغی سرکش، در اوج یاغی گری، در قلب لحظاتی که رو از تو برمی گرداند که: خودم بلدم! در لحظاتی که از روی زانوهاش بلند می شود به عظمی؛ و آنچنان طغیان کرده که باور ندارد اگر نخواهی نمی شود. آنچنان در نقش انسان فرو رفته که باور ندارد مشتت را ببندی له شده؛ آرام گرفتنِ عبد یاغی سرکش، در قلب این لحظات؛ وقتی که له له می زند تا فقط تو ببینی ش. قلدری می کند که خودی نشان بدهد. از بر ملا شدن شدت ضعفش در چشم هایت ترسیده؛ از ترس فرو ریختن در چشم هایت خودش را روی پا نگه داشته؛ به زحمت!


این هم برای تو؛ به شادی تو؛ به افتخار تو؛ من هیچ گاه در هیچ قنوتی، در هیچ سجده ای، در هیچ لحظه ای، زیر لب تکرار نخواهم کرد: «رَبَّنا وَلا تُحَمِّلنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ!».

از وحشت بر ملا شدن شدت ضعفم پیش چشمان تو؛ این هم به افتخار چشم های تو! من از پایان رنج می ترسم. من از برداشتن اینهمه درد از روی شانه هایم می ترسم. ما که محکومیم به نرسیدن؛ بگذار لاأقل با شانه های خمیده زیر رنج، ایستاده بمیریم، که تحسین چشم هایت از روی شانه هامان تکان نخورد. بهانه نرسیدنم را نگیر. تا دنیا دنیاست رنج راهی کن به شانه هایم. نه که خودآزار باشم، راحتم که می گذاری، انگار برای بار هزارم جان ت را قسم می خوری به رهاشدگی مان در مستی. رنج های بزرگ تر از دهنم می خواهم. دردهای بزرگ تر از دوشم. این هم برای تو؛ به شادی تو؛ به افتخار تو؛ به بادابادی چشم های تو. از این عبدِ سرکش طغیانگر، که در اوج طغیان، در قلب ایستادن، ش ته بسته ی تبلور در چشم های تو بود..





از بینهایت کوچک تا بینهایت بزرگ

درخواست حذف اطلاعات

خدایا! خوشحالی از خلق موجودی که فاصله صفر تا سگش، مرگ تا تولدِ یک دوچند هورمون است؟




بازگشت

درخواست حذف اطلاعات

حماس نام مروان برغوثی را در لیست تبادل احتمالی اسرا با قرار داد..








عشق اصلاً قوی نیست..

درخواست حذف اطلاعات

«قوی نیستم وقتی از دست می دم

قوی نیستم، عشق اصلاً قوی نیست

ی که تو تنهایی هاش پیله بسته

غزل گفته از تو ولی منزوی نیست»..




یکی برای دو نفر

درخواست حذف اطلاعات

یک حقیقتی وجود دارد و آن هم اینکه ادبیات خوانده باید با ادبیات خوانده ازدواج کند؛ اگر درصد بالایی از شعر و کلمه در خون هردوشان بتپد. المپیاد یکی از همکلاسی ها، همسر المپیاد یکی دیگر از همکلاسی ها بود؛ یک چیز جالب در نگاه به کتابخانه و کتاب هاشان که جلب توجه می کرد، وجود دو تا از خیلی کتاب هاست تا سال ازدواجشان.




کجا

درخواست حذف اطلاعات

خیلی حرف دارم ها، نه که نداشته باشم! اما لالم عزیزم. لالِ لالِ لال. برای من که جای چنگ هایم روی تن اصیل کلمات مانده، ای کاش بدانی این لال بودن هفت شبانه روز آغوشِ ی ره، به تلافی می خواهد..




اقرأ

درخواست حذف اطلاعات

هیچ نمی تواند بفهمد عمق این بی کلمگی تا چه اندازه من را به درد آورده. آه؛ تمام تنم دردناک است..




at all...

درخواست حذف اطلاعات

- how old are you?
- eighteen.
- i'm 8. that means when i'm 18, you'll be 28. and when i'm 28, you'll only be 38.
- you're pretty good at arithmetic.
- and when i'm 38, you'll be 48. that's not much difference at all.


big fish|2003





و شما از واژه ها هیچ نمی دانید

درخواست حذف اطلاعات

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال..




دردنامه

درخواست حذف اطلاعات
غایت استدلال دوستان حزبولاهی در جواب انتقاد از وضع موجود این است:
«حرف دشمن را تکرار نکنید.»



جهان قانعان بی رؤیا

درخواست حذف اطلاعات

شنیدن.




سعی نکنید با یک دختربچه هجده ساله به شدت ایده آل گرا، با منطق ت شده تان حرف بزنید. سعی نکنید به او بفهمانید راهی که می رود اشتباه است. اندازه تمام ی که خواب دیده است تمام گرسنگی های جهان را از حلقوم همه بچه ها بیرون کشیده و اندازه تمام روزهایی که در بیداری رؤیای براندازی ابرقدرت ها را دیده، می فهمد ایده آل گرایی تا این اندازه که او دچارش است، چقدر دردناک و زجردهنده ست. اگر شماها دوخط از یک کتاب روانشناسی خوانده اید درباره ایده آلیسم، او هر روز و هر لحظه روی یک نمونه زنده آن را مطالعه کرده. اگر شماها روبرویتان ایده آلیست های خفیفی را دیده اید که زندگی شان به لجن کشیده شده، او خودش نفس به نفس به سمت مسلخ می رود!


