رسانه
رسانه

(بدون عنوان)



(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات

سرم داره میترکه! خیلی خسته ام! آ هفته بسیار سختی داشتم.

چهارشنبه که از شرکت رفتم فرودگاه و خدا رو شکر تاخیر نداشت و دقیقا سر ساعت پرواز کرد! ساعت نه شب که رسیدم خونه هنوز مادربزرگ و پدربزرگ بیدار بودن و چون خبر نداشتن من دارم میرم خیلی بیشتر خوشحال شدن! تا ساعت یازده که داشتم با مادربزرگ حرف می زدم و بعد هم رفتم خونه سودابه اینها و یک کم هم با اون گپ زدم و ساعت نزدیک یک بود که بلا ه خو دم!

صبح پنجشنبه با یک عالم خستگی بیدار شدم و رفتم سمینار تا پنج عصر! مریم اصرار کرد برم خونه شون اما واقعا خسته بودم! ولی رفتم خونه دیدم پدربزرگ باز صبح غصه دار بوده و نشستم کنارش باهاش گپ زدم و رفتم بیرون براش بستنی یدم و نگار اومد دوتایی نشستیم پیش پدربزرگ کلی سربه سرش گذاشتیم تا خندید. ساعت ده و نیم نگار میخواست بره با اینکه از خستگی روی پا بند نبودم اما دلم نیومد یک دختر جوون اون وقت شب تنهایی بره خونه بردم رسوندمش! از بی خیالی مامانش متنفرم! خونه نشسته هیچ کاری هم نداره دیدن مادر و پدرش که نمیاد هیچ! اجازه میده دختر بیست ساله اش اون موقع شب تنهایی برگرده خونه! خونه شون نزدیکه اما شبه و کوچه های تاریک خلوت! یکی یک چیزی بهش بگه یک حرکت بدی ه تو روح این بچه خط سیاهی کشیده بشه چطوری میشه جبرانش کرد؟ بعد که برگشتم دیدم مادربزرگ اینها خو دن رفتم پیش سودابه اینها که بخوابم اما دیدم مثل اینکه اوضاع خونه شون رعد و برقیه! برای عوض جو نشستم با سودابه تخته بازی و مس ه بازی در آوردم و کلی خندیدیم! بعد هم که محمود خو د با سودابه م برای خونه و ساعت نزدیک دو بود که خو دم!

صبح دیگه واقعا به زور از جام بلند شدم و ساعت هشت رفتم سمینار! باز تا ساعت پنج بعد از ظهر! وقتی برگشتم خونه مادربزرگ اینها خیلی شلوغ بود. حمید و خانمش و بچه هاش اومده بودن و نشستم با پدربزرگ حکم بازی کردیم و یک کاری کردیم که ببره و کلی خوشحال بود! بعد سودابه میخواست بره مراسم یادبود پدربزرگش که شله میدادن و من نتونستم ازش بگذرم و باهاش رفتم! برگشتیم کلی باهم حرف زدیم! پر از ناراحتی و خشمه! نگرانش هستم. ساعت دوازده دیگه چشمهام باز نمی موند!

امروز صبح هم که ساعت چهار و ربع بیدار شدم و نیم ساعت بعد مریم اومد دنبالم و رفتیم فرودگاه و برگشتیم تهران! مستقیم هم از فرودگاه اومدیم شرکت! خدا روشکر تاخیر نداشت اما من دیگه له شدم!!! خیلی خسته ام و خیییلی کار دارم! ترکیب جالبی نیست! :(

ب که رفتم با پدربزرگ خداحافظی کنم گفت "نرو من که ندیدمت اصلا" گفتم خیلی زود میام! یکی دوهفته دیگه! گفت " منو فراموش نکن. همین روزها می میرم"! خیلی خسته بودم! احساس گناه هم دارم تنهاش می ذارم!!! اینو که گفت زدم زیر گریه! بنده خدا کلی زحمت کشید منو آروم کنه!

دو تا اتفاق عجیب افتاد! صحبت با سودابه بلکل نظرم رو عوض کرد! فکر می سودابه موافق این باشه که مستاجر رئیس نشم! اما نکات جالبی رو گفت و الان دیگه مثل سابق مطمئن نیستم! دقیقا فردای روزی که سودابه تصمیمم رو متز ل کرد رئیس بزرگ صدام کرد تو اتاقش و گفت با درخواست وامم موافقت شده! رقم خیییلی خوب! دقیقا همونی که تقاضا داده بودم! نیم درصد سود! بازپرداخت پنج ساله! خیلی رویاییه در این اوضاع و احوال! باز هم باید بیشتر فکر کنم! وقت هم دارم! به صاحبخونه گفتم که قرارداد رو تمدید میکنم و هر وقت بخوام بلند شم یک ماه زودتر خبر میدم!

الان فقط دلم میخواد برم خونه مستقیم برم توی و دوش بگیرم و بعد مستقیم توی رختخواب! خیییییییییییییلی خسته ام!