با من از تغییر نگویید. با ی که از صدتا سؤال دیفرانسیل، دوتا را علامتدار می کند و توی ضیق وقت نزدیک کنکور، تندتند ورق می زند که تحریک نشود به حل از ابتدای سؤال ها، و بعد با گریه، در حالی که دارند تنش را ریش ریش می کنند، برمی گردد و از اول همه سؤال ها را حل می کند از تغییر نگویید. با ی که هنوز در خودش مانده و هرشب، هرشب، رؤیای تغییر جهان را بال و پر می دهد، با ی که توی ذهنش هم زمان کامپیوتر و ریاضی شریف و بیوتکنولوژی و اقتصاد تهران می خواند و آوازه نظریات فلسفی اش در بیست و چهار-پنج سالگی به گوش تمام دنیا رسیده، با ی که در سی سالگی ایده اش را به سرمایه رسانده و میلیارد میلیارد پول ج مدرسه ساختن می کند، با ی که در سی و دو سالگی همه جای ایران مدرسه دارد و در بیست و پنج سالگی، انگلیسی و عربی و آلمانی و فرانسوی و ایتالیایی را مثل زبان مادری حرف می زند و می خواند و می نویسد، با ی که آموزش و پرورش است، با ی که هر روز تمام مسئولان نظام را از صدر تا زیر، تفمالی می کند، با ی که تا بیست سالگی پنج هزار جلد کتاب را به خاطر س ، با ی که بزرگ ترین کتابخانه شخصی دنیا را دارد، با من، با این منِ مریض از تغییر نگویید.


اگر شما یک جای زندگی تان از یک ایده آل گرایی مخفف، یک ضربه کوچک خورده اید، من هر روز، از خواب بیدار می شوم و می بینم مردم اندازه وقتی که خو ده ام بدوی رفتار می کنند، هیچ مدرسه ای ندارم، انگلیسی و عربی را به زور بلدم، پشت کنکور مانده ام، بچه های یمن از وبا و گرسنگی می میرند و مسئولان به کشیده این خانه زورشان به مستضعف رسیده و فریادهایم در گلویم می میرند. یک احساس شبیه وقت هایی که می خواهی جیغ بکشی سر همه بود و نبود این دنیا؛ اما گلویت آنقدر خشکیده و از پسِ فریادهای قبل آنقدر زخم برداشته، که صدات در نمی آید.



شما لعنتی ها که ژست خیرخواهی و مصلحت شی برایم می گیرید، هیچکدام در هجده سالگی، رؤیایی از سی سالگی تان را مرور نکرده اید، که تصویرتان زنده برای تمام دنیا مخابره می شود، و شما پشت بلندگوی سازمان ملل، -وقتی که رئیس جمهور آینده و فرانسه و آلمان، و پادشاه سعودی روبرویتان به خفقان مرگ آوری فرو رفته اند-، فریادهای خشکیده هجده سالگی تان را، فریادهای خشکیده تمام هجده ساله های رؤیامرده خاورمیانه را، فریادهای تمام مظلومانِ شوریده درخون غلتیده را، بر سر دنیا آوار می کنید. شما لعنتی ها هیچ گاه در زندگی تان بعد بیدار شدن از خواب، به یک جهان آرمانی چنگ نکشیده اید که از لای دستانتان فرو نریزد.



من خودم می دانم کجا هستم. بروید در واقعیات خودتان با این جنگل جهانی خو بگیرید و فکر کنید چاره دیگری نیست. بروید و برای حسین تنها گریه کنید. بروید و فقط دل تنگ مسلک علی وار باشید. من آنقدر این رؤیاها را می پرورانم، و آنقدر به بندبندشان چنگ می کشم، و آنقدر به سمتشان می روم، که یک دیگر بیاورم. که خدا را وادار کنم حرف بزند. من این اب شده را برنمی تابم. زیر معادلاتی که برایم ساخته اند کمر خم نمی کنم؛ معادله را به هم می زنم.



بروید و من را با رؤیاهایم تنها بگذارید. لاأقل اگر نشد، وقتی همه داشتیم غرق می شدیم، پیش خودم می دانم که من به این جهان تن ندادم..




حقیقت

درخواست حذف اطلاعات
تمام این روزها داستان دو تا برادر است و دو تا برادر و یک خواهر و تمام؛ باقی حاشیه اند.



زبان قاصر است و مقصد بس بعید

درخواست حذف اطلاعات

1.

یک بار با فاطمه به مس ه راجع به استقرار آشوب ها در تاریخ هایی حرف می زدیم که با یکدیگر وجه مشترک دارند. 68 رحلت ، 78 کوی ، 88 سبز، و بعد می خندیدیم که یعنی 98 چه چیزی انتظارمان را می کشد؟ دیروز دیدم آقای قاسمیان در هیئت شریف (ایشان منبرهای سلسله وار زیادی در شریف برگزار می کنند و تقریبا رنک اول سخنرانی را در هیئت این دارند) از فتنه 98 گفته اند.

من هیچ گاه هیچ صوتی از ایشان گوش نکرده ام و حتی یک بار هم منبر ایشان ننشسته ام. اما آنچه این روزها در میان جامعه نخبگانی(!) افراد متمایل به نظام (در واقع آن ها که دنبال براندازی نیستند!) جریان دارد، نظرم را به سمت حرف های ایشان جلب کرد. ضمن اینکه آقای پناهیان هم چیزی شبیه به این را در منبرهای محرمشان نخ داده اند(!؟).


چندوقتی هست جبهه ای به نام جبهه عد خواهی در طیف به اصطلاح تحصیلکرده متمایل به نظام راه افتاده، که اصل موضوع به سعید زیباکلام برمی گردد. کاری به تاریخچه و چگونگی عمل این جبهه ندارم. بروید بخوانید. آنچه از آن به شدت متعجب شده ام اتحاد بعضی از آقایان که در بین برخی از مردم جایگاه مقبولی دارند، علیه جبهه عد خواهی ست.



چند روز پیش، دادستان مرکز اسان رضوی گفته بود «اختیارات دادستان یک بند انگشت از خداوند کمتر است.»

من اهل مغلطه نیستم. اهل تعمیم های ناب دانه هم نیستم. اما آنچه ما امروز واقعاً از دستگاه قضا می بینیم لفافه پیچ همین حرف است. آقای صادقی با جرئت ستودنی تابوها را ش ته و آن چیزی را گفته که قوه قضائیه به آن باور دارد.


فتنه عد خواهان؟! تندروی؟! جلو افتادن از ی؟


آقای پناهیان؛ شما که در تمام طول سال هایی که بین قشر وسیعی از مردم به واسطه نوع سخنوری متفاوت مشهور شده اید و به خاطر بعض صحبت های درستی که به مذاق حوزه علمیه خوش نمی آید بارها و بارها آماج تکفیرها قرارگرفته اید، باید بدانید تندرو خواندن افراد به این راحتی نیست. نمی دانم، به جبهه عد خواهی و تشکل آن ها علم دارید که با خوارج مقایسه شان کرده اید، یا مغرضانه به واسطه زاویه ای که سعید زیباکلام با اصولگرایی گرفته، و به تلافی، اینگونه گفته اید؛ که دومی از انصافی که در شما سراغ دارم به دور است. ما در ایران سیاست علمی نداریم. سیاست ما یک علم نیست، مجموعه ای از موضع گیری هاست در وقایع مختلف؛ مجموعه ای از افراد. با این حال شما که با این جرئت جبهه موسوم به عد خواهان را با خوارج مقایسه می کنید، حتما چیزی بیشتر از جو منبر و حدس و گمان پشت حرفتان دارید. آقای پناهیان؛ به راستی جوانانی را که تمام آرمان های خود را در و انقلابش یافته اند، از روزمرگی خفقان آوری که حزب اللهی های مورد پسند شما -که سال هاست در isu برایشان منبر می روید- دچارش هستند، فاصله گرفته اند و از عمر و مال و جانشان برای آرمان های هزینه می دهند، با ریفرمیست هایی که علناً به دنبال براندازی نظام هستند یکی می کنید؟


آقای پناهیان! آرمانشهر شما ست؟ اگر اینگونه ست که حرفی نمی ماند. اما اگر شما آن فرد بی پروا در انتقاد به سیاست های فشل حوزه علمیه هستید، اگر آنگونه اید، با همان لحن خاص که از و حضرت آقا حرف می زنید، باید تفاوت جوان هایی را که ولی فقیه را به عنوان اصل بلامنازع پذیرفته اند، با آن ها که از سر ناچاری به اصطلاح خودشان دنبال اصلاح جامعه اند بدانید! اگر جلو زدن از ولی فقیه را از جانب ما می دانید؛ برائت می جوییم. ما به خوبی می دانیم در جامعه آرمانی مبتنی بر وحی و ولایت، وظیفه ولی فقیه تنها ایجاد پیش زمینه تدریجی حق طلبی در عام جامعه ست، و نه «فهماندن» زورچپانی، و در چنین صحنه ای، تندروی یا کندروی ولی فقیه اساساً موضوعیت ندارد!


آقای پناهیان؛ تا کی باید در بند کنسرواتیسمی که آقایان گرفتارش هستند به وقایع نگاه کنیم؟ پس وقت آن برخورد انقل -عقلانی که با مفاهیم رادیکال استحاله نمی شود کی می رسد؟ می خواهم بپرسم در چشم شما قوه قضاییه با ولی فقیه به وحدت رسیده اند؟! چگونه می توان ظلمی را که قوه قضائیه به مستضعفین روا می دارد انکار کرد و سکوت ن در برابر آن را با «انتقادهای درست خوارج» مقایسه کرد و آن را جلو افتادن از ولی فقیه دانست؟ اگر ما از موضعی خودیافته با مسائل برخورد می کنیم، شما که خود را سرباز حضرت آقا می دانید باید بهتر از ما بدانید، «از او به یک اشاره، از ما به سر دویدن»! وظیفه ولی فقیه مداخله مستقیم در این امور نیست، که حالا بخواهیم آدم ها را با برچسب تندرو و کندرو دسته بندی کنیم؛ اگر منظورتان این بوده. و اگر نه، چرا در منبری که برای آدم های رباتی تغذیه شونده که از خود عمل و فکر مستقل ندارند، می روید، چنین شبهه ای مطرح می کنید؟



آقای پناهیان؛ من یک بچه ناچیز نادانم در ایران. سنی ندارم، مادرم یک معلم ساده ست و پدرم در تمام سال های عمرم تمام تلاشش را برای سرکوب روحیه پرسشگری من، و دور نگه داشتنم از سیاست کرده؛ از پیچیدگی های که شما سر در می آورید، چیزی نمی دانم. من پشت صحنه تئاترم بودم، کاری نه تنها به شما، که به خدا و زمان هم نداشتم. ی می خواندم و روزه ای می گرفتم، به تحقیق مقلدانه. چشم باز و دیدم آرمان های مسحورم کرده. چشم باز دیدم افتاده ام وسط راهی که بازگشتی از آن نیست. هجده سالم بیشتر نیست، و در اوج روزهای شکوفایی، نشسته ام به سوگ آرمان هایم.

آنگونه که به وضعیت آموزش، حوزه علمیه، صداوسیما، -به درستی- انتقادهای بی می کنید، (گرچه از شما بیش از این انتظار می رود و در قاموس من شما نهایتاً یک-دو درجه از س فاصله گرفته اید) انتظار می رود با همان دید رئالیسمی و بدون تعصب وضعیت امروز را به عنوان تنها حکومت قدرتمند وحی محور از نظر بگذرانید.

اوضاع آموزش، اوضاع ذهنی مردم، معیارهای اومانیسمی که حزب اللهی-روشنفکر امروز را هم تصرف کرده و نشانده اندمان و هر روز بار، قدمان را با آن ها اندازه می گیرند، این حجم از نادانی و کژت در امت حزب اللهی که شما و دوستانتان در تمام این سال ها مسئولیت تربیتشان را به عهده داشته اید، این خمودگی، اینهمه نادانی، اینهمه ظلم؛ نه تنها صدای اعتراضتان را آنگونه که باید نمی شنویم، که می شنویم حق طلبانی را که به آرمان های دل بسته اند و از نشئگی باری که اکثریت جامعه امروز را، اعم از روشنفکر و حزب اللهی تصرف کرده، گذشته اند، با خوارج مقایسه می کنید!


و شب شام غریبان آن نمونه کامل ظلم ستیزی، دختربچه هجده ساله ای با صورت خیس از اشک و دلی اندوه اندود، در حالی که تمام رؤیاهایش را نقش بر آب می بیند، سردرگم و متحیر، منتظر است ی در میان خیل آن ها که خودشان را سرباز ولی فقیه می دانند برخیزد و کاری برای انقلاب د؛ بلکه این کودک نادان که تمام امیدش به زندگی را به سرنوشت این انقلاب گره زده کمی آرام بگیرد..

روشنمان کنید آقای پناهیان! منظور دقیقتان چه بوده؟ اهم موضوعات تصحیح وضع موجود نیست؟ مردم کورند؟ نمی بینند و این جوانان دارند چشم مردم را به وقایع تلخ جاری در باز می کنند؟! صرفاً اینکه چند جوان حقایق را از قوه قضاییه طلب کنند می شود «تضعیف منبع حل مشکلات» -ولی فقیه-؟!


زبان قاصر است و مقصد بس بعید؛ ناچاراً جزاکم الله خیرا، آقای پناهیان. و بیخیال..







2.

آن ها که بهانه کم کاری خود را در روایات آ ا مان می یابند و می گویند ما به این اوضاع محکومیم، حتما اطلاع درستی از آنچه مکاتب انسان گرا بر سر بشر آورده ندارند. جغرافیای وسیعی از این جهان برای تن دادن به آ ا مان وجود دارد؛ اگر ما هم باید سر خم کنیم و شبیه آ ا مان باشیم پس آن یاران حجت که کوه ها را جابه جا می کنند در کدام نقطه ک شان نفس می کشند که آثاری از آن ها نمی بینیم؟ استدلال نکنید به اینکه خدا خوبان را پنهان نگه می دارد! اینجا نقطه عطف تاریخ است که اگر دیر بجنبیم سرنوشت نیم قرن آینده بشر را چندده قرن به تأخیر انداخته ایم. اینجا همانجاست که بشر به انحطاط می پیچد و هر چیزی در توشه دارد، باید رو کند. هر فریادی در گلو دارد باید بزند. رویش های انقلاب کجایند؟! غرق رخوت دم عصر چای و قلیان؟









3.

صدیقی الأبدی

وداعاً یا عضدی

یا رکنی فی الشددِ

عباس یا سندی..


من بعدک اشتعلت

روحی و ما سکنت

و زینب ضُربت

و بعدها سُبیت


یا أخی الحبیب

أنت أنت لی طبیب

أشرقت دماک

ثم سرت للمغیب

إننی هنا، یا أخی هنا غریب

یا أخی الحبیب


ساقی الحرم

قمر العشیرةِ..




های زیرلبی..




بازخوانی

درخواست حذف اطلاعات

این را قبلاً هم نوشته بودم. محرم است و فرصت مناسبی برای بازخوانی این چند خط:



«اگر مانند مکتب های تربیتی معاصر که معتقدند باید بچه ها را از کودکی پر کرد و آموزش داد و قهرمان هایش را به گوشش خواند، ما هم بخواهیم که قهرمان هایی همچون حسین و یا همچون علی اکبر و قاسم را به عنوان درس های تربیتی بچه ها در همین دوره ها به آن ها معرفی کنیم و پافشاری کنیم، فردا باید منتظر ظهور نفرتشان باشیم؛ چون این درس های بزرگ آنقدر کوچک نیستند که ذهن بزرگان ما تحمل تمامی ابعاد آن را داشته باشد، مثلا مصیب حسین را چگونه برای بچه ها بازگو می کنیم که به راستی مصیبت حسین باشد. مصیبتی که بر تمام آسمان و زمین اثر گذاشته و حتی از احساس بزرگ ها سبقت گرفته چگونه برای بچه ها بازگو می شود. مصیبت حسین مصیبت باغبانی ست که مجبور است به خاطر هجوم دشمنان، نخل ها و درختانی را که با خون دل پروریده و به آن ها علاقه دارد، قطع کند و از ریشه درآورد، تا اگر آن ها کمک او نشدند، عصای دست دشمن نشوند. رنج حسین از این است؛ انی را باید از دم شمشیر بگذراند که پدران و برادر خودش طی سال های سال آن ها را از دل خاک بیرون کشیده و نیرو داده ولی اکنون دست دشمن شده اند.
ما چگونه می توانیم این یک بعد از مصیبت حسین را برای بچه ها بازگو کنیم و چگونه می توانیم این احساس را در روح عظیم حسین به بچه ها نشان بدهیم؟
می بینیم داستان هایی از این قبیل چقدر سطحی و و ازپیش قابل تخمین هستند و حتی داستان های دیگران و قهرمان های تخیلی و یا واقعی برا این ها می چربد. چرا؟ چون ما این ارزش ها را به ابتذال کشانده ایم. در جامعه بسته راحت می شد با مسائل اینطور برخورد کرد؛ چون بچه ها دچار شک و شبهه نمی شدند و در هنگام بلوغشان هم می توانستند آن ابعاد گسترده و احساسات عمیق حسین را تا اندازه ای بشناسند و به او عشق بورزند و او را الگو بگیرند، ولی در این شرایط که هزار نیش و گوشه و هزار کنایه در میان است، چگونه می توان به این روش روی آورد؟

آنچه در روایات ما مطرح شده، در محیطی ست که جامعه به امن و حرکت رسیده باشد و مدینة الرسول باشد. در این چنین جامعه ای به خاطر تسلط در تجربه و موفقیت در عمل، شبهه ای سبز نمی‎شود؛ که مکتب در عمل موفق بوده و برخوردها سنگینی نمی کند؛ که ابعاد وسیع آن پذیرفته شده. ولی در هنگام شروع کار، رسول با سلام به بچه ها، به آن ها شخصیت می دهد و با محبت و انس با آن ها، در دل هاشان راه می یابد و با به کار گرفتن آن ها، به تربیتشان می پردازد تا بتوانند در برابر هجوم وحشی فکرهای گوناگون و برابر زنجیرهای عادت و تقلید سربردارند و ایستادگی کنند.

اگر ما جایگاه عمل رسول را نشناسیم، ناچار آنچه را در یک جامعه متحرک و راه یافته مطرح است، در جامعه باز متضاد درگیر با تبلیغات وسیع پیاده می کنیم و ارزش های بزرگ را به ابتذال می کشانیم و به نفرت راه می دهیم و خیال می کنیم که کار کرده ایم و به اعماق دست یافته ایم.

این ها تجربه های ماست. خیلی ها می توانند از آن چشم بپوشند ولی با چشم پوشی پوشیده نخواهد ماند. اگر اینگونه با شتاب و گذرا به این همه اشاره می کنیم به خاطر این است که طرحی از تربیت ی در دست داشته باشیم و با فقه و با توجه به مقاصد و معانی کلام، به متون روایات و تاریخ روی بیاوریم، وگرنه با برخوردهای سطحی، روایات بزرگ به ابتذال کشیده می شود و در بن بست برداشت سطحی ما اسیر می گردد. و ما با عنوان تربیت ی کاری را شروع می کنیم که میوه هایش در دهان دشمن است؛ چون ما زمینه کار آن ها را آماده می کنیم».

انسان در دو فصل، علی صفایی حائری، صفحه های 43، 44، 45





جهان قانعان بی رؤیا

درخواست حذف اطلاعات

شنیدن.




سعی نکنید با یک دختربچه هجده ساله به شدت ایده آل گرا، با منطق ت شده تان حرف بزنید. سعی نکنید به او بفهمانید راهی که می رود اشتباه است. اندازه تمام ی که خواب دیده است تمام گرسنگی های جهان را از حلقوم همه بچه ها بیرون کشیده و اندازه تمام روزهایی که در بیداری رؤیای براندازی ابرقدرت ها را دیده، می فهمد ایده آل گرایی تا این اندازه که او دچارش است، چقدر دردناک و زجردهنده ست. اگر شماها دوخط از یک کتاب روانشناسی خوانده اید درباره ایده آلیسم، او هر روز و هر لحظه روی یک نمونه زنده آن را مطالعه کرده. اگر شماها روبرویتان ایده آلیست های خفیفی را دیده اید که زندگی شان به لجن کشیده شده، او خودش نفس به نفس به سمت مسلخ می رود!


با من از تغییر نگویید. با ی که از صدتا سؤال دیفرانسیل، دوتا را علامتدار می کند و توی ضیق وقت نزدیک کنکور، تندتند ورق می زند که تحریک نشود به حل از ابتدای سؤال ها، و بعد با گریه، در حالی که دارند تنش را ریش ریش می کنند، برمی گردد و از اول همه سؤال ها را حل می کند از تغییر نگویید. با ی که هنوز در خودش مانده و هرشب، هرشب، رؤیای تغییر جهان را بال و پر می دهد، با ی که توی ذهنش هم زمان کامپیوتر و ریاضی شریف و بیوتکنولوژی و اقتصاد تهران می خواند و آوازه نظریات فلسفی اش در بیست و چهار-پنج سالگی به گوش تمام دنیا رسیده، با ی که در سی سالگی ایده اش را به سرمایه رسانده و میلیارد میلیارد پول ج مدرسه ساختن می کند، با ی که در سی و دو سالگی همه جای ایران مدرسه دارد و در بیست و پنج سالگی، انگلیسی و عربی و آلمانی و فرانسوی و ایتالیایی را مثل زبان مادری حرف می زند و می خواند و می نویسد، با ی که آموزش و پرورش است، با ی که هر روز تمام مسئولان نظام را از صدر تا زیر، تفمالی می کند، با ی که تا بیست سالگی پنج هزار جلد کتاب را به خاطر س ، با ی که بزرگ ترین کتابخانه شخصی دنیا را دارد، با من، با این منِ مریض از تغییر نگویید.


اگر شما یک جای زندگی تان از یک ایده آل گرایی مخفف، یک ضربه کوچک خورده اید، من هر روز، از خواب بیدار می شوم و می بینم مردم اندازه وقتی که خو ده ام بدوی رفتار می کنند، هیچ مدرسه ای ندارم، انگلیسی و عربی را به زور بلدم، پشت کنکور مانده ام، بچه های یمن از وبا و گرسنگی می میرند و مسئولان به کشیده این خانه زورشان به مستضعف رسیده و فریادهایم در گلویم می میرند. یک احساس شبیه وقت هایی که می خواهی جیغ بکشی سر همه بود و نبود این دنیا؛ اما گلویت آنقدر خشکیده و از پسِ فریادهای قبل آنقدر زخم برداشته، که صدات در نمی آید.



شما لعنتی ها که ژست خیرخواهی و مصلحت شی برایم می گیرید، هیچکدام در هجده سالگی، رؤیایی از سی سالگی تان را مرور نکرده اید، که تصویرتان زنده برای تمام دنیا مخابره می شود، و شما پشت بلندگوی سازمان ملل، -وقتی که رئیس جمهور آینده و فرانسه و آلمان، و پادشاه سعودی روبرویتان به خفقان مرگ آوری فرو رفته اند-، فریادهای خشکیده هجده سالگی تان را، فریادهای خشکیده تمام هجده ساله های رؤیامرده خاورمیانه را، فریادهای تمام مظلومانِ شوریده درخون غلتیده را، بر سر دنیا آوار می کنید. شما لعنتی ها هیچ گاه در زندگی تان بعد بیدار شدن از خواب، به یک جهان آرمانی چنگ نکشیده اید که از لای دستانتان فرو نریزد.



من خودم می دانم کجا هستم. بروید در واقعیات خودتان با این جنگل جهانی خو بگیرید و فکر کنید چاره دیگری نیست. بروید و برای حسین تنها گریه کنید. بروید و فقط دل تنگ مسلک علی وار باشید. من آنقدر این رؤیاها را می پرورانم، و آنقدر به بندبندشان چنگ می کشم، و آنقدر به سمتشان می روم، که یک دیگر بیاورم. که خدا را وادار کنم حرف بزند. من این اب شده را برنمی تابم. زیر معادلاتی که برایم ساخته اند کمر خم نمی کنم؛ معادله را به هم می زنم.



بروید و من را با رؤیاهایم تنها بگذارید. لاأقل اگر نشد، وقتی همه داشتیم غرق می شدیم، پیش خودم می دانم که من به این جهان تن ندادم..




بس که طواف ت مرا به حج نیاز نیست

درخواست حذف اطلاعات

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست..



+ عاقامون داریوش! مخصوص جاده، که البته ما کنج خلوت شبانه اتاق تاریک گوش می دیم..

+ روزهای سرنوشت سازیه که می گذره و من مدام به اون ددلاین آرمانی نزدیک میشم و باز کاری ن !




هوای مملکت عاشقان نیست..

درخواست حذف اطلاعات

شنیدن.



ما که از اول اینجوری نبودیم. دعا از لبمون رد نشده بود مستجاب بود. خودت که یادته آقا مرتضا! چه حالا بر ما گذشت خ . اما دیگه نمیشه اونجوری بشه. نمی دونم، یه جور غلبه عقله انگار. تا می خوایم بریم تو یه حالی عقلمون ابرو خم می کنه که یعنی این چه وضعشه؟ آقا مرتضا ما خیلی عوض شدیم. خودت که بهتر در جریانی. ولی از تو چه پنهون، اون خود بی عقلمو بیشتر دوست داشتم. اون که قلبش کف دستش بود، اون که آروم از بین جمعیت راه باز می کرد که دست بزنه به ضریح، اون که محرم صفری یه وقتا انقدر گریه ش میومد که تو حال بیخودی میزد توی سر خودش.

ولی دیگه برنمیگرده اون حال آقا مرتضا. ما خیلی عوض شدیم. از تو چه پنهون، ب پریشب وقتی مطمئن شدم فلانی ازدواج کرده، فکر می کنی چقدر اشک ریختم؟ دو چیکه آقا مرتضا. دو چیکه. بذاری کنار گریه های قبلی، می بینی دو چیکه هم نمیشده تازه. سر شب بود. خو دم. یه ساعت، دو ساعت، نمی دونم. هرچی بود کم بود، اما من انگاری یه عمر خو ده بودم. انقدر راحت بود. بعدش بیدار شدم، آره، منکر نمیشم یه دوسه تا دریایی بغض مونده بود پشت گِلوم، ولی گریه م نیومد. یکمی فین فین می ، ولی مال گریه نبود. پا شدم دیدم. یه دو چیکه اشکم سر اون ریختم و همین آقا مرتضا. بعدش هیچ. حالا بگم شبشم خوابم نبرد. ولی آخه ما هیچ شبی خوابمون نمیبره! پی فلسفه هم نگرد که بگی اون شب یه جور دیگه خوابم نبرده. نه! عینهو همون شبای قبل. همه چیو سپردم به خدا آقا مرتضا. انگار نه انگار از دو سال و نیم پیش که فلانی به من گفت خانوم فلانی من دوستون دارم، فلانی رو دوست داشتم تا همون روزی که دلمو ش ت، تا همه روزای بعدی که دل س بودم و دلمو ش ت، تا همین ب پریشب که تو اوج تنفر دوسش داشتم و به هیچ نمیگفتم که نگن دختره احمقه، تا همه حرفایی که بهم زد و عمراً ی بزنه به یه دختر نازپرورده، تا همه دو سال و نیم، بیشتر از دو سال و نیم دوسش داشتم. شما حساب کن ما از چه چیزا که به خاطرش نگذشتیم آقا مرتضا. کوچیکَش غرورمون بود. بزرگَش که همه زندگیمونم بود، قلبمون بود. آقا مرتضا انگاری قلبم دستمالی شده باشه ها، اون حسو دارم. حقمه. ولی از تو چه پنهون، یه مزه ای داده زیر زبونم که نگو. خلاف سنگین بوده دیگه. انگاری بیای قاطی گنده لاتا. اصلا اسمشم که میکنم زیر زبونم، تموم تنم می لرزه. عااااا...شـ.. عــ ... ـاشـ... . نه که گُنده لات بشی، که وقتی اسمت عاشقه گنده لات گنده لاتایی. آقا مرتضا مخلص کلام اینکه بیخیال شدیم! اون گل سرخ تکثیرناشدنی که بهمون گفته بود و، آبادی وسط کرمون که اسمش ماهان بود و، رفقاش که میخواستن مس مون کنن مثه کرمونیا میگفتنمون ماهون و، رگ خواب و، اون خش صداش اون شبی که دم اذون صبح بهم زنگ زد و، ش و، حقوق بهشتی و، المپیاد و، کرمون و، بوته گل سرخ حیاطشون و، همه رو یادمون رفت. انگاری تا حالا ی بهمون نگفته گل سرخ تکثیرناشدنی. انگاری فلانی نامی اصلا نبوده تا حالا که ما بریم از زندی بپرسیم خانوم فلانی رو یادتونه؟ دوره فلان المپیاد؟ طلا شد؟ زندی ام فکر کنه میخوام چی بکشم از زیر زبونش بیرون! انگاری ما اون شب که خونه پر مهمون بود ننشستیم پایین روشویی تا خود صبح زار بزنیم. انگاری تا حالا دست دراز نکردیم از بالای ماه روی زمین، که ماس یه نفر کنیم بیاد بالا. انگاری تا حالا دین و فلانمون رو قورت ندادیم که به ش بگیم «دوسِت دارم». که به ش بگیم «خیلی دوسِت دارم». که شیش هف بار به مون بگه «برو لعنتی»، باز قلبمون، قلب معصوم بی هوس شونزده هفده سالمون داااااااد بزنه «دوسِت دارم». انگاری تا حالا هیچ و دوست نداشتیم آقا مرتضا. انگاری تا حالا فلانی به مون نگفته نظام ناز و نیاز دنیا رو به هم زدیم. که باید مثه خاتونای قجری میبودیم و نبودیم. که باید سگ محل می کردیم عاشقو، ولی نکردیم. که باید معشوق میموندیم، ولی.. ای دل غافل! عاشق شدیم..

آقا مرتضا حالا که همه چی تموم شده بذار بگم تف به همه اونایی که منطق می چپونن تو ذهن آدما. نظام ناز و نیاز دیگه چه کوفتیه؟ آقا مرتضا مایی که بلد نیستیم قلبمونو خفه کنیم کجای نظام ناز و نیازیم؟ آقا مرتضا این مز فات احمقانه رو تو کدوم ی ریختن تو مغز فلانی؟ آقا مرتضا دختربچه شونزد هفد ساله از کجا باس بدونه عاشقو باس سگ محل کرد که موندنی بشه؟

باس برم به همه دخترا بگم عاشقو سگ محل کنن. حتی اگه دلشون داره میره براش. حتی اگه دارن از دوریش میمیرن. تو این کفرخونه ها معلوم نیست چی ریختن تو مغزشون که عاشقی درست و درمون یادشون رفته. سگ محل نشن فکر میکنن یه جای کار میلنگه، یه چیزی سر جاش نیست!


اصلا می دونی چیه، وقتی فهمیدم یه نفس راحتی کشیدم که نگو. یه بار سنگینی از رو دوشم برداشتن که انگاری نهصد و دوازده روز تموم با خودم میکشیدم. پارسال کبیسه بود؟ پیارسال چی؟ حالا یکی دو روز توفیری نمیکنه بین اینهمه روز. یه شبایی انقدر بهش فکر که خودش یه عمر بود. یه شبای کشداری رو با فکرش گذروندم که این عدد و رقما توش گمه.


الان دیگه میگم آخیش! انگاری فلانی تا حالا اصلا نبوده. انگار نه انگار اون روزایی از زندگیم که نمیدونستم هوس چیه و کیه، به یه نفر از عمق وجودم گفتم «دوسِت دارم». الان به همه اون پنج شیش تا عاشق و سه چار تا خواستگار فکر میکنم، دوباره خودمو درست میکنم آقا مرتضا، انگاری فلانی اصلا وجود نداره! باز عاشق میشم، باز به یه نفر میگم «دوسِت دارم»؛ باز همه قلبمو می ریزم پای ی که تو اون اب شده ها نظام ناز و نیاز نریخته باشن تو مغزش. آقا مرتضا عاشق با سیاست بیگانه ست.. این بار چشمامو باز میکنم، اجازه میدم عقلم غلبه کنه، اجازه میدم بهم بگه این یکی بهتره و اون یکی بدتر، این بار یکیو انتخاب میکنم که حالی ش باشه عشقی که میریزم به پاش، واسه این نیست که عاشق کم داشتم، واسه این نیست که بلد نیستم سگ محل کنم، واسه این نیست که تنهام! فقط محض اینه که عشق توی ذات عاشقه.. نمیتونه تصمیم بگیره الان باید عشق بورزه یا نه! نمیتونه بازی کنه..


آقا مرتضا! توئم همه اون گله هایی که اومدم سر مزارت و از فلانی فراموش کن. من که گذشتم اگر چیزی بوده برای گذشتن. این صورت خیس الانو نبین.. فلانی هم که تقصیری نداشته! ما هم دیگه اون مستجاب الدعوه قبل نیستیم که آه بکشیم و بگیره. خوب میشم اگه میخوای بدونی. اگه برات اهمیتی داره. حالا گریه میکنم، از تو چه پنهون، مهره و دم صبحه و جیرجیرکا تازه زبون به دهن گرفتن، قلبمونم مچاله میشه وقتی یه چیزایی یادمون میاد.. ولی تموم شده دیگه! الان میخوابم و همه چی یادم میره..




اصلا نمیخوام داستان عشقی درست کنما! ما الان وسط میدون جنگیم. ولی خب مبارک هم باشن. نه؟ خوشبخت بشن. اونقدری خوشبخت که هیچ نباشه.


میدونی آقا مرتضا؟ ما هیچوقت نبودیم.. هروقتم خواستیم ادای ا رو در بیاریم، لو رفتیم.. حالا که عقلم غلبه کرده یکیو انتخاب میکنم که بدون بازی عاشق بمونه.. بدون بازی موندنی باشه.. آره آقا مرتضا.. خودت که عاشق بودی بهتر میدونی! هوای مملکت عاشقان نیست